ماجان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه» ثبت شده است

رها کن این حیلت گند رو بزرگوار ..

  • مهسا محمدی

تابستان نیامده بود هنوز ، همه ترسم این بود که چگونه قرار است بگذرد . گذشت یک جورهایی. بیا کم و کیفش را کار نداشته باشیم. چند شب پشتِ هم گریستم را کار نداشته باشیم. چند شب نامه نوشتم برایت ، بوسیدم و گذاشتم زیربالشتم و تا صبح خوابم نبرد را کار نداشته باشیم . میدانم گفتن از دلتنگیهایم حوصلهات را سر میبرد . اما چشم‌هایت را از من گرفته‌ای ، صدایت را گرفته‌ای ، حرف‌هایت ، کج خلقی‌هایت را گرفته‌ای ،  این گاه‌گاهی از تنگیِ دل گفتن و نوشتن را از من نگیر . که من مثل تو طاقت بلندی ندارم . که من زود خم می‌شوم . نپرس که چرا گاهی گریه می‌کنم  ، گفته بودم یکبار گریه آخرین سلاح آدم است . دست‌هایم خالی‌اند و فکرش را بکن یکی نشسته باشد توی دلت مدام به رخت شستن . آباجان هم -مادربزرگم را می‌گویم – می‌گفت آدم زیاد بغض بخورد دقمرگ می‌شود مادر . بق کردن را دوست ندارم عوضش گریه کردن برای تو آرام‌ام می‌کند . گیریم چاره نباشد . دست کم گلویی می‌ماند برایم که صدایت کنم . آخر من از تو چه دارم ؟ جز همین دل‌تنگی ، پریشانی ، بیقراری‌های گاه و بیگاه.کم حرف می‌زنم و زیاد می‌نویسم این یعنی دلم تش گرفته برایت . از تابستان می‌گفتم راستی. باید یاد بگیرم باهاش بسازم . حرفِ این تابستان و تابستان بعد و بعدترش که نیست بعد از تو هزار تابستان دیگر است که باید یاد بگیرم باهاشان بسازم. همین غروب ایستاده بودم جلو آینه ، موهایم را فرق وسط جدا کرده بودم و تارهای سفیدش را نگاه می‌کردم .. خواستم بیایم اینجا و بگویم ؛ بزرگوار، " جان ما ممکن است درفزاید اما از حُسن شما کم نمیشود که نمی‌شود " ... پیشانی بلندت را می‌بوسم.


ضمیمه : [آهنگِ بیقرار علیرضا قربانی] 

  • مهسا محمدی