ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه» ثبت شده است

سرم را گذاشته بودم روی سینه دوست و در حالی‌که اشک‌هایم روی گونه‌هایم سر می‌خورد زیر لب زمزمه کردم دلم برای ب. تنگ شده. گفت خلأ عزیزم، چون خلأ حس می‌کنی. درست می‌گفت؟ شاید آره. شاید هم نه. آیا تو تبدیل به خاطره‌ای در زندگی من شده‌ای که بزنگاه خلأ و تنهایی یادت بیفتم و فکر کنم دلتنگت شده‌ام؟ یا نه، یک جورهایی در وجود من آمیخته شده‌ای و گریزی نیست حتی اگر از تو رد شده‌ باشم یا برایم تمام شده باشی؟

تمییز اینکه هنوز دوستت دارم یا دیگر دوستت ندارم برایم دشوار است. ولی می‌دانم که از تو بیزار نیستم. هیچوقت نبوده‌ام. نمی‌دانم چرا دیگر نبودت، با دیگری بودنت، رفتنت و هیچ چیز دیگری درمورد تو آزارم نمی‌دهد شاید چون این اتفاق سراسر اندوهی که نامش را عشق گذاشته بودم و اتفاقا زیبا هم بود زیادی طول کشید و بی‌پاسخ ماند. ملال عزیزم، شاید ملال مرا از پا درآورد. شاید من آدم طاقت آوردن نیستم، شاید هم بیش از حد طاقت آوردم. خنده‌دار است که طاقت همراه با امید آدمی را می‌فرساید، و عشق را. چون آدمی در این راه قرار است مدام ناامید شود. از پا افتادم. و تو نبودی. هیچوقت نبودی. شاید زیادی جوان بودم و شیدا، شاید باید از همان اول می‌فهمیدم رفتن بهترین راه است. اما ماندم چرا که به ماندن ایمان داشتم، هنوز هم دارم. اما ایمان همیشه حقیقت نیست.

حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ نمی‌دانم شاید علتش همان خلأ یا تنهایی باشد. یا شاید هم؛ نمی‌دانم اقرار کردن سخت است. خصوصا زمانی‌که دیگر به تفکر و ارزیابی و احساس خودت اعتقادی نداری و سرتاپا تردیدی. شاید دیگر دوستت ندارم. ترسناک است؟ اعتراف می‌کنم بله. تلخ است؟ بسیار. چرا رفتی رفیق؟ دیگر نمی‌پرسم. باور کرده‌ام زندگی تخمی‌تر (ببخش که واژه مناسب‌تری پیدا نکردم) از چیزی‌ست که فکر می‌کردم. می‌بینی؟ حداقل بزرگ شده‌ام و ناامیدم، و خسته و بی‌باور و بی‌تفاوت. این‌ها از نظر تو بزرگ شدن بود،  نبودن این‌ها در من چیزی بود که تو را منع می‌کرد تا مرا دوست داشته باشی -حداقل به من که اینطور گفتی- حالا به لطف تو و خونواده و دوستان بزرگ شده‌ام آن‌گونه که دلخواهت بود، بی که باشی.

خوابم نمی‌برد. کسی را ندارم که اضطراب‌هایم را نشانش دهم، از ناامنی‌هایم بگویم بی‌آنکه رهایم کند و تنهاترم بگذارد؛ این ترس‌ها را هم به لطف تو دارم. زندگی را هم دوست دارم و هم ندارم. نفس کشیدن سخت است و جهانم تاریک. دلتنگ؟ نه دلتنگ تو نیستم. حداقل امشب دلتنگ تو نیستم. که را و چه را می‌خواهم؟ نمی‌دانم. از این نامه سرگردان و بی‌معنی هم چیزی نمی‌فهمم، هدفی هم از نوشتنش نداشتم.

خسته‌ام ولی می‌دانم که خوابم نمی‌برد، راستی اینجا را هنوز می‌خوانی؟ بعید می‌دانم. بگذریم و همین‌طور بی‌ربط و بد تمامش کنیم. خسته‌ام.


  • ۲ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۵۸
  • مهسا محمدی

می‌دانی آلفردو همیشه از نفر دوم بودن، جایگزین بودن و گزینه‌ی احتمالی کسی بودن بیزار هستم. 

  • ۱ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۵۶
  • مهسا محمدی

باید فکر کنم، چه سالی بود؟ کجا بود؟ دقیقا از چه چیز داشتیم سخن می‌گفتیم؟ سر چه اتفاقی بحث می‌کردیم که کارمان کشید به آنجا، به آن حرف‌ها. حالا که در گوشم دارد تکرار می‌شود: ‌«دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد» و دوبیتی‌های باباطاهر را با انگشت ورق می‌زنم و تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده است، سعی می‌کنم کلمه‌ به کلمه‌ی حرف‌هایت را به خاطر بیاورم؛ لحظه‌هایی که از رنج سخن می‌گفتی و نمی‌توانستی به چشم‌هایم زل بزنی. تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده‌ است و دلم می‌خواهد کلمه به کلمه حرف‌هایت را به زبان بیاورم و بگویم راست می‌گفتی. تو راست می‌گفتی. ما را در رنج آفریده‌اند، گِل‌مان را با رنج سرشته‌اند، در آن درد دمیده‌اند و به اندوه آمیخته‌اند. بگویم تحمل این زندگی برایم سخت شده است عزیزدل. بگویم احساس می‌کنم این همه برای من، کالبدم، قلبم، روحم بی‌اندازه بزرگ است. تو چگونه می‌توانستی این رنج را با خودت حمل کنی؟ شانه‌هایت چطور از سنگینی‌اش خرد نشد؟ چطور می‌توانی همراه خودت این ور و آن ور ببری‌اش؟ هیچوقت توانستی ساکتش کنی تا خوابت ببرد؟ تا یک دم آسوده نفس بکشی؟ این تیغ برنده روی گلویم برایت آشنا نیست؟ زخمت کرده هیچوقت؟ راستی با سردرگمی‌هایت چه می‌کنی؟ با شوریده حالی‌ات؟ با تنهایی‌ات؟


پی‌نوشت: حوالی چهار و نیم صبح. خواب در چشم ترم می‌شکند. 

  • مهسا محمدی


بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده تکرار کنیم. در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست.


شب یک شب دو - بهمن فرسی

  • ۱ نظر
  • ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۴
  • مهسا محمدی

ب. عزیزم

من برعکس تو زیاد می‌نویسم، یا شاید هم برعکس تو که نوشته‌هایت گوشه دفتر و یادداشت‌هایت پنهان می‌ماند من زیاد به اشتراک می‌گذارم. اما نه برای اینکه تو بخوانی!

راستش خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش هیچوقت اینجا نیایی و این نوشته‌ها را نبینی.

ب. عزیزم تصمیم گرفته بودم سکوت کنم و اگر این ماه نشد حتی شده امروز هیچ چیزی ننویسم و هیچ حرفی نزنم. اما نتوانستم. اما نمی‌توانم.

فکر کنم این تنها تفاوت من و تو باشد، تو همه پریشانی و شادی و اندوهت را از من پنهان کرده‌ای، من اما با همه تلاشم برای پنهان ماندنشان باز هم طاقتم یک جایی تمام می‌شود.

من اینجا زیاد می‌نویسم اما این اولین باری‌ست که به اسم تو می‌نویسم ب. مهربانم؛

دلتنگم

آشفته‌ام

پریشانم

و اندکی اندوهگین.

تو را بسیار یاد می‌کنم و بسیار می‌جویم و کم که نه... شایسته‌تر است بگویم که هیچگاه نمی‌یابمت.

ب. عزیزم من در قانع کردن خودم کم آورده‌ام، در اینکه خودم را راضی کنم، دلیل برایش بیاورم و یک جایی آرام بنشانمش کم آورده‌ام. مرا باید تا الان خوب شناخته‌ باشی؟ خودم هم از پس خودم برنمی‌آیم.

نمی‌دانم برای چه می‌نویسم و در آخر می‌خواهم چه نتیجه‌ای بگیرم -که به گمانم هیچ چیزی- هدفم از این نوشتن نه درخواست است و نه انتظار و نه چیز دیگری، فقط اینکه هوس کردم به نام بخوانمت و بگویم که چقدر چقدر چقدر دلتنگم.

لطفا مثل قبل دوستم داشته باش.

پیشانی بلندت را می‌بوسم


  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۱
  • مهسا محمدی

اسفند عزیزم!
سلام
حالا من نه دختربچه‌ام که بیایم شلتاق بیندازم از خوشی و یا ناله کنم از غم و اندوه و تو را به باد فحش و ناسزا بگیرم، و نه اصلا این حرف‌ها شایسته ساحت محترم توست! همین را میخواهم بگویم؛ من دختربچه  نیستم که ناله‌ متناسب با فصل سر بدهم و شعر و متن سانتیمانتال بنویسم یا اعمال و کردار و احساسات خودم را به فصل و روز و ماه و غروب ربط بدهم! من مسئولیت اعمال و کردار و حرف‌ها و احساسات خودم را شخصا، یک تنه، گردن می‌گیرم و این نامه‌ای که نوشته‌ام را یک جور اشتراک احساسات بدان، همین و بس.
اسفند عزیزم! این‌هایی که می‌نویسم احساسات و گاهی منطق‌ها و استدلال‌های یک دختر جوانی است که بیست و سومین سال زندگیش را سپری می‌کند. تو برای من جمع اندوه و شادی، جمع عشق و رنج، جمع وصال و هجرانی. و راحت‌تر از این نمی‌شد این مسئله را بیان کرد!
تو برای من یادآور اشک و لبخند، آرامش و تقلا، و رنج مداوم و ناتمامی! اما همانطور که اول نامه‌ام اشاره کردم، حسی‌ست که خودم انتخابش کردم، عشقی که خودم یا به عبارتی خودمان پروردیم و پر و بالش دادیم. تو نقطه بلوغ خاطرات و احساسات مداوم و سرکشی در من ، نقطه بلاغت شیدایی سرکشانه من و آرامش رسیدن عشق جانسوز منی. به تاریخ یکی از روزهای میانه‌ی تو، نقطه عطف زندگی من -بدون شک- برای همیشه رقم خورد که البته من این را نه مدیون تو بلکه مدیون خودم و مهربانی سرشار اویم ولا غیر.
هدف از این نامه جز مرور یکی دو سال گذشته و ورق خوردن خاطرات چیز دیگری نیست. که به خودم یادآور شوم چقدر این دو سال در جهت ساختن و پرداختن خویشتن خویشم رنج‌ها کشیده‌ و دردها متحمل شده‌ام ولی چیزی از دست نداده‌، بلکه سرشارتر از گذشته، و امیدوارتر از قبل زندگی را می‌پیمایم و جرات‌مندتر عشق می‌ورزم.
اسفند عزیزم، من در قلب همهمه‌ی عظیمت آرامشی وصف نشدنی را تجربه کردم که به پشتوانه و دلگرمی همان آرامش ماه‌هاست روزگار می‌گذرانم. یاد گرفتم که بی‌عشق نمی‌شود زنده بود و نکته مهم‌تر اینکه این را دریافتم و به جد خواستم یاد دیگران بدهم که تنها عشق کافی‌ست. شاید اینجا دچار سوتفاهم شویم و تو بگویی کافی نیست و من بگویم هست و این کشمکش به جایی نرسد! اما عشقی که پرورده دست صداقت و یک‌رنگی و احترام است چرا نباید کافی باشد و انسان مگر جز این دنبال چیست؟ یادم است یکبار به او گفته‌ بودم مطلوب من از زندگی آرامش است و همه تلاشم در جهت آن، اما اسفند عزیزم روزگار فرصت نداد تا پس تجربه‌ها و روزگاران شاد و غمگینی که گذرانده بودیم به او بگویم که من این آرامش را تنها بر بالین عشق یافتم و جایی دیگر آرامش یا به این اندازه نبود، یا به این قدمت و ماندگاری...
اسفند عزیز روزهای زیادی عشق ویرانگر بود، من در آن روزها به سختی زندگی کردم و لحظه‌های فراق به رنج بزرگی آمیخته بود اما یاد گرفتم که عشق علت شادی‌ام باشد نه مایه عذاب. حال بزرگترین و ارزشمندترین دارایی من از زندگی و تنها راه نجات من این حقیقت است.
اسفند عزیزم برای من لذتبخش است که هر آدمی رازهایی فاش نشده در سینه دارد، تو صندوقچه رازهای سربه‌مهر منی. من در قلبِ روزهای به شور آغشته تو بزرگ شدم و آموختم؛
عشق آدمیزاد به آدمیزاد را
مهرِ بی‌چشم‌داشت و سخاوتمندانه را
صبوری و آرامش را
آگاهی و درک را
و انسان کامل‌تری شدم.
از تو چه پنهان، می‌ترسیدم؛ از دوری و صبوری، از سکوت، از تنهایی، از عشق، از تحمل و طاقت می‌ترسیدم. همه این‌ها واژه‌های مبهم و ترسناکی بودند که گمان میکردم تن نحیفم را خواهند شکست و خرد خواهند کرد. اما بعد از مدت‌ها تو به من یادآوری کردی که این واژه‌های مبهم و ترسناکِ آن روزها، حالا آنقدر در نگاه من کم و اندک و بی‌مایه‌اند که هراس را فرسنگ‌ها دورتر از دلِ سرشار از یقینم می‌بینم.
حافظِ شادی‌ها و رازهای من، اسفند غمگین و مهربانم، تو گرچه اندوهناکی، گرفته‌ای اما زیبایی و عزیز. امروز بعد از گذشت روزگاران دور و دراز قلب من همچون تو گرم و تپنده است.
از تو می‌خواهم روزهایت روشن و پرامید باشد؛ برای قلب من و او و هرآنکه شکوه و قامت عشق را درک می‌کند.

سال هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی
ماجان

  • ۱ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۷
  • مهسا محمدی

رها کن این حیلت گند رو بزرگوار

  • مهسا محمدی

تابستان نیامده بود هنوز، همه ترسم این بود که چگونه قرار است بگذرد. گذشت یک جورهایی. بیا کم و کیفش را کار نداشته باشیم. چند شب پشتِ هم گریستم را کار نداشته باشیم. چند شب نامه نوشتم برایت، بوسیدم و گذاشتم زیربالشتم و تا صبح خوابم نبرد را کار نداشته باشیم. میدانم گفتن از دلتنگیهایم حوصلهات را سر میبرد. اما چشم‌هایت را از من گرفته‌ای، صدایت را گرفته‌ای، حرف‌هایت، کج خلقی‌هایت را گرفته‌ای،  این گاه‌گاهی از تنگیِ دل گفتن و نوشتن را از من نگیر. که من مثل تو طاقت بلندی ندارم. که من زود خم می‌شوم. نپرس که چرا گاهی گریه می‌کنم، گفته بودم یکبار گریه آخرین سلاح آدم است. دست‌هایم خالی‌اند و فکرش را بکن یکی نشسته باشد توی دلت مدام به رخت شستن. آدمی زیاد بغض بخورد دقمرگ می‌شود. بق کردن را دوست ندارم عوضش گریه کردن برای تو آرام‌ام می‌کند. گیریم چاره نباشد. دست کم گلویی می‌ماند برایم که صدایت کنم. آخر من از تو چه دارم؟ جز همین دل‌تنگی، پریشانی، بیقراری‌های گاه و بیگاه. کم حرف می‌زنم و زیاد می‌نویسم این یعنی دلم تش گرفته برایت. از تابستان می‌گفتم راستی. باید یاد بگیرم با تابستان بسازم. حرفِ این تابستان و تابستان بعد و بعدترش که نیست بعد از تو هزار تابستان دیگر است باید یاد بگیرم که بسازم. همین غروب ایستاده بودم جلو آینه، موهایم را فرق وسط جدا کرده بودم و تارهای سفیدش را نگاه می‌کرد. خواستم بیایم اینجا و بگویم؛ جان ما ممکن است درفزاید اما از حُسن شما کم نمیشود که نمی‌شود. پیشانی بلندت را می‌بوسم.


ضمیمه : [آهنگِ بیقرار علیرضا قربانی] 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۷
  • مهسا محمدی