ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر/ همسایه‌ها/ پیرمرد و دریا
Currently Watching : Mr Robot / Sex and the City/ The Handmaid's Tale

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۲۸ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

.

راضی شدم به یک نظر اکنون که وصل نیست

آخر بدین محقرم ای دوست دست گیر


سعدی

  • ۰ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۰
  • مهسا محمدی

.

این‌روزها حالم شبیه این شعر الهام اسلامی است. این‌روزها که تاریکم، که ناامید و سرخورده و افسرده‌ام، به این شعر الهام اسلامی زیاد فکر می‌کنم. بعد از سال‌ها وبلاگ‌نویسی و یادداشت نویسی به این فکر می‌کنم ای کاش نوشتن از همه چیز به آسانی همین پست‌های وبلاگ بود. آدم از گفتن و نوشتن رنج‌های بزرگ همیشه ناتوان است.


نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می‌خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب‌هایش

وقت بوسیدن ضربه می‌زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می‌کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی

می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند

می‌ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی‌ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی‌دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می‌فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می‌توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می‌خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می‌خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی‌شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه‌ی زاویه‌ها را فرسوده‌ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند


  • مهسا محمدی

.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد


قسمتی از قصیده سیف فرغانی

  • مهسا محمدی

.

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید.


سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

... 

ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.


#شاملو

  • مهسا محمدی

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت 

و با نگاه نواخت 

و با نوازش از رمیدن آرمید 

به تیره‌های توهم 

مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه‌ی انگشت‌های تو 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند،

چگونه روی گونه او مانده ست.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه‌ترین یار ؟ 

سکوت چیست به جز حرف‌های ناگفته


«فروغ فرخزاد»

  • ۱ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۷
  • مهسا محمدی

-

حدی ست هر بیداد را

این حدّ هجران

تا کجا؟


«خاقانی»


  • ۱ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
  • مهسا محمدی

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا


|امیرخسرو دهلوی|



امان .. دادِ بیدادم ای یارم ای یارم

  • ۰ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
  • مهسا محمدی

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه‌اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده.


خسته دل نگاه می‌کنم؛

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی‌نشان کشیده است

دوست دارمش..

مثل دانه‌ای که نور را

مثل مزرعه‌ای که باد را

مثل زورقی که موج را

دوست دارمش...


از میان پلک‌های نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم؛

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می‌شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه‌ای که می‌مکد تو را

سرزمین تشنه‌ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می‌شدی...

کاش خاک می‌شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی‌گرفت

با تن تو خو نمی‌گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌دوید

نغمه‌ی دل تو را نمی‌شنود


از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم

مثل موج‌ها تو از کنار من

دور می‌شوی...

باز دور می‌شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می‌شوی

با چه توان

عشق را به بند جاودان کشی؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

مثل من که نیست می‌شوم...

مثل روزها

مثل فصل‌ها

مثل آشیانه‌ها

مثل برف روی بام خانه‌ها

او هم عاقبت

در میان سایه‌ها غبار می‌شود

مثل عکس کهنه‌ای

تار تار می‌شود


با کدام بال می‌توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟!

با کدام اشک می‌توان

پرده بر نگه خیر‌ه‌ی زمان کشید؟

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟.

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه‌های گرم

زیر نور تند آفتاب


| فروغ فرخزاد |

پی‌نوشت : یک روز این شعر رو با صدای خودم برات می‌خونمش.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۲۳
  • مهسا محمدی

ای متناقض ابدی

که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت می‌چربید.


ای آشنای من در باغ‌های بنفشِ جنون و بوسه.


رضا براهنی

  • ۱ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۴
  • مهسا محمدی

-

گفته بودی که؛ بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟


عراقی

  • ۱ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۹
  • مهسا محمدی