ماجان

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است


Green Mile - Frank Darabont - 1999

  • مهسا محمدی



John Coffey : I'm tired, boss. Tired of bein' on the road, lonely as a sparrow in the rain. Tired of not ever having me a buddy to be with, or tell me where we's coming from or going to, or why. Mostly I'm tired of people being ugly to each other. I'm tired of all the pain I feel and hear in the world everyday. There's too much of it. It's like pieces of glass in my head all the time

Green Mile - 1999


من خیلی مواقع از دیدنِ فیلم‌های خوب متاثر میشوم ولی پیش نیامده یا خیلی کم اتفاق افتاده که گریه بکنم، اما این فیلم.. این فیلم اشک من را درآورد. من علمِ سینما و فیلم ندارم فقط زیاد فیلم می‌بینم، کاش بهتر بلد بودم از این فیلم بنویسم. یکی از فیلم‌هایی هست که بی‌اندازه دوستش دارم.

  • مهسا محمدی

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

داشت برایم میشمرد، فلانی مقاله‌ اش اکسپت شد، فلانی کلینیک زد، فلانی در بهترین کلینیک کار میکند، فلانی دارد از ایران می‌رود، فلانی هم ازدواج میکند، هق هقم بلند شد. هر قصه‌ای کسی دارد شبیه آیدینِ سمفونی مردگان، من آن آیدینم انگار.‌.من آیدینم و در این شب تاریک از گریه سردرد وحشتناکی گرفته‌ام، تاریکم خدایا..تاریکم..من ته ظلمتی گرفتار شده‌ام که دستی نیست..اینجا که من هستم هیچ کسی نیست.

  • مهسا محمدی


عنوان : نزار قبانی

  • مهسا محمدی
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
  • مهسا محمدی

بعضی صفاتی که آدم‌ها مختص خودشان می‌دانند درواقع شاملِ حالِ همه می‌شود. یکی چنان با آب و تاب می‌گوید من همیشه آرامم، من هیچوقت عصبانی نمی‌شوم ولی وای از روزی که عصبانی بشوم. من هیچوقت نمی‌روم من همیشه تحمل می‌کنم ولی وای از روزی که بروم برای همیشه می‌روم. من فراموش نمی‌کنم ولی اگه فراموش بکنم همه چیز برایم تمام شده است. می‌خواهم بگویم اینها ویژگی‌های معمولی همه‌ی آدم‌هاست آنقدر با افتخار جار نزنید. یک چیزی تعریف شده است به نام آستانه. همه آدم‌ها تا یک جایی کظم غیظ بلدند بعدش وقتی به آن آستانه رسیدند خشمگین می‌شوند. همه آدم‌ها تحمل می‌کنند، سازش می‌کنند اما وقتی بریدند دیگر آن طناب بریده شده و با شتاب از همه کس و همه چیز دور می‌شوند. همه آدم‌ها وقتی به آستانه رسیدند وقتی لبریز شدند، خشمگین می‌شوند، دور می‌شوند، می‌بُرند، می‌روند، خسته می‌شوند فراموش می‌کنند.. تمام می‌شوند. آدمی که بعد از هزاران شب این پا و آن پا کردن و جنگیدن به نتیجه‌ی رفتن می‌رسد قطعا تصمیم به بازگشت ندارد که دلش را خونین و پاره از سینه اش می‌کند و می‌اندازد دور. کسی که با جان کندن دل به فراموشی می‌دهد حاضر نیست ذره ذره کم شدنِ طاقتِ جان بیقرارش را دوباره با دوره کردن -چمیدانم خاطره یا حتی خودِ آن شخص- تکرار کند. خواهر من، برادر من، هیچکدام اینها نشانه خاص بودن نیست، اینها معمولی ترین ویژگی‌های لعنتی و خانمان سوزِ تعریف شده برای انسان است.

  • مهسا محمدی




  • مهسا محمدی

-

امروز که نزدیک بود به مسخره‌ترین حالتِ ممکن زیر مترو له شوم، تا شب لام تا کام حرف نزدم، در سکوت پیاده‌رو ها را قدم زدم و فکر کردم و حرف به زبانم نیامد. الان که چند ساعتی از آن لحظه می‌گذرد فکر کردم بهتر است بنویسم هیچ دخترِ بیست و سه ساله‌ای که با ذوق و شوقِ دیدنِ یکی از عزیزترین کسانش لباس می‌پوشد و آماده می‌شود و قدم از خانه بیرون می‌گذارد فکرش را نمی‌کند که یک ساعت بعدش قرار است بمیرد.

قبول دارم که می‌گفتی گاهی زندگی چقدر می‌تواند مثل فیلم‌های سطح پایین مسخره و ابلهانه باشد. اما نورِدیده، انگار کارگردانِ زندگی من نخواست که زندگی‌ام در واپسین روزهای پاییزی که حالم آنچنان بد هم نیست به این مسخرگی تمام شود. اما بق کرده‌ام و حرف به زبانم نمی‌آید. چنگ انداخته‌ام به این کلمه‌ها بلکه بتوانم آنجور که باید و شاید برایت بنویسم که من از اینجور مرگ‌ها میترسم، من از اینکه مرگم تبدیل شود به فاجعه‌، همزمان حالِ صدها نفر که شاهد مرگم هستند بد شود بیزارم. نورِدیده‌ی من، نمی‌دانم یک ساعت، یک روز، یک سال، ده سال، سی سال یا چند سال دیگر قرار است بمیرم اما... 

بیخیال من خوبم.

پیشانیِ بلندت را می‌بوسم 


  • مهسا محمدی

دیشب تا صبح، و امروز از دمِ در خوابگاه تا کلینیک با خودم گفتم «اگر برای ابد هوای دیدنِ تو نیفتد از سرِ من، چه کنم؟»

  • مهسا محمدی