ماجان

۶۰ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلا معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی‌تر از این است: رنج می‌برد چون می‌بیند که غصه هم دوام ندارد. حتی درد بی‌معنی است.

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

وای کائسونیا من می‌دانستم که نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می‌کشد. پوست تنم، سینه‌ام، دست و پایم درد می‌کند. سرم خالی است و دلم به هم می‌خورد. و از همه بدتر این طعمی‌ است که در دهنم است. نه خون است، نه مرگ و نه تب، اما همه اینها با هم‌. کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن!

«آلبر کامو»

  • مهسا محمدی

یک لحظه فکر کردم نکند زندگی این‌قدرها که من بهش اهمیت می‌دهم، اهمیت نداشته باشد! و جوابم این بود چه فرقی می‌کند طرح این سوال؟ چون وقتی یک آدم دچار خلق و خوی خودش می‌شود حدّ و ارزش و اهمیت‌ها هم در ذهن و در نظر او، حدود ویژه‌ای دارند که تاثیرات‌شان روی عواطفش امری نیست که به اراده‌ی او باشد.

«محمود دولت‌آبادی»

  • مهسا محمدی

با چه زبانی می‌توانستم بگویم که چه‌ام است؛ مگر انسان می‌تواند حالات خود را با کلمات بیان کند؟ اما همدلی و همزبانی حسن بزرگی است. تو برای همدل خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه‌ی تو را دریابد.

«محمود دولت آبادی»

  • مهسا محمدی

ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!

محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

یک مغز ندارم. دو تا دارم. یکی متجدد و مدرن، اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون میده. اما اون یکی می‌خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا میپره، با یک صورت‌حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال میکنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم میره، وقتی دوباره ورزش رو از سر میگیری یا لباس نو میخری نگران میشه، شب‌ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر اینکه یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز شه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزنده‌ای در ته وجودمه، با چشم‌های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی‌گیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاس‌های فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم و تربیت، نمی‌تونی از عشق این جنبه‌ی حیوونی و غریزیش رو جدا کنی.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

آدم نمی‌تونه قسمتش رو عوض کنه. تو هم قسمت منی. جسم‌هامون هرگز به هم تعلق نخواهند داشت ولی روحمون مال همدیگه‌ است. تو در اعماق وجود من جا داری، من در اعماق وجود تو جا دارم، هر دومون اسیریم. حتا وقتی جسما مرد من نیستی، در خاطرات و رویاها و آرزوها مرد منی. این‌جوری منو به خودت وابسته کردی. ممکنه بتونیم از هم جدا بشیم ولی دیگه نمی‌تونیم همدیگه رو ترک کنیم. تمام این روزهایی که نبودی، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود، شریک غم و غصه‌ام بودی. عشق به یک مرد معنیش چیه؟ اینکه علی‌رغم خودش، علی‌رغم خودت و‌ علی‌رغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی. یعنی عشقت به کسی وابسته نیست. تمام امیال و حتی نفرت‌هاتو دوست دارم، وقتی عذابم میدی دوست دارم، عذابی که زجرم نمیده، که بلافاصله فراموش می‌کنم، عذابی که ازش نشانه‌ای باقی نمی‌مونه. این تحملیه که باعث میشه از تمام موانع با قدرت و محکم عبور کنی، در غم و شادی. قبل از اینکه بخوای منو بکشی دوستت داشتم، بعدشم دوستت دارم. عشق من به تو مثل یه غده ا‌ست. یک توده‌ایه در مغزم که دیگه نه میتونم درش بیارم نه عوضش کنم. جزئی از تو در درون منه. من نشونه‌ی توام، تو نشونه‌ی منی، هیچ‌کدوم بدون دیگری نمی‌تونیم وجود داشته باشیم.


| اریک امانوئل اشمیت | 

پی‌نوشت : این شکلی دوستت دارم.

  • مهسا محمدی

+ خیلی دوستت داشتم ژیل، خیلی.

- یک جوری حرف میزنی انگار داری می‌گی «خیلی زجر کشیدم ژیل، خیلی زجر کشیدم»

+ شایدم. وقتی عاشقم زجر می‌کشم. جور دیگری بلد نیستم عاشق باشم.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

می‌خواست با من بیاید توی خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‌ تو روشن نبود. فقط نوشتی می‌آیی، و با کشتی. و من بعدازظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.


/بهمن فرسی/


پایان.

  • مهسا محمدی

حس می‌کنی دستپاچه هستم؟ من همیشه وقتی می‌خواهم دو کلمه جدی با تو حرف بزنم، همینجور به تنگی نفس می‌افتم. من فقط قادرم نفس بریده به تو تکیه کنم. فقط برایم حرف بزن. حرف می‌زنی؟


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی