ماجان

۵۱ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

می‌خواست با من بیاید توی خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‌ تو روشن نبود. فقط نوشتی می‌آیی، و با کشتی. و من بعدازظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.


/بهمن فرسی/


پایان.

  • مهسا محمدی

حس می‌کنی دستپاچه هستم؟ من همیشه وقتی می‌خواهم دو کلمه جدی با تو حرف بزنم، همینجور به تنگی نفس می‌افتم. من فقط قادرم نفس بریده به تو تکیه کنم. فقط برایم حرف بزن. حرف می‌زنی؟


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

قصه‌های عشقی معاصر تو اتاق امانتی رفقا شروع میشه، با درد بی‌جایی و سرگردونی تو خیابونا ادامه پیدا می‌کنه و تو تاکسی هم نمی‌دونم بلاخره تموم میشه یا همینطور پا در هوا می‌مونه.


/بهمن فرسی/




  • مهسا محمدی


بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده تکرار کنیم. در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست.


|شب یک شب دو - بهمن فرسی|

  • مهسا محمدی

این دختر پیش از همه می‌دانست که میان من و تو چیزی هست. و حتما فردا همه دخترها می‌دانستند. ولی همیشه فقط نگاه این دختر می‌گفت که می‌داند. نگاه‌های دیگر چیزی نمی‌گفتند. ولی مگر ما می‌خواستیم کسی چیزی نداند؟ من از این بیماری انسان که همیشه می‌خواهد چیزی پنهان کردنی و بروز ندادنی داشته باشد هیچ‌وقت سردرنیاورده‌ام. البته من یک دلیل خیلی محکم سراغ دارم. ما از هم پنهان می‌کنیم تا بتوانیم در کنار هم بمانیم. چون می‌خواهیم در کنار هم بمانیم.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

زن همین است؛
سرگشته‌ای در گرداب میان مرد رسمی و مرد دلخواه.



/بهمن فرسی/


  • مهسا محمدی

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان می‌آمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمی‌توانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمی‌دانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب. روحش، حس‌اش، خودش گم شده بود. سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند. احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه از درون، برهنه بر یخ. دسته‌های او را تهی کرده بودند. برهنه‌. درست اینکه برهنه و تهی روی رویه‌ی یخ بسته‌ی آبگیر کنار حمام هاج و واج مانده بود. برهنه و بی‌سایه. آیا می‌توان پیکره‌ای یافت که بی‌سایه باشد؟ احساس مرگان از خود چنین بود: برهنه، تهی، بی‌سایه. ناامنی و سرما. قلبش می‌تپید؛ تکه زغالی گداخته در سرماهای نیمه‌شب. ناگهان می‌سوخت. چیزی می‌سوزاندش. کهنه خاکستری که همه چیز روزگاران مرگان را پوشانده بود، یک دم از روی قلب او روفته می‌شد. چیزی گم و گنگ، چیزی از یاد رفته در سینه‌اش سر بر می‌آورد: سلوچ‌. عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج، حسی ناگهانی، دریافت اینکه چقدر سلوچ را می‌خواسته و می‌خواهد!

محمود دولت آبادی

پ‌ن: چقدر می‌خواسته و می‌خواهمت...


  • مهسا محمدی

یک جای کتاب هم نوشته بود؛ «که درد اگر بماند می‌ترکاند...»

  • مهسا محمدی

آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

آن لحظه‌ای که شروع کردم به خواندنِ کتاب، زیر لب گفتم من مرگان‌ام و تو... تو به درماندگیِ سلوچ! حالا منتظرم کتاب تمام شود، منتظرم ببینم چه می‌شود بعد شاید یک نوشته‌ای نوشتم از درماندگی‌ات، از تنهایی‌ام، از جای خالی‌ات .. باید بنویسم!

  • مهسا محمدی