ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر/ همسایه‌ها
Currently Watching : Mr Robot

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کاش با تو حرف زدن آسان بود. کاش بعدش پشیمانی به بار نمی‌آورد. کاش بعدش به خودم نهیب نمی‌زدم که دندان بر جگر سوخته می‌گرفتی و لام تا کام حرف نمی‌زدی می‌مردی؟

راستش شاید تو نفهمی، ولی می‌مردم. و حالا دارم می‌میرم. می‌میرم از سکوت، از بغض، از دلتنگی، از عطشی که خاموش نمی‌شود و دردی که آرام نمی‌گیرد. دارم از حرف می‌میرم، سطر سطر، کتاب کتاب، خروار خروار حرفی که در من جمع شده و نزده‌ام. نه که نخواهم، هزار بار خواسته‌ام و نتوانسته‌ام. تو دور بودی. تو خودت را زده‌ای به جاده دوری. تو به من فهمانده‌ای که باید با تو غریبی کنم. نباید مثل قبل حس کنم تو ریسمان نجات منی برای چنگ زدن، نباید حس کنم تو خانه منی برای روی گردان شدن. تو به من فهمانده‌ای که دوست داشتنت یعنی غربت. که اگر قرار باشد پناه به تو بیاورم، به تو بگریزم باید برابر سرمای استخوان سوز حرف‌هایت تاب بیاورم. تو خوب می‌دانستی تاب آوردن سخت است و نفس‌گیر. من اما با همین نفس بریده هزار بار به سمت تو آمده‌ام و تمنا کرده‌ام. تو می‌فهمی از سوختن و ساختن دمادم؟ من از تو روی برنگرفتم. حالا غربت خانه‌ام شده و من از دنیای بیرون از آشیانه‌ام هراس دارم. سیاهی مرا بلیعده اما من به آن خو گرفته‌ام. تو مرا رها کرده‌ای اما آتشی که در جانم انداخته‌ای نه. زخمی که زده‌ای نه. زهری که می‌چشانی نه.


  • مهسا محمدی

خواب دیدم مایعی سیاه رنگ درحال جاری شدن از چشمانم است و لحظه لحظه حجمش بیشتر می‌شود. فکر کردم شاید ریمل مژ‌ه‌هایم باشد که بر اثر خستگی روی گونه‌هایم جاری شده است. اما وقتی شروع کردم به تمیز کردنش پی بردم خون است. خون تیره‌ای که به سیاهی می‌زند. ایستاده بودم جلوی آینه و تماشایش می‌کردم. 

  • مهسا محمدی

.


.Moving on without you feels like jumping off a cliff

Dexter- season 8.episode 10 

  • مهسا محمدی

.

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید.


سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

... 

ای کاش می‌توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.


#شاملو

  • مهسا محمدی

دچار هیجان ناخوشایندی شده‌ام؛ دلتنگی، دلشوره، درماندگی یا تلفیقی از همه این‌ها. سخت دست و پا می‌زنم و انکار می‌کنم و دور می‌شوم و درنهایت باز به خیال تو باز می‌گردم. جز تو چیزی و کسی و جایی برای روی گردان شدن ندارم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز و هیچ‌جایی مثل تو نیست. هیچ بهانه‌ای و شخصی و مشغولیتی جای تو را در زندگی‌ام نمی‌گیرد. تو همچون گذشته‌ها در من حل شده‌ای، قرار می‌گیری و قرار می‌بخشی. آرامش و امنیت و اطمینان و حتی شادی را از یاد تو وام می‌گیرم. اما کفایت نمی‌کند. دل در پی چیزی بزرگ‌تر است و عمیق‌تر و ملموس‌تر. به تو راهی نیست. از من گذشته‌ای و مرا گذاشته‌ای به حال شیدای خود. مطلقا نمی‌شنوی. حرف نمی‌زنی و نشانی از تو در هیچ کجای این جهان آشفته پیدا نیست. گرچه دوری، گرچه روزگاری گذشته از روزهای امید و خنده و سرشار از تو، اما هنوز نشانه‌ای، اشاره‌ای و هر چیزی که به هر طریقی به تو وصل باشد مرا زنده نگه می‌دارد. می‌خواهم که بیابم‌ات. تو را، نشانه‌ات را، اشاره‌ات را یا هر چیز کوچکی که به تو وصل باشد، به تو بازگردد.. 

  • مهسا محمدی