ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پیشنهاد

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است


Green Mile - Frank Darabont - 1999

  • مهسا محمدی



John Coffey : I'm tired, boss. Tired of bein' on the road, lonely as a sparrow in the rain. Tired of not ever having me a buddy to be with, or tell me where we's coming from or going to, or why. Mostly I'm tired of people being ugly to each other. I'm tired of all the pain I feel and hear in the world everyday. There's too much of it. It's like pieces of glass in my head all the time

Green Mile - 1999

  • مهسا محمدی

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

داشت برایم میشمرد، فلانی مقاله‌ اش اکسپت شد، فلانی کلینیک زد، فلانی در بهترین کلینیک کار میکند، فلانی دارد از ایران می‌رود، فلانی هم ازدواج میکند، هق هقم بلند شد. هر قصه‌ای کسی دارد شبیه آیدینِ سمفونی مردگان، من آن آیدینم انگار.‌.من آیدینم و در این شب تاریک از گریه سردرد وحشتناکی گرفته‌ام، تاریکم خدایا..تاریکم..من ته ظلمتی گرفتار شده‌ام که دستی نیست..اینجا که من هستم هیچ کسی نیست.

  • مهسا محمدی


عنوان : نزار قبانی

  • مهسا محمدی
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
  • مهسا محمدی




  • مهسا محمدی

-

امروز که نزدیک بود به مسخره‌ترین حالتِ ممکن زیر مترو له شوم، تا شب لام تا کام حرف نزدم، در سکوت پیاده‌رو ها را قدم زدم و فکر کردم و حرف به زبانم نیامد. الان که چند ساعتی از آن لحظه می‌گذرد فکر کردم بهتر است بنویسم هیچ دخترِ بیست و سه ساله‌ای که با ذوق و شوقِ دیدنِ یکی از عزیزترین کسانش لباس می‌پوشد و آماده می‌شود و قدم از خانه بیرون می‌گذارد فکرش را نمی‌کند که یک ساعت بعدش قرار است بمیرد.

قبول دارم که می‌گفتی گاهی زندگی چقدر می‌تواند مثل فیلم‌های سطح پایین مسخره و ابلهانه باشد. اما نورِدیده، انگار کارگردانِ زندگی من نخواست که زندگی‌ام در واپسین روزهای پاییزی که حالم آنچنان بد هم نیست به این مسخرگی تمام شود. اما بق کرده‌ام و حرف به زبانم نمی‌آید. چنگ انداخته‌ام به این کلمه‌ها بلکه بتوانم آنجور که باید و شاید برایت بنویسم که من از اینجور مرگ‌ها میترسم، من از اینکه مرگم تبدیل شود به فاجعه‌، همزمان حالِ صدها نفر که شاهد مرگم هستند بد شود بیزارم. نورِدیده‌ی من، نمی‌دانم یک ساعت، یک روز، یک سال، ده سال، سی سال یا چند سال دیگر قرار است بمیرم اما... 

بیخیال من خوبم.

پیشانیِ بلندت را می‌بوسم 


  • مهسا محمدی

دیشب تا صبح، و امروز از دمِ در خوابگاه تا کلینیک با خودم گفتم «اگر برای ابد هوای دیدنِ تو نیفتد از سرِ من، چه کنم؟»

  • مهسا محمدی

به خاطر بسپار ای یگانه‌ترین

حتی اگر روزی همه‌ی جهان فراموشت کند

اگر زندگی نهیبت بزند

من

در میان خنده‌های شادمانه کودکان

بهنگام پرواز رهای پرندگان

به گاهِ گزشِ دلنشین نسیم سپیدگاه

آن هنگامی که آشنایی دستم را به گرمی می‌فشارد

دوستی به نام می‌خواندم

یا آرام و مهربانانه بر شانه‌ام می‌زند

لحظه‌ای که غم صمیمانه زیر پوستم می‌دود

آن دمِ گریه‌های غریبانه‌ی دلتنگی

من به هنگام تماشایِ انعکاس تصویر خودم

تو را به یاد می‌آورم..

  • مهسا محمدی