ماجان

۲۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت 

و با نگاه نواخت 

و با نوازش از رمیدن آرمید 

به تیره‌های توهم 

مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه‌ی انگشت‌های تو 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند،

چگونه روی گونه او مانده ست.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه‌ترین یار ؟ 

سکوت چیست به جز حرف‌های ناگفته


«فروغ فرخزاد»

  • مهسا محمدی

-

حدی ست هر بیداد را

این حدّ هجران

تا کجا؟


«خاقانی»


  • مهسا محمدی

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا


|امیرخسرو دهلوی|



امان .. دادِ بیدادم ای یارم ای یارم

  • مهسا محمدی

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه‌اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده.


خسته دل نگاه می‌کنم؛

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی‌نشان کشیده است

دوست دارمش..

مثل دانه‌ای که نور را

مثل مزرعه‌ای که باد را

مثل زورقی که موج را

دوست دارمش...


از میان پلک‌های نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم؛

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می‌شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه‌ای که می‌مکد تو را

سرزمین تشنه‌ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می‌شدی...

کاش خاک می‌شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی‌گرفت

با تن تو خو نمی‌گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌دوید

نغمه‌ی دل تو را نمی‌شنود


از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم

مثل موج‌ها تو از کنار من

دور می‌شوی...

باز دور می‌شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می‌شوی

با چه توان

عشق را به بند جاودان کشی؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

مثل من که نیست می‌شوم...

مثل روزها

مثل فصل‌ها

مثل آشیانه‌ها

مثل برف روی بام خانه‌ها

او هم عاقبت

در میان سایه‌ها غبار می‌شود

مثل عکس کهنه‌ای

تار تار می‌شود


با کدام بال می‌توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟!

با کدام اشک می‌توان

پرده بر نگه خیر‌ه‌ی زمان کشید؟

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟.

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه‌های گرم

زیر نور تند آفتاب


| فروغ فرخزاد |

پی‌نوشت : یک روز این شعر رو با صدای خودم برات می‌خونمش.

  • مهسا محمدی

ای متناقض ابدی

که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت می‌چربید.


ای آشنای من در باغ‌های بنفشِ جنون و بوسه.


رضا براهنی

  • مهسا محمدی

-

گفته بودی که؛ بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟


عراقی

  • مهسا محمدی

بگو چه کار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند.

دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.



غلامرضا بروسان




  • مهسا محمدی
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

- مولانا
  • مهسا محمدی

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

من حاضرم یک دکمه از پیراهنت باشم

طاقت بیارم سردیِ کنجِ کمدها را ..


- مهدی مهدی‌زاده

  • مهسا محمدی