ماجان

۲۰ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

بگو چه کار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند.

دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.



غلامرضا بروسان




  • مهسا محمدی
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

- مولانا
  • مهسا محمدی

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

من حاضرم یک دکمه از پیراهنت باشم

طاقت بیارم سردیِ کنجِ کمدها را ..


- مهدی مهدی‌زاده

  • مهسا محمدی

.

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود


حافظ 

  • مهسا محمدی

-

وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیــدم کـه بـه هجــران تو مانــد

سعدی
  • مهسا محمدی

چه بی‌تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم
 بر پشت سمندی
گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه‌ای بی‌هوده است ..

بوی پیراهنت
اینجا و اکنون._

کوه‌ها در فاصله سردند.
دست در کوچه
و بستر حضور مانوس دست تو را می‌جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را رج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت فقط. _
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.


- شاملو
  • مهسا محمدی

-

هر قضایی سببی دارد و‌ من در غم دوست
اجلـم می‌کشـد و‌ درد فراقش سبب است

سعدی

  • مهسا محمدی

-

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند
یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

سعدی
  • مهسا محمدی


غلام چشـم آن ترکـم که در خواب خوش مستـی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


حافظ

  • مهسا محمدی