ماجان

۴۵ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان می‌آمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمی‌توانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمی‌دانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب. روحش، حس‌اش، خودش گم شده بود. سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند. احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه از درون، برهنه بر یخ. دسته‌های او را تهی کرده بودند. برهنه‌. درست اینکه برهنه و تهی روی رویه‌ی یخ بسته‌ی آبگیر کنار حمام هاج و واج مانده بود. برهنه و بی‌سایه. آیا می‌توان پیکره‌ای یافت که بی‌سایه باشد؟ احساس مرگان از خود چنین بود: برهنه، تهی، بی‌سایه. ناامنی و سرما. قلبش می‌تپید؛ تکه زغالی گداخته در سرماهای نیمه‌شب. ناگهان می‌سوخت. چیزی می‌سوزاندش. کهنه خاکستری که همه چیز روزگاران مرگان را پوشانده بود، یک دم از روی قلب او روفته می‌شد. چیزی گم و گنگ، چیزی از یاد رفته در سینه‌اش سر بر می‌آورد: سلوچ‌. عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج، حسی ناگهانی، دریافت اینکه چقدر سلوچ را می‌خواسته و می‌خواهد!

محمود دولت آبادی

پ‌ن: چقدر می‌خواسته و می‌خواهمت...


  • مهسا محمدی

یک جای کتاب هم نوشته بود؛ «که درد اگر بماند می‌ترکاند...»

  • مهسا محمدی

آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

آن لحظه‌ای که شروع کردم به خواندنِ کتاب، زیر لب گفتم من مرگان‌ام و تو... تو به درماندگیِ سلوچ! حالا منتظرم کتاب تمام شود، منتظرم ببینم چه می‌شود بعد شاید یک نوشته‌ای نوشتم از درماندگی‌ات، از تنهایی‌ام، از جای خالی‌ات .. باید بنویسم!

  • مهسا محمدی

یک هفته پیش کلیدر را تمام کردم، همان روز یک عالم حرف و کلمه در ذهنم داشتم تا ازش بنویسم اما فاجعه‌ای در تهران‌مان اتفاق افتاد که پریشان و داغدارمان کرد‌. روزهای بعد هم هی خواستم بنویسم اما هربار به یک دلیلی نشد‌. من یک سال با کلیدر زندگی کردم، یک سال با قهرمان‌هایش و دردهایشان همراه شدم. من شدیدا شیفته قلم محمود دولت‌آبادی شده‌ام، قلم شیرین و پر از توصیف، قلمی که صاحبش خود رنج را چشیده و درد را لمس کرده است. حقا که این روز و روزگار کسی را ندارد که حوصله‌اش به پانزده سال از جان مایه گذاشتن برای یک کتاب قد بدهد‌. شاید خیلی‌هایتان بدانید که کلیدر افسانه نیست بلکه واقعیتی‌ست که در سال‌های دور در خراسان اتفاق افتاده، داستانی که سینه به سینه نقل شده است ولی هیچکس به اندازه محمود دولت‌آبادی نتوانسته تمام و کمال روایتش کند. در این یک سالی که کلیدر می‌خواندم خیلی‌ها از من پرسیدند؛ کلیدر را بخوانم؟ چطور کتابی‌ست؟ ده جلد خسته کننده نیست؟ من معتقدم هر ایرانی باید کلیدر خوانده باشد، کتاب هم توصیف زیاد دارد اما به هیچ وجه خسته کننده نیست، اگر قرار باشد شروع به خواندن بکنید و بین خواندن جلدهای کتاب وقفه بیفتد نگران گم شدن خط داستان نباشید. من با کلیدر هم امتحان ترم دادم، هم برای کنکور درس خواندم و هم کتاب های دیگری به غیر از کلیدر مطالعه کردم. اما بهتر است حوصله به خرج دهید و این وقفه بیشتر از یک ماه نباشد.عمیقا دلم می‌خواهد بخوانیدش و دوستش داشته‌باشید. جلد ده غافلگیرتان خواهد کرد، نه اینکه ندانید چه اتفاقی قرار است بیفتد که آخر این نوع داستان‌ها همیشه آشکار است. اما حقیقتا نوع به تصویر کشیدن قسمت‌های آخر داستان کلیدر یکی از قشنگ‌ترین و تاثیرگذارترین توصیف‌هایی است که خوانده‌ام. روی صفحه صفحهی جلد دهم اشک ریختم. دست محمود دولت‌آبادی و رنج‌ها و خستگی‌هایش را می‌بوسم.

 


پ‌ن ؛ آهنگی که به متن اضافه کرده‌ام همیشه من را یاد گل‌محمد کلیدر می‌اندازد.

 

 

  • مهسا محمدی

بازی نبود آخر، بازی نبود واگسلیدن آمیخته‌های وجود. بازی نبود و سبک هم نمی‌شد برگزارش کرد. راستی را که فاجعه بود و نادیده نمی‌شد انگاشت چنگ و چنگال به خون آغشته‌ای را که راست در چشمان زندگانی تو داشت فرو می‌نشست. بازی نبود و نه نیز آسانْ قطع اندام و آوندهای جاودانه عشق. ناخن از بن انگشتان برکشیدن است این؛ بند از بند واگسلیدن. جای و گنجای هرّای نیست و نه نیز گریستن‌ات پاسخی به جانِ بر آتش نشسته‌ی تو تواند بود. نه، این بافت بافت وجود است که می‌رود از هم وادرانیده شود. گسیختن نسجِ عشق. که وارهیدن از وجود نه پاره کردن رشمه‌ایست به دندان. تو از تو جدا شدن است. از آنکه وجود یگانه است؛ بافتیده به هم. او در تو می‌زید و تو در او. زیستگاری در هم. هرلحظه که بوده‌ای، هرلحظه که اندیشیده‌ای، هرآنکه چشم به راه او داشته‌ای، هر لبخند که در گمان وصل او زده‌ای، هرلحظه درغفلت و هر آژنگ که در فرقت او به پیشانی داشته‌ای، هر نگاه از او که در جان تو موج یافته و جاری شده است، هر دم که از او در بویایی تو دمیده شده است، هر مژه که با یاد او برهم زده‌ای همه ... همه در سیلان پندارهای خوش و ناخوش تافته‌ی جان تو و ابریشم جان او را درهم بافته است. بافته در بافته چنان که دیگر از هم و با هم شده‌اند، هم شده‌اید؛ یگانه، که به یک نقش و به یک گوهر و یک رنگ؛ که جدا کردن سهم خود از خرمن خود میسر کی تواند بود؟ یکی و یگانه شده‌اید؛ وحدت یافته؛ اگرچه هر یک بر دو پای مجزا خاک را درمی‌نوردید. نه جدایی خود از خود میسر نیست.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

پنجه‌ی استخوانی مردش را مارال در پنجه فشرد و در کلامی که جانش تکه‌تکه گسیخته می‌شد گویه کرد:

گل‌محمدم!

درنگی، درنگی. زندگانی باید متوقف شود. وجود باید مهلتی ببخشاید. آفتاب باید لحظه‌ای دیر کند. و روزگار باید دمی از قرار بایستد. کام از طعم یگانگی خشکیده‌ است. و "من" رخت کشیده. بس زلالی روح است و تجلی وجود، و بس جوهر هستیِ آدمی. آفتاب را گو متاب که تاب گوهر آدمی جهان را پرآفتاب کرده‌ است.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

رنج جوانی هنوز نتوانسته بود چنان لایه‌ی ضخیمی بر روح زن بگسترد تا وی بتواند انبوه گره در گره زندگانیِ آغشته به درد را در پوشش آن پنهان بدارد. نه؛ مارال دیگر بود. او اگرچه از نخستین یادهای زندگانی خود با اندوه و ستم خو گرفته بود، اما روحش هنوز ترد و شکننده بود و جوانی سرشارش خدشه‌پذیر بود. بسی هنگام که قطار فشنگ حمایل سینه، رکاب به رکاب گل‌محمد اسب تاخته و از خردینه شعله‌هایی برگذشته بود، اما اکنون خود را گونه‌ای دیگر می‌یافت ودرمی‌یافت که بستگی‌اش با گل‌محمد چنان است که تا این دم نمی‌توانسته است آن را به گمان آورد. پس پندار اینکه می‌تواند لحظه‌ای فرا رسد که او مرد خود را دیگر نبیند، احتمال چنین گمانی حتی ضربه‌ای چنان سهمگین می‌نمود که برتابیدن آن را مارال افزون بر گنجاهای طبیعت خود می‌دید.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

با طمانینه و در حالی که برای رسیدن به جایی عجله نداشتم، انقلاب را به سمت چهارراه ولیعصر قدم می‌زدم. همینطور که چشمم به ویترین مغازه‌ها و خاصه کتابفروشی‌ها بود، پشتِ ویترین ترنجستان دالِ دوست داشتن به چشمم خورد، قدم‌های آرامم متوقف شد و داخل کتابفروشی شدم‌.

پشت ِ جلد کتاب خواندم؛ حالا باید به معشوق‌مان بگوییم از ما «دوستت دارم» نخواهد. «عاشقت هستم» نخواهد. «عزیزم» ساده یا کشدار نخواهد. بگذارد لحنِ همین کلمات معمولی، جور کلمات عاشقانه را بکشد: همین شوخی‌ها، همین «چطوری؟»ها، همین «کجایی؟»ها، همین «کی می‌آیی؟»ها، همین «دیوونه»ها، همین «بمیری»ها. یا نه به معشوق‌مان بگوییم اصلا کلمه نخواهد. بگذارد سکوت، جور همه چیز را بکشد. و خریدمش.

از حسین وحدانی جسته گریخته در فضای مجازی خوانده‌ بودم. اما کتاب شدنِ این نوشته‌های دلنشین اتفاق قشنگی بود. همین یک هفته پیش هم کانالش را پیدا کردم و تا صبح نوشته‌هایش را خواندم، هم خندیدم و هم دلتنگ شدم. این کتاب را کسی به من پیشنهاد نداد اما من می‌خواهم خواندنش را به شما توصیه اکید بکنم. دالِ دوست داشتن داستان نیست، شعر هم نیست. به قولِ خودِ جنابِ وحدانی روایتی‌ست از عشق و زندگی. این کتابِ شیرین را بخوانید لطفن.

  • مهسا محمدی

به دردانه‌ای عشق ورزیدن و یگانه‌ای را دوست داشتن، همان‌قدر که تحسین برانگیز و رویایی می‌نماید، در بطن خود فریبکارانه و ترسناک نیز هست. عشقی که در تنورش هیزم وابستگی بسوزاند، نانِ سوخته‌ی نفرت بیرون می‌آورد. یگانه کسی را دوست داشتن، دلیل بر زانو زدن، فرو ریختن و شکستن در برابرش نیست. عشق زمین نمی‌زند؛ که بر پا می‌دارد. اسیر نمی‌کند؛ که قفس می‌گشاید. گاه جدایی که رسید، او که عاشق‌تر است رهاتر بال می‌گشاید و بالاتر پرواز می‌کند. آتش فراق؟ بله هست. اصلا باید باشد. اما نه در بال، که بر دل.

دالِ دوست داشتن - حسین وحدانی

  • مهسا محمدی