ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک پایان تلخ، یک تلخی بی پایان

بشنوید

  • مهسا محمدی

گرگ و میش هوا از خواب پریدم. از کابوسی که حالا هیچ از آن به خاطر ندارم. همه جا تاریک بود و آتش ترس از وجودم زبانه می‌کشید. چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و تلخی‌ای ته گلویم را می‌سوزاند. چشمانم را دوباره بستم و پتو را تنگ‌تر به خودم فشردم، زانوهایم را بغل کردم و به همان حالتِ مچاله آنقدر ماندم تا خوابم برد. عجیب بود که خواب تو را دیدم. تو را در حال گذر از عرض خیابانی دیدم که به خانه‌ات منتهی میشد. مهربانی سرشار چشم‌هایت و گرمی صدایت را هنوز به خاطر دارم.

 

  • مهسا محمدی

آدم در شهر میان جمع تنهاست و چیزی که یک شهر را شهر می‌کند هم همین است که آدم می‌تواند شوری را که در سر دارد از جمع پنهان کند.


اُرهان پاموک

  • مهسا محمدی


کاش اینجا رو بخونی و بدونی که دلتنگت هستم ب‌. عزیزتر از جانم.
  • مهسا محمدی

.

این‌روزها حالم شبیه این شعر الهام اسلامی است. این‌روزها که تاریکم، که ناامید و سرخورده و افسرده‌ام، به این شعر الهام اسلامی زیاد فکر می‌کنم. بعد از سال‌ها وبلاگ‌نویسی و یادداشت نویسی به این فکر می‌کنم ای کاش نوشتن از همه چیز به آسانی همین پست‌های وبلاگ بود. آدم از گفتن و نوشتن رنج‌های بزرگ همیشه ناتوان است.


نمی‌خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می‌خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب‌هایش

وقت بوسیدن ضربه می‌زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می‌کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه‌ای نیافته‌ام برای تاریکی

می‌ترسم رویایم به شاخه‌ها گیر کند

می‌ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی‌ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی‌دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می‌فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می‌توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می‌خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می‌خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی‌شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه‌ی زاویه‌ها را فرسوده‌ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند


  • مهسا محمدی

The Handmaid's Tale

#پیشنهاد

  • مهسا محمدی

.

ناامیدم. تاریکم. مضطربم. خسته‌ام. 

کاش سال بعد که آرشیوم را مرور می‌کنم این پست به چشمم بخورد و بگویم ای دل نالان دیدی که تمام شد؟ دیدی که روزگار بر یک قرار نماند؟ دیدی که همه چیز بر مراد دل شد؟ دیدی که راه هموار گشت؟ کاش.

  • مهسا محمدی

من اما به اندوهی از تو نیز شاد می‌شوم.

  • مهسا محمدی

نامه‌هایی که پشت سر هم از طرف مولود برای پدرش نوشته می‌شد، خصوصا با توجه به موضوع کلی آن‌ها، آرام آرام مولود را بر آن داشت که اصولا می‌توان با نوشتن از کسی چیزی خواست. از دید مولود که تازه از تحصیلات ابتدایی فارغ شده بود، این خواستن، «خواستن چیزی از کسی که در دوردست‌هاست آن هم از طریق مکاتبه»٬ در سه چیز مصداق می‌یافت:

۱. آن‌چه آدمی واقعا می‌خواهد، و اغلب از هویت آن هیچ آگاهی ندارد.

۲. آن‌چه به کلام می‌خواهد و تازه تا به کلام می‌آید آدمی از هویت آن فقط اندکی آگاهی می‌یابد.

۳. جواب‌نامه یا عام‌تر از آن خود نامه، که در واقع از حاصل جمع دو مورد پیشین به وجود آمده اما خود فارغ از هر چیزی در حکم یک موجود به متنی سحرآمیز تبدیل می‌شود.


اُرهان پاموک


پی‌نوشت: راستی با این نامه‌ها و نوشته‌های آشفته و پراکنده من از تو چه خواسته و می‌خواهم عزیزدل؟

  • مهسا محمدی

.

هراسان از خوابی که بیشتر شبیه کابوس بود بیدار می‌شوم. کورمال به دنبال گوشی می‌گردم، اسم تو را نگاه می‌کنم که ساکت، بی صدا و بی نشان از سخنی آن‌جا قرار گرفته است. ردی از ترس دیشب بر دلم چنگ می‌زند. چشمانم را می‌بندم و دلم نمی‌خواهد بیدار باشم. تو بگو این طوفان هراس در سینه‌ی من تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟

  • مهسا محمدی