ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است



Penny : instead of worring about pain you may cause in the future, How about trying to fix pain you're causing her right now


The Big Bang Theory - Season 10 Episode 5

  • مهسا محمدی

.

هر قضایی سببی دارد و‌ من در غم دوست
اجلـم می‌کشـد و‌ درد فراقش سبب است

سعدی

  • مهسا محمدی

.

امروز بعد از کلینیک، وسط خستگی و گرسنگی و از پاافتادگی‌هایم، گیرِ چند نفر غیرانسانِ وحشی و بی‌منطق و زبان نفهم افتادم. حوصله جر و بحث و اعتراض نداشتم. وقتی از حرص غیظ توی چشم‌هام جمع شده بود نبودی که ببینی، نبودی که حرصم را بخوری. وقتی مجبور بودم صم و بکم باشم و هرجا دلشان میخواست منِ دانشجوی خسته‌ی تنها را با خودشان کشان کشان ببرند. وقتی حقِ دفاع از آزادی و اعتقاد و انتخابم نداشتم و یک گوشه‌ای ساکت با فرم و خودکار نشسته بودم، داشتم فکر میکردم من جز تو چه کسی را دارم؟ تا حالا فکرش را نمیکردم و امروز درست وسطِ گرفتاری‌ام فهمیدم هر بلایی سرم بیاید اسمِ تو اولین اسمی‌ست که به زبانم می‌آید و دست‌های تو امن‌ترین جایی‌ست که می‌توانم بهشان اعتماد کنم. امروز هم گذشت آنقدرها هم جدی نبود شاید، اما این فکر توی سرم هی می‌چرخد که من جز تو کسی را انقدر به خودم محرم و نزدیک ندارم و تو را هم ندارم.. کاش امروز بودی..نه که بیایی به دادم برسی، همه این سال‌ها یاد گرفته‌ام چطور خودم به داد خودم برسم، کاش فقط بودی که بنشینم با حرص برایت تعریف کنم و تو مثل همیشه با حوصله گوش کنی. ندیدی که چقدر آرام بودم، چقدر ساکت، چقدر تو را کم داشتم..

  • مهسا محمدی

گفتم؛

من از این غم

من از این درد

جونِ سالم به در نمیبرم

خودم میدونم.


  • مهسا محمدی

قربانِ قد و بالایتان، نه که شکوه کنم یا بهانه بیاورم فقط قربانِ سرتان وقتِ بریدن از من کاش نگاهی، عطری، گرمای نفسی، صدایی، گوشه‌ی پیراهنی چیزی توی مشتم می‌گذاشتید و دستِ خالی با امیدِ ناامید از آغوشتان راهیِ غربتم نمی‌کردید، که دستِ کم برای این شب‌های پریشانی، برای تنگی و واماندگی دل، برای درماندگی‌هایم، برای این دست و پا زدن‌هایم در بیتابی، برای این شب‌هایی که خاطرِ خنده‌هایتان نفسم را می‌گیرد تسکینی داشتم...

  • مهسا محمدی

.

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند
یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

سعدی
  • مهسا محمدی



  • مهسا محمدی

پارسال این موقع‌ها نبودی، امسال هم نیستی، آنقدر غریب است نبودنت که باورم نمی‌شود. خودت باورت می‌شود؟ پارسال نبودی و من این اندازه از آینده ترس نداشتم. هر کسی دارد تعطیلاتش را جایی سپری می‌کند، من تنها در خوابگاهم و شعر می‌خوانم، صدایم را ضبط می‌کنم و هیچ غمگین نیستم از تنها بودنم. اما همه‌ی غمم این است که سال بعد کجا قرار است باشم؟ که دورهای سخت تنم را می‌لرزاند، که دورتر از این طاقت نمی‌آورم، که دلم می‌خواهد همین‌جا باشم. تنها ولی همین‌جا.. همین تهرانِ شلوغِ دوست داشتنی‌ام. که کمی آنسوتر از من تو هستی، از سنگفرش‌ها رد می‌شوی، در کافه‌ها موکای محبوبت را می‌خوری و وقتی باران بر سر شهر می‌بارد یادِ شب‌های بارانیِ پونک می‌افتی درحالی که من اینجا قدم می‌زنم و گلچهره گوش می‌دهم.

  • مهسا محمدی

کار کردن با آدمهای عزیز و دوست داشتنی خستگی روح و تن رو از آدم میگیره. لذت بخشه آدمهایی که ستایششون میکنم به همون اندازه که دوستشون دارم من رو دوست دارند. دو ساعت بیشتر موندن توی کلینیک خستهم نکرد وقتی مشغول کار کردن روی بیمارم بودم، و یکی از همین آدمهای عزیز توی چشمهام نگاه کرد و پیشِ بقیه گفت؛ خندههای مهسا خیلی قشنگه .

  • مهسا محمدی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی؟

  • مهسا محمدی