ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر/ همسایه‌ها/ پیرمرد و دریا
Currently Watching : Mr Robot / Sex and the City/ The Handmaid's Tale

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

باید فکر کنم، چه سالی بود؟ کجا بود؟ دقیقا از چه چیز داشتیم سخن می‌گفتیم؟ سر چه اتفاقی بحث می‌کردیم که کارمان کشید به آنجا، به آن حرف‌ها. حالا که در گوشم دارد تکرار می‌شود: ‌«دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد» و دوبیتی‌های باباطاهر را با انگشت ورق می‌زنم و تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده است، سعی می‌کنم کلمه‌ به کلمه‌ی حرف‌هایت را به خاطر بیاورم؛ لحظه‌هایی که از رنج سخن می‌گفتی و نمی‌توانستی به چشم‌هایم زل بزنی. تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده‌ است و دلم می‌خواهد کلمه به کلمه حرف‌هایت را به زبان بیاورم و بگویم راست می‌گفتی. تو راست می‌گفتی. ما را در رنج آفریده‌اند، گِل‌مان را با رنج سرشته‌اند، در آن درد دمیده‌اند و به اندوه آمیخته‌اند. بگویم تحمل این زندگی برایم سخت شده است عزیزدل. بگویم احساس می‌کنم این همه برای من، کالبدم، قلبم، روحم بی‌اندازه بزرگ است. تو چگونه می‌توانستی این رنج را با خودت حمل کنی؟ شانه‌هایت چطور از سنگینی‌اش خرد نشد؟ چطور می‌توانی همراه خودت این ور و آن ور ببری‌اش؟ هیچوقت توانستی ساکتش کنی تا خوابت ببرد؟ تا یک دم آسوده نفس بکشی؟ این تیغ برنده روی گلویم برایت آشنا نیست؟ زخمت کرده هیچوقت؟ راستی با سردرگمی‌هایت چه می‌کنی؟ با شوریده حالی‌ات؟ با تنهایی‌ات؟


پی‌نوشت: حوالی چهار و نیم صبح. خواب در چشم ترم می‌شکند. 

  • مهسا محمدی