ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پیشنهاد

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا


|امیرخسرو دهلوی|



امان .. دادِ بیدادم ای یارم ای یارم

  • مهسا محمدی

قربون سرسبزی اسمت.

  • مهسا محمدی

دوری بین من و تو دوری باغ و تماشاست

دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست

  • مهسا محمدی

یک مغز ندارم. دو تا دارم. یکی متجدد و مدرن، اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون میده. اما اون یکی می‌خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا میپره، با یک صورت‌حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال میکنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم میره، وقتی دوباره ورزش رو از سر میگیری یا لباس نو میخری نگران میشه، شب‌ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر اینکه یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز شه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزنده‌ای در ته وجودمه، با چشم‌های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی‌گیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاس‌های فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم و تربیت، نمی‌تونی از عشق این جنبه‌ی حیوونی و غریزیش رو جدا کنی.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

آدم نمی‌تونه قسمتش رو عوض کنه. تو هم قسمت منی. جسم‌هامون هرگز به هم تعلق نخواهند داشت ولی روحمون مال همدیگه‌ است. تو در اعماق وجود من جا داری، من در اعماق وجود تو جا دارم، هر دومون اسیریم. حتا وقتی جسما مرد من نیستی، در خاطرات و رویاها و آرزوها مرد منی. این‌جوری منو به خودت وابسته کردی. ممکنه بتونیم از هم جدا بشیم ولی دیگه نمی‌تونیم همدیگه رو ترک کنیم. تمام این روزهایی که نبودی، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود، شریک غم و غصه‌ام بودی. عشق به یک مرد معنیش چیه؟ اینکه علی‌رغم خودش، علی‌رغم خودت و‌ علی‌رغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی. یعنی عشقت به کسی وابسته نیست. تمام امیال و حتی نفرت‌هاتو دوست دارم، وقتی عذابم میدی دوست دارم، عذابی که زجرم نمیده، که بلافاصله فراموش می‌کنم، عذابی که ازش نشانه‌ای باقی نمی‌مونه. این تحملیه که باعث میشه از تمام موانع با قدرت و محکم عبور کنی، در غم و شادی. قبل از اینکه بخوای منو بکشی دوستت داشتم، بعدشم دوستت دارم. عشق من به تو مثل یه غده ا‌ست. یک توده‌ایه در مغزم که دیگه نه میتونم درش بیارم نه عوضش کنم. جزئی از تو در درون منه. من نشونه‌ی توام، تو نشونه‌ی منی، هیچ‌کدوم بدون دیگری نمی‌تونیم وجود داشته باشیم.


| اریک امانوئل اشمیت | 

پی‌نوشت : این شکلی دوستت دارم.

  • مهسا محمدی

+ خیلی دوستت داشتم ژیل، خیلی.

- یک جوری حرف میزنی انگار داری می‌گی «خیلی زجر کشیدم ژیل، خیلی زجر کشیدم»

+ شایدم. وقتی عاشقم زجر می‌کشم. جور دیگری بلد نیستم عاشق باشم.


| اریک امانوئل اشمیت |

  • مهسا محمدی

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه‌اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده.


خسته دل نگاه می‌کنم؛

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی‌نشان کشیده است

دوست دارمش..

مثل دانه‌ای که نور را

مثل مزرعه‌ای که باد را

مثل زورقی که موج را

دوست دارمش...


از میان پلک‌های نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم؛

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می‌شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه‌ای که می‌مکد تو را

سرزمین تشنه‌ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می‌شدی...

کاش خاک می‌شدی...

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی‌گرفت

با تن تو خو نمی‌گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌غنود

سوی خانه‌ات نمی‌دوید

نغمه‌ی دل تو را نمی‌شنود


از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می‌کنم

مثل موج‌ها تو از کنار من

دور می‌شوی...

باز دور می‌شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می‌شوی

با چه توان

عشق را به بند جاودان کشی؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

مثل من که نیست می‌شوم...

مثل روزها

مثل فصل‌ها

مثل آشیانه‌ها

مثل برف روی بام خانه‌ها

او هم عاقبت

در میان سایه‌ها غبار می‌شود

مثل عکس کهنه‌ای

تار تار می‌شود


با کدام بال می‌توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟!

با کدام اشک می‌توان

پرده بر نگه خیر‌ه‌ی زمان کشید؟

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟.

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه‌های گرم

زیر نور تند آفتاب


| فروغ فرخزاد |

پی‌نوشت : یک روز این شعر رو با صدای خودم برات می‌خونمش.

  • مهسا محمدی

می‌خواست با من بیاید توی خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‌ تو روشن نبود. فقط نوشتی می‌آیی، و با کشتی. و من بعدازظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.


/بهمن فرسی/


پایان.

  • مهسا محمدی

حس می‌کنی دستپاچه هستم؟ من همیشه وقتی می‌خواهم دو کلمه جدی با تو حرف بزنم، همینجور به تنگی نفس می‌افتم. من فقط قادرم نفس بریده به تو تکیه کنم. فقط برایم حرف بزن. حرف می‌زنی؟


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

ای متناقض ابدی

که سادگی روحت به پیچیدگی همه عقایدت می‌چربید.


ای آشنای من در باغ‌های بنفشِ جنون و بوسه.


رضا براهنی

  • مهسا محمدی