ماجان

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

من دلتنگ تو شده‌ام


و


«سخن از پیوند سست دو نام

و هم‌آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق‌های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن‌هامان ، در طراری»*



من باز دلتنگ تو شده‌ام 

و چهارصد و شش عدد کمی نیست.

بسه برگرد.


*فروغ فرخزاد



  • مهسا محمدی

درنهایت آدم بتواند از دردِ عشق، دلتنگی، فراق یا امثالهم بنویسد. اینها گفتنی هستند، کمی که با عنصر ادبیات تلفیق شوند و چاشنی زیبایی به خود بگیرند قابل بیان‌اند. اغلب شنونده هم دارند. اما خیلی از دردها تکلیف‌شان مشخص نیست. انقدر تلخ و زهرمار اند که با هیچ چاشنی ای قابل تعارف کردن به مخاطب نیستند. همین‌ها را آدم می‌نویسد و پاک می‌کند‌. می‌نویسد و پاک می‌کند. درنهایت نمی‌نویسد.نمی‌گوید. در درونش انباشته می‌کند، و رنج لاینحل بودنشان را به دوش می‌کشد.

  • مهسا محمدی

یک بار هم از «گریه کردن» گفتی؛

گفتی که گریه نمی‌کنی هیچوقت.

من هم گفتم؛ به قول فاضل نظری «آدم تنها خلیفه خدا روی زمین است، امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاح اش، و سلاح او گریه است.»

آخرین سلاح تو به گمانم سکوت است. و من هنوز مثل گذشته به گریه پناه می‌برم.



  • مهسا محمدی

در جوابِ نیلوفر عزیز که پرسیده بود اگر معشوق‌تان را داشتید چه کار می‌کردید؛

اگر داشتمت؟

آنقدر که تو عمیق در تار و پود جانم ریشه دوانده‌ای. آنقدر که از هر عشق و احساسی سیرابم. که هیچ حفره‌ای در قلبم وجود ندارد، مگر ندارمت؟ پس داشتن چگونه‌ است؟ وقتی تنها مزه مزه کردن هجای شیرین نام تو بر لبانم کافی‌ست تا دردهایم تسکین پیدا کنند و جانِ بیقرارم قرار. مگر بودن چه شکل و قامتی دارد؟ مگر بودن محدود به حجم و مکان می‌شود؟ وقتی جان من، هستی من، معنای زندگانی من، سر تا پا لبریزِ بی چون و چرای حضور توست. مگر می‌توانم بگویم ندارمت؟

اما اگر داشتن را بخواهم حضور فیزیکی تو قلمداد کنم، بی‌شک آن دم که کنارت مشتاق نشسته‌ام و تو بر دامن من به خواب رفته‌ای اگر داشتمت چشم‌های تو را بارها می‌بوسیدم.

یا خطوط دستان تو را دوباره برایت معنی می‌کردم و بی‌هیچ مکثی دست‌هایت را میان دستانم غرق بوسه می‌کردم.

  • مهسا محمدی
إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

إنّی رأیتُ دهراً مِن هجرکَ القیامة

  • مهسا محمدی

قصه‌های عشقی معاصر تو اتاق امانتی رفقا شروع میشه، با درد بی‌جایی و سرگردونی تو خیابونا ادامه پیدا می‌کنه و تو تاکسی هم نمی‌دونم بلاخره تموم میشه یا همینطور پا در هوا می‌مونه.


/بهمن فرسی/




  • مهسا محمدی

خانه من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول زده پیموده‌ای‌. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش‌ من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانی تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکون بی‌زمان، از دو تن برپا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و‌ وزش یک سینه را می‌شنوم‌. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی


بیا گذشته‌ها را اگر دوست داریم در آینده تکرار کنیم. در آینده‌ها زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی‌ربطی‌ست.


|شب یک شب دو - بهمن فرسی|

  • مهسا محمدی

این دختر پیش از همه می‌دانست که میان من و تو چیزی هست. و حتما فردا همه دخترها می‌دانستند. ولی همیشه فقط نگاه این دختر می‌گفت که می‌داند. نگاه‌های دیگر چیزی نمی‌گفتند. ولی مگر ما می‌خواستیم کسی چیزی نداند؟ من از این بیماری انسان که همیشه می‌خواهد چیزی پنهان کردنی و بروز ندادنی داشته باشد هیچ‌وقت سردرنیاورده‌ام. البته من یک دلیل خیلی محکم سراغ دارم. ما از هم پنهان می‌کنیم تا بتوانیم در کنار هم بمانیم. چون می‌خواهیم در کنار هم بمانیم.


/بهمن فرسی/

  • مهسا محمدی

زن همین است؛
سرگشته‌ای در گرداب میان مرد رسمی و مرد دلخواه.



/بهمن فرسی/


  • مهسا محمدی