ماجان

۲۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

ای متناقض ابدی

که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت می‌چربید.


ای آشنای من در باغ‌های بنفشِ جنون و بوسه.


رضا براهنی

  • مهسا محمدی

خانه من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول زده پیموده‌ای‌. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش‌ من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانی تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکون بی‌زمان، از دو تن برپا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و‌ وزش یک سینه را می‌شنوم‌. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

-

گفته بودی که؛ بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟


عراقی

  • مهسا محمدی

بگو چه کار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند.

دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.



غلامرضا بروسان




  • مهسا محمدی
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

- مولانا
  • مهسا محمدی

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

من حاضرم یک دکمه از پیراهنت باشم

طاقت بیارم سردیِ کنجِ کمدها را ..


- مهدی مهدی‌زاده

  • مهسا محمدی

.

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود


حافظ 

  • مهسا محمدی

-

وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیــدم کـه بـه هجــران تو مانــد

سعدی
  • مهسا محمدی

چه بی‌تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم
 بر پشت سمندی
گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه‌ای بی‌هوده است ..

بوی پیراهنت
اینجا و اکنون._

کوه‌ها در فاصله سردند.
دست در کوچه
و بستر حضور مانوس دست تو را می‌جوید
و به راه اندیشیدن
یأس را رج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت فقط. _
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.


- شاملو
  • مهسا محمدی