ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Moment of Madness» ثبت شده است

جمع دوستانه و کوچکی بود. کنار هم نوشیدیم و خندیدیم. به اتاق خودم برگشتم و در تنهایی گیسِ محسن نامجو را پلی کردم. کم‌کم سرم گرم شد.

حس دلتنگی جنون‌وار دارد به اندام‌هایم چنگ می‌زند. از احساس لبریزم اما توانایی گریه کردن ندارم. دلتنگم آقای عزیز اما احساس می‌کنم دلتنگی‌ام بی‌نشان است. دلتنگ هستم و مست. اعتراف می‌کنم که دوست داشتم کنارم باشید. امشب دلم تنها شما را می‌خواهد اما این خواستن قدرت زیادی ندارد. در دل، در پنهان‌ترین کنج‌، آن هم فقط گاهی اقرار به این خواستن می‌کنم. انگار شبیه آتش کم جانی‌ست که گاهی با آن وجودم را گرم می‌کنم و به همین گرمای آرام کفایت کرده‌ام. کاش شما برایم حرف بزنید. کاش قلبم را گرم کنید. این تنها چیزی‌ست که گه‌گاهی به آن نیاز دارم‌.

حالا تنم خسته است، احساس می‌کنم شما وجود ندارید و دارم با یک وهم حرف می‌زنم. خواب کم‌کم دارد بر چشمانم غلبه می‌کند و احتمالا فردا که بیدار شوم و تب این دیوانگی و مستی خوابیده باشد این خواهش بی‌امان جان از خاطرم برود.

  • مهسا محمدی
دیشب را خانه دوست گذراندم. احساسات غریبی را برای اولین بار تجربه کردم و در آغوش امن دوست به خواب رفتم. تمام دیشب خودم را بی‌نیاز از تعلق داشتن و تلاش کردن و رسیدن احساس می‌کردم. ظهر در راه برگشت، در اتوبوس آرام‌ترین موجود روی زمین بودم. بعدازظهر ساعت‌ها در تنهایی خوابیدم و الان که بیدار شده‌ام حافظه‌ی خاطرات دیشبم بهم ریخته‌است اما حال خوبم را به خاطر می‌آورم. آن جمع مجنون را تا دمدمه‌های صبح، آن خنده‌ها را و حال سبک و خستگی دلچسب بعدش، آغوش مهربان و بوسه‌های گرم دوست را.
  • مهسا محمدی