ماجان

۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

چشم‌ها هزار حرف نزده و‌ هزار قصه‌ی نگفته دارند.

  • مهسا محمدی

نصف شبی یکهو یادم افتاده است قرار بود در یکی از سفرهایمان دستهایم را پر از النگو بکنم و در تاج محل برایت هندی برقصم و جیلینگ جیلینگ صدا بدهم.

  • مهسا محمدی

ناراحتم . برای طرز بیان و صحبت همسن و سالهای خودم ناراحتم . برای ادبیات محاورهای آدمهای سرزمینم ناراحتم . دورتر نرویم و کاری به کار نسلهای دیگر نداشته باشیم برای سطح پایین ادب و شعور همسن و سالهای خودم متاسفم . برای این ادبیات دوزاریشان که از این شبکه و آن شبکه مجازی ، از این گروه و آن گروه تلگرامی یاد گرفتهاند متاسفم . برای اینکه بلد نیستند کجا چه حرفی بزنند ، چه موقع حرف بزنند ، با هر آدمی چگونه حرف بزنند متاسفم. پیشنهادی را خیلی محترمانه مطرح کردم ، شخصی که تابحال با او نه همکلام شدهام و نه میشناسمش ، از نظر خودش راحت وصمیمی و از نظر من کاملا گستاخانه و به دور از ادب جواب من را داد . سعی می‌کنم ناراحت نباشم از دستِ آن آدم اما چطور برای نسل خودم ، برای ادبیاتمان ، برای ادب و فرهنگ‌مان که رنگ و بویی ازش نمانده ناراحت و متاسف نباشم؟

  • مهسا محمدی

سردرد یه چند ساعتی بهم آنتراکت داد اما دوباره اعلام حضور کرده که تاکید کنه به قوت خودش باقیه ‌. 

  • مهسا محمدی

 

There are things you don't know - 2010


بشنوید

 

  • مهسا محمدی

سی ساعت سردرد شدید و مداوم . 

  • مهسا محمدی

.

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود


حافظ 

  • مهسا محمدی

خیلی خودخواهیه که وقتی حالم بده و مریضم ، وقتی درد دارم ، غصه دارم یا وقتی مثل الان سردرد امونم رو میبُره بیشتر از همیشه دلم بخواد باشی ؟ سرم رو بغل بگیری وقتی با مسکن خوب نمیشه ، با خوابیدن خوب نمیشه ، با دوش گرفتن خوب نمیشه ، با هیچی خوب نمیشه ..

  • مهسا محمدی

هر چقدر پارسال توی خوابگاه اذیت شدم امسال راحتم و حالم خوب است . نشسته‌ام توی اتاق و درس می‌خوانم ، در را کمی باز گذاشته‌ام ‌. دخترهای سوئیت دارند آشپزی می‌کنند بوی غذا می‌آید و صدای آرام موزیک . آنقدر خوبم امسال و آرامم که همیشه گوشه در را باز می‌گذارم که رفتن و آمدن‌شان را ببینم ، صدایشان را بشنوم ، از لای در بهشان سلام کنم و لبخند بزنم .

  • مهسا محمدی

شنبه‌ها واحد عمومی دارم . تتمه‌ واحدهای کارشناسی ام . حالا منی که همه انرژی و توانم را می‌گذارم برای اینکه صبح‌ها زود بیدار شوم ، راه بیفتم بروم دانشگاه، این حق را دارم که برای هدر رفتن وقتم پای این کلاس‌های بیخود غر بزنم ، حق ندارم ؟ کلاس‌های بیخود با استادهای به جرأت بگویم بی‌سواد و حق به جانب .

من غالباً آدم کم‌حرف و ساکتی هستم ، مگر اینکه بحثی لذتبخش باشد و یا برعکس آنقدر بد و غلط باشد که مجبور شوم برای دفاع از حقم صدایم را بالا ببرم.

توی نود درصد این کلاس‌ها باربط و بی‌ربط بحث عمدا به سمت ازدواج و روابط پیش می‌رود ‌. موعظه و نصیحت می‌کنند ، درمورد ازدواج سنتی و اسلامی به‌به و چه‌چه می‌کنند بعد هم به همه اعتقادات و شعورت توهین می‌کنند . تصور می‌کنند تو به عنوان یک دختر یا زن بلد نیستی خودت را کنترل کنی ، عاقلانه تصمیم بگیری. بعد هم کسی که باید بنیان زندگی را حفظ کند تو هستی . فداکاری بکنی ، کتک بخوری ، خودت را برای ارضای هر نیازش تقدیم مرد بکنی و اصل شراکت و تعهد و عشق و احترام متقابل از نظر این‌ها معنی ندارد.

امروز آدمی که اسمِ استادی را یدک می‌کشد - هرچند که من همیشه به اسم آقای فلانی صدایش می‌کنم و معتقدم لقب استادی هیچ هم برازنده ایشان نیست - معتقد بودند مستحب است شبِ اول ازدواج مرد آفتابه لگن بیاورند برای شستن پاهای خانم بزرگوارشان . استدلالشان هم این بود که گربه را دم حجله باید کشت ! همین جا بود که دوباره دادم درآمد آقای به اصطلاح باسواد که دم از تحکیم بنیان خانواده میزنی و روابط امثال من را زیر سوال میبری و فقط بلدی با عینک و سطح فکری و عقیدتیِ پایین خودت آدم‌ها را قضاوت کنی فکر نمی‌کنی این طرز فکر خیلی مسخره و زشت است . که اصلا چه معنی دارد آدم‌ها گربه دم حجله بکشند ؟ چه معنی دارد آدم‌ها حالِ هم را بگیرند ؟

می‌دانید توضیح دادن ونوشتن تک‌تک حرف‌هایش از حوصله‌ خواندنتان خارج است. اینکه این آدم حتی اجازه صحبت به بقیه نمیداد و متکلم وحده بود ناراحتم نکرد ، اینکه وقتی من حرف میزدم خودش را به کوچه علی‌چپ میزد و حرف‌هایم را گوش نمی‌کرد ، عملاً به من توهین می‌کرد هم ناراحتم نکرد ، می‌دانستم اگر تا شب هم بحث کش پیدا کند باز هم من برنده این بحث هستم و این آقا چون جواب درستی برای حرف‌هایم نداشت اجازه حرف زدن به من نمیداد . ناراحتی‌ام از این است که ما چند واحد مثل همین واحد با همین آدمِ خالی از مغز و تفکر می‌گذرانیم ؟ چند ساعت در هفته وقت‌مان را تلف می‌کنیم ؟ چند تا شبیه همین آدم نه تنها توی دانشگاه بلکه هزاران هزار جای دیگر و سمت مختلف نشسته‌اند پشت میزشان ، بادی به غبغب انداخته‌اند و فکر می‌کنند علامه دهر اند ، آنقدر عالم اند که درمورد همه چیز می‌توانند نظر دهند . اما آنقدر سطح شعورشان پایین است که حرف طرف مقابلشان را گوش نمی‌دهند ، طرف مقابلی -من- که با وجود مخالفت صددرصد، باز هم تک‌تک حرف‌هایشان را گوش می‌دهد و بعد اظهارنظر می‌کند.


  • مهسا محمدی