ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

روز شیرینی رو گذروندم. روزی که می‌تونست تلخ باشه، سخت باشه اما نبود. تلخ و سخت نبودنش بازی بخت و اقبال نبود. برای اینکه روز گذشته روز شیرینی باشه برام، نه تنها یک سال گذشته که خیلی‌ بیشتر از این‌ها صبوری کردم و طاقت آوردم. شب‌های زیادی با گریه از سرگذشت، روزهای زیادی به تنگ اومدم اما وایسادم، جنگیدم و پس گرفتم. سهمم رو از زندگی، حقم رو از خونواده، روزهای آسودگیم رو از گذشته. چیزی که باید مال من میشد و همه می‌خواستن از چنگم دربیارن با چنگ و دندون نگه داشتم. حالا تو دست‌های منه. نگاهش می‌کنم و از خودم راضی‌ام. خسته‌ام اما نفسم آسوده‌ست. بیشتر قدردانم و بهتر ازش مراقبت می‌کنم. رویای روزهایی رو در سر دارم که اولین و سخت‌ترین قدمش رو برداشتم و تنها از خودم ممنونم. از خودم ممنونم که کم نیاورد، سر خم نکرد، گریه کرد اما دست برنداشت، شکست اما از نو ساخت، از نو بلند شد، زمین خورد، ادامه داد، دویید و امروز رسید. تموم شد. حالا با خیال راحت می‌تونم بنویسم که این هم تموم شد و من هستم هنوز. زنده و محکم‌. با رویاهام که مهم‌ترین دارایی‌ام هستند. تموم شد.

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۷
  • مهسا محمدی

پشیمانم که مدت طولانی از شما بی‌خبر بودم. حالا که خیلی ناگهانی ساعت یک/ دو شب نگران شده‌ام و حتی نمی‌شود تماسی بگیرم و حالتان را بپرسم دارم به چند روز اخیر فکر می‌کنم و علت سکوت و دوری‌ام. شاید منتظر بودم شما چیزی بگویید یا می‌خواستم بدانم چقدر صحبت کردن‌های گه‌گاهی با من برایتان اهمیت دارد.

این قرارداد‌های مسخره را اولین بار چه کسی برای ما تعیین کرد؟ اصلا چه اهمیتی دارد من اول حرف بزنم یا شما؟ شما ده بار زنگ بزنید و من دو بار. اول من حالتان را بپرسم یا شما حال مرا. فکر می‌کردم همیشه از این قراردادهای الکی، قانون‌های مسخره و پنهان‌کاری‌ها و سیاست‌های به دردنخور درامان بوده‌ام اما امشب فهمیدم که من هم ناخواسته آلوده‌ش شده‌ام. نه به آن شدت و جدیت ولی می‌توانستم زودتر از این‌ها با شما صحبت کنم چه بسا که شب‌های زیادی دلم خواسته بود و به همان دلایل مسخره خودم را منع کرده بودم.

البته فکر می‌کنم این شاید تنها علتش نباشد. شاید عدم صمیمیت کافی باعث می‌شود گاهی فکر کنم نکند مزاحم باشم؟ یا نکند کار دیگری را به صحبت کردن و وقت گذراندن با من ترجیح دهید.

درهرحال نگرانی امشبم باعث شد بدانم که برایم مهم هستید و هم تلنگری بود تا یادم باشد شجاعت نشان دادن واقعیت مهسا را به شما داشته باشم. امیدوارم حالتان خوب و روبه‌راه باشد و نگرانی من هم بی‌مورد. بی‌صبرانه منتظر فردا هستم.

  • ۰ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۳
  • مهسا محمدی

خوابم نمی‌برد آقای عزیز. سردرد کلافه‌ام کرده و خانه شبیه زندان شده‌است؛ تاریک و داغ. به پشت‌بام آمده‌ام و زیر مهتاب نشسته‌ام؛ تنها و بی‌رمق و کلافه. کاش بودی سیگارم را روشن کنی. یا سر تکیه دهم به امن شانه‌‌ات. خیلی دوری آقای عزیز. هم از اینجا. هم از من. هنوز دوریم از هم. آنقدر دور که نتوانم حرفی بزنم از اضطراب‌هایم، از التهاب‌هایم. می‌خواهم حرف بزنم آقای عزیز. نیستی.


  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۱
  • مهسا محمدی

آدمی چه کند با خواهش دل، خواهش جان، خواهش تن، آقای عزیز؟

گفتید که همه ما مغلوب شرایط هستیم. راست است اما من دوست ندارم مغلوب باشم. این جنگ و دست و پا زدن، این تسلیم نشدن تا کی در من استمرار دارد؟ تا کی می‌دوم و از پا نمی‌افتم؟ تا کجا می‌خواهم و دست برنمی‌دارم؟ این‌ها به کنار آقای عزیز آدمی چه کند با خواهش جان؟

دوست داشتم برایتان شعر بخوانم، یا حرف بزنم، یا شما شعر بخوانید و حرف بزنید. اما سکوت را ترجیح داده‌ام. دلم می‌خواهد بیشتر از شما بدانم. تا کجا من را به خلوتتان راه می‌دهید. رسیدن به این صمیمیت و تا حدی راحتی صبر می‌طلبد و من آدم صبوری هستم. این را با اطمینان می‌توانم بگویم.

نمی‌خواهم بگویم دلتنگم. قبول کنید اقرار سختی‌ست مخصوصا حالا که بیشتر از همیشه با واژه‌‌ها و معانی درگیرم. حالم اما بهتر از قبل است و این امیدوارترم می‌کند. دوست دارم شما حرف بزنید. کاش چیزی بگویید. هم خوبم و هم نه. اما این را می‌دانم که بودنتان خوب است و خوش‌حالم می‌کند بی آنکه علتش را بدانم.

دوست دارم دستم را ببرم لای موهای سیاه‌تان و زیر لب چیزی بگویم که اهمیتی نداشته باشد و فقط زمزمه باشد. شما نشنوید و سوال کنید و من بگویم هیچ. با لحن همیشگی‌تان بخندید و حرف بزنید. شیرین و رسا. و من ندانم در صدایتان گم شوم یا حرف‌هایتان یا اصلا آن سکوت کوتاه بین جملاتتان. 

می‌بینید چه ناگهانی و آسان بهانه نوشتن من شده‌اید؟ به این فکر نمی‌کنم که همینقدر و در همین حد بهانه خواهید ماند یا قرار است در ذهنم به مفهومی بزرگ‌تر بدل شوید اما این آرامشِ کمِ بخش کوچکی از زندگی‌ام را دوست دارم. چیزی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم دوباره به دستش بیاورم.

کاش میشد کمتر فکر کنم و بیشتر ببینمتان. اما برای همین هم باید دست کم دو ماهی صبر کنم. و باز هم معلوم نیست زندگی برایمان چه در چنته دارد؟ اصلا بگذار هر شلتاقی می‌خواهد بکند و ما فکر کنیم همین غیرمنتظره بودنش خواستنی‌ترش کرده است. شاید هم واقعا همین است، کسی چه می‌داند.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۸
  • مهسا محمدی

سرم را گذاشته بودم روی سینه دوست و در حالی‌که اشک‌هایم روی گونه‌هایم سر می‌خورد زیر لب زمزمه کردم دلم برای ب. تنگ شده. گفت خلأ عزیزم، چون خلأ حس می‌کنی. درست می‌گفت؟ شاید آره. شاید هم نه. آیا تو تبدیل به خاطره‌ای در زندگی من شده‌ای که بزنگاه خلأ و تنهایی یادت بیفتم و فکر کنم دلتنگت شده‌ام؟ یا نه، یک جورهایی در وجود من آمیخته شده‌ای و گریزی نیست حتی اگر از تو رد شده‌ باشم یا برایم تمام شده باشی؟

تمییز اینکه هنوز دوستت دارم یا دیگر دوستت ندارم برایم دشوار است. ولی می‌دانم که از تو بیزار نیستم. هیچوقت نبوده‌ام. نمی‌دانم چرا دیگر نبودت، با دیگری بودنت، رفتنت و هیچ چیز دیگری درمورد تو آزارم نمی‌دهد شاید چون این اتفاق سراسر اندوهی که نامش را عشق گذاشته بودم و اتفاقا زیبا هم بود زیادی طول کشید و بی‌پاسخ ماند. ملال عزیزم، شاید ملال مرا از پا درآورد. شاید من آدم طاقت آوردن نیستم، شاید هم بیش از حد طاقت آوردم. خنده‌دار است که طاقت همراه با امید آدمی را می‌فرساید، و عشق را. چون آدمی در این راه قرار است مدام ناامید شود. از پا افتادم. و تو نبودی. هیچوقت نبودی. شاید زیادی جوان بودم و شیدا، شاید باید از همان اول می‌فهمیدم رفتن بهترین راه است. اما ماندم چرا که به ماندن ایمان داشتم، هنوز هم دارم. اما ایمان همیشه حقیقت نیست.

حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ نمی‌دانم شاید علتش همان خلأ یا تنهایی باشد. یا شاید هم؛ نمی‌دانم اقرار کردن سخت است. خصوصا زمانی‌که دیگر به تفکر و ارزیابی و احساس خودت اعتقادی نداری و سرتاپا تردیدی. شاید دیگر دوستت ندارم. ترسناک است؟ اعتراف می‌کنم بله. تلخ است؟ بسیار. چرا رفتی رفیق؟ دیگر نمی‌پرسم. باور کرده‌ام زندگی تخمی‌تر (ببخش که واژه مناسب‌تری پیدا نکردم) از چیزی‌ست که فکر می‌کردم. می‌بینی؟ حداقل بزرگ شده‌ام و ناامیدم، و خسته و بی‌باور و بی‌تفاوت. این‌ها از نظر تو بزرگ شدن بود،  نبودن این‌ها در من چیزی بود که تو را منع می‌کرد تا مرا دوست داشته باشی -حداقل به من که اینطور گفتی- حالا به لطف تو و خونواده و دوستان بزرگ شده‌ام آن‌گونه که دلخواهت بود، بی که باشی.

خوابم نمی‌برد. کسی را ندارم که اضطراب‌هایم را نشانش دهم، از ناامنی‌هایم بگویم بی‌آنکه رهایم کند و تنهاترم بگذارد؛ این ترس‌ها را هم به لطف تو دارم. زندگی را هم دوست دارم و هم ندارم. نفس کشیدن سخت است و جهانم تاریک. دلتنگ؟ نه دلتنگ تو نیستم. حداقل امشب دلتنگ تو نیستم. که را و چه را می‌خواهم؟ نمی‌دانم. از این نامه سرگردان و بی‌معنی هم چیزی نمی‌فهمم، هدفی هم از نوشتنش نداشتم.

خسته‌ام ولی می‌دانم که خوابم نمی‌برد، راستی اینجا را هنوز می‌خوانی؟ بعید می‌دانم. بگذریم و همین‌طور بی‌ربط و بد تمامش کنیم. خسته‌ام.


  • ۲ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۵۸
  • مهسا محمدی