ماجان

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبـود

میکنم شکر که بر جور دوامی داری


حافظ


  • مهسا محمدی

-

داشت برایم میشمرد، فلانی مقاله‌ اش اکسپت شد، فلانی کلینیک زد، فلانی در بهترین کلینیک کار میکند، فلانی دارد از ایران می‌رود، فلانی هم ازدواج میکند، هق هقم بلند شد. هر قصه‌ای کسی دارد شبیه آیدینِ سمفونی مردگان، من آن آیدینم انگار.‌.من آیدینم و در این شب تاریک از گریه سردرد وحشتناکی گرفته‌ام، تاریکم خدایا..تاریکم..من ته ظلمتی گرفتار شده‌ام که دستی نیست..اینجا که من هستم هیچ کسی نیست.

  • مهسا محمدی


عنوان : نزار قبانی

  • مهسا محمدی
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
چنان بُریدم از خودم ..
  • مهسا محمدی




  • مهسا محمدی

-

امروز که نزدیک بود به مسخره‌ترین حالتِ ممکن زیر مترو له شوم، تا شب لام تا کام حرف نزدم، در سکوت پیاده‌رو ها را قدم زدم و فکر کردم و حرف به زبانم نیامد. الان که چند ساعتی از آن لحظه می‌گذرد فکر کردم بهتر است بنویسم هیچ دخترِ بیست و سه ساله‌ای که با ذوق و شوقِ دیدنِ یکی از عزیزترین کسانش لباس می‌پوشد و آماده می‌شود و قدم از خانه بیرون می‌گذارد فکرش را نمی‌کند که یک ساعت بعدش قرار است بمیرد.

قبول دارم که می‌گفتی گاهی زندگی چقدر می‌تواند مثل فیلم‌های سطح پایین مسخره و ابلهانه باشد. اما نورِدیده، انگار کارگردانِ زندگی من نخواست که زندگی‌ام در واپسین روزهای پاییزی که حالم آنچنان بد هم نیست به این مسخرگی تمام شود. اما بق کرده‌ام و حرف به زبانم نمی‌آید. چنگ انداخته‌ام به این کلمه‌ها بلکه بتوانم آنجور که باید و شاید برایت بنویسم که من از اینجور مرگ‌ها میترسم، من از اینکه مرگم تبدیل شود به فاجعه‌، همزمان حالِ صدها نفر که شاهد مرگم هستند بد شود بیزارم. نورِدیده‌ی من، نمی‌دانم یک ساعت، یک روز، یک سال، ده سال، سی سال یا چند سال دیگر قرار است بمیرم اما... 

بیخیال من خوبم.

پیشانیِ بلندت را می‌بوسم 


  • مهسا محمدی

دیشب تا صبح، و امروز از دمِ در خوابگاه تا کلینیک با خودم گفتم «اگر برای ابد هوای دیدنِ تو نیفتد از سرِ من، چه کنم؟»

  • مهسا محمدی

به خاطر بسپار ای یگانه‌ترین

حتی اگر روزی همه‌ی جهان فراموشت کند

اگر زندگی نهیبت بزند

من

در میان خنده‌های شادمانه کودکان

بهنگام پرواز رهای پرندگان

به گاهِ گزشِ دلنشین نسیم سپیدگاه

آن هنگامی که آشنایی دستم را به گرمی می‌فشارد

دوستی به نام می‌خواندم

یا آرام و مهربانانه بر شانه‌ام می‌زند

لحظه‌ای که غم صمیمانه زیر پوستم می‌دود

آن دمِ گریه‌های غریبانه‌ی دلتنگی

من به هنگام تماشایِ انعکاس تصویر خودم

تو را به یاد می‌آورم..

  • مهسا محمدی

با طمانینه و در حالی که برای رسیدن به جایی عجله نداشتم، انقلاب را به سمت چهارراه ولیعصر قدم می‌زدم. همینطور که چشمم به ویترین مغازه‌ها و خاصه کتابفروشی‌ها بود، پشتِ ویترین ترنجستان دالِ دوست داشتن به چشمم خورد، قدم‌های آرامم متوقف شد و داخل کتابفروشی شدم‌.

پشت ِ جلد کتاب خواندم؛ حالا باید به معشوق‌مان بگوییم از ما «دوستت دارم» نخواهد. «عاشقت هستم» نخواهد. «عزیزم» ساده یا کشدار نخواهد. بگذارد لحنِ همین کلمات معمولی، جور کلمات عاشقانه را بکشد: همین شوخی‌ها، همین «چطوری؟»ها، همین «کجایی؟»ها، همین «کی می‌آیی؟»ها، همین «دیوونه»ها، همین «بمیری»ها. یا نه به معشوق‌مان بگوییم اصلا کلمه نخواهد. بگذارد سکوت، جور همه چیز را بکشد. و خریدمش.

از حسین وحدانی جسته گریخته در فضای مجازی خوانده‌ بودم. اما کتاب شدنِ این نوشته‌های دلنشین اتفاق قشنگی بود. همین یک هفته پیش هم کانالش را پیدا کردم و تا صبح نوشته‌هایش را خواندم، هم خندیدم و هم دلتنگ شدم. دالِ دوست داشتن داستان نیست، شعر هم نیست. به قولِ خودِ جنابِ وحدانی روایتی‌ست از عشق و زندگی.

  • مهسا محمدی

به دردانه‌ای عشق ورزیدن و یگانه‌ای را دوست داشتن، همان‌قدر که تحسین برانگیز و رویایی می‌نماید، در بطن خود فریبکارانه و ترسناک نیز هست. عشقی که در تنورش هیزم وابستگی بسوزاند، نانِ سوخته‌ی نفرت بیرون می‌آورد. یگانه کسی را دوست داشتن، دلیل بر زانو زدن، فرو ریختن و شکستن در برابرش نیست. عشق زمین نمی‌زند؛ که بر پا می‌دارد. اسیر نمی‌کند؛ که قفس می‌گشاید. گاه جدایی که رسید، او که عاشق‌تر است رهاتر بال می‌گشاید و بالاتر پرواز می‌کند. آتش فراق؟ بله هست. اصلا باید باشد. اما نه در بال، که بر دل.

دالِ دوست داشتن - حسین وحدانی

  • مهسا محمدی