ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

من به صدای قلبت معتادم انگار.

  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۶
  • مهسا محمدی

بهنام این وبلاگ زیاد من را یاد تو می‌اندازد. چون روزهای زیادی اینجا برای تو نوشتم. یا تمام  روزهایی که اینجا نوشتم درگیر تو بودم و آلوده نبودنت. و حالا با اینکه نیستی، با اینکه دیگر نه علاقه‌ای مانده، نه نشانه‌ای از آن روزها و نه حتی دیگر من مهسای آن روزها هستم تنها باز کردن این صفحه است که تو را به خاطرم می‌آورد. هیچ جای زندگی من وجود نداری، اما اینجا که می‌آیم احساس می‌کنم حرف‌های زیادی مانده که باید به تو می‌زدم و جای تمام آن حرف‌ها برابرت اشک ریختم. مرا در ضعیف‌ترین و رنجورترین حالم تماشا کردی و این یک جورهایی آزارم می‌دهد. دوست داشتنت مرا به بالاترین شدت ضعف و ترس نشانده بود. اگر الان هزار بار هم بگویم «دوستت ندارم»، «اهمیتی نداری»، حتی اگر روبه‌رو و چشم در چشمت باشد، چیزی از تلخی آن روزها کم نمی‌کند. هیچ‌وقت دنبال مقصر نیستم، اگر خاطرت مانده باشد هیچ زمانی هم تو را محکوم نکردم. می‌دانم هم اینجا را نمی‌خوانی، اهمیتی هم برایم ندارد که الان چه حالی داری و کجایی اما فکر می‌کنم گاهی باید جای حرف‌های نزده را با حرف‌های دیگری در اینجا پر کنم تا زمانی که حتی اینجا آمدن هم تو را به خاطرم نیاورد، یا مدام به حرف‌های حناق شده‌ی سه سال از عزیزترین روزهای زندگیم که خودم با دست خودم دور ریختم فکر نکنم.

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۹
  • مهسا محمدی

مدتی‌ست که با خودم در صلح هستم. همه چیز به آرامی و در اشتیاق سپری می‌شود. این حال را برای زمان طولانی‌ای گم کرده بودم و حالا که پیدایش کرده‌ام برایم عزیزتر شده است. حلاوت به دست آوردن، همراهی دوستی عزیز، آرامش، شب نشینی، در اشتیاق و انتظار چیزی بودن، این‌ها همان چیزهای ساده‌‌ای هستند که از پیدا شدنشان احساس نشاط دوباره می‌کنم. همه چیز درست مطابق میل پیش می‌رود. 

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۵۰
  • مهسا محمدی

‏تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری


آقای عزیز.

  • ۱ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۰۸
  • مهسا محمدی

نام تو وسوسه است.


«حسین منزوی»

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۰
  • مهسا محمدی
آدم سخت‌گیری هستم. سخت‌گیری بیش از اندازه نسبت به خودم خیلی وقت‌ها توان و انرژی زیادی ازم گرفته. مدتی بود سعی می‌کردم خودم رو از قضاوت‌ها و سخت‌گیری‌های بی‌رحمانه‌م در امان نگه دارم اما امشب چیزی نمونده بود که دوباره به خودم هجوم بیارم و زیر باد سرزنش و ایراد خسته و دلخورش کنم.
این همه سخت‌گیری یا ایرادگیری بی‌جا نسبت به خودم از کجا منشأ می‌گیره؟ چرا با بقیه مهربون، ناقضاوتگر و در برابرشون صبورم اما مدام خودم رو ملامت می‌کنم؟ این میل به کمال در منش و رفتار گاهی فکر می‌کنم تبدیل به وسواس شده و گاهی ترس. گاهی حتی فراموش می‌کنم عمل دیگران من رو مجبور و ملزم به عکس‌العمل می‌کنه. گاهی خودم رو مجبور می‌کنم یک تنه بار گناه ناکرده رو به دوش بکشه.
دقیقا همینجاست که شاعر می‌فرماد؛ همه از دست غیر ناله کنند/ سعدی از دست خویشتن فریاد.
  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۶
  • مهسا محمدی