ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

۲۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک شبهایی بی‌دلیل احساس می‌کنم نزدیکی به من. فکر می‌کنم اگر برگردم و چراغِ کنار تختم را روشن کنم، تو را می‌بینم که عینک و گوشی و کتابت را گذاشته‌ای روی میز و آرام به خواب رفته‌ای. یک شب‌هایی احساس می‌کنم اگر خوب گوش کنم، واضح‌تر از صدای جیرجیرک‌ها و تیک تیک ساعت صدای نفس‌های تو را می‌شنوم و حرکت آرام سینه‌ت را حس می‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی یک شب‌هایی نزدیک‌تری، یک شب‌هایی اینجایی، درست کنارِ من، سمت چپم، کافی‌ست برگردم، کافی‌ست خوب گوش کنم.

  • ۲ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • مهسا محمدی




by Andrej W
  • ۱ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۶
  • مهسا محمدی


غلام چشـم آن ترکـم که در خواب خوش مستـی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


حافظ

  • ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۸
  • مهسا محمدی

تابستان نیامده بود هنوز، همه ترسم این بود که چگونه قرار است بگذرد. گذشت یک جورهایی. بیا کم و کیفش را کار نداشته باشیم. چند شب پشتِ هم گریستم را کار نداشته باشیم. چند شب نامه نوشتم برایت، بوسیدم و گذاشتم زیربالشتم و تا صبح خوابم نبرد را کار نداشته باشیم. میدانم گفتن از دلتنگیهایم حوصلهات را سر میبرد. اما چشم‌هایت را از من گرفته‌ای، صدایت را گرفته‌ای، حرف‌هایت، کج خلقی‌هایت را گرفته‌ای،  این گاه‌گاهی از تنگیِ دل گفتن و نوشتن را از من نگیر. که من مثل تو طاقت بلندی ندارم. که من زود خم می‌شوم. نپرس که چرا گاهی گریه می‌کنم، گفته بودم یکبار گریه آخرین سلاح آدم است. دست‌هایم خالی‌اند و فکرش را بکن یکی نشسته باشد توی دلت مدام به رخت شستن. آدمی زیاد بغض بخورد دقمرگ می‌شود. بق کردن را دوست ندارم عوضش گریه کردن برای تو آرام‌ام می‌کند. گیریم چاره نباشد. دست کم گلویی می‌ماند برایم که صدایت کنم. آخر من از تو چه دارم؟ جز همین دل‌تنگی، پریشانی، بیقراری‌های گاه و بیگاه. کم حرف می‌زنم و زیاد می‌نویسم این یعنی دلم تش گرفته برایت. از تابستان می‌گفتم راستی. باید یاد بگیرم با تابستان بسازم. حرفِ این تابستان و تابستان بعد و بعدترش که نیست بعد از تو هزار تابستان دیگر است باید یاد بگیرم که بسازم. همین غروب ایستاده بودم جلو آینه، موهایم را فرق وسط جدا کرده بودم و تارهای سفیدش را نگاه می‌کرد. خواستم بیایم اینجا و بگویم؛ جان ما ممکن است درفزاید اما از حُسن شما کم نمیشود که نمی‌شود. پیشانی بلندت را می‌بوسم.


ضمیمه : [آهنگِ بیقرار علیرضا قربانی] 

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۷
  • مهسا محمدی

ما را مثل عقرب بارآورده‌اند؛ مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم، همدیگر را می‌گزیم. بخیلیم، بخیل! خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم. خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود. تنگ‌نظریم ما مردم. تنگ‌نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می‌بینیم دیگری سر گرسنه زمین می‌گذارد انگار خیال ما راحت‌تر است. وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم باز هم مایه‌ی خاطرجمعی ما است. انگار که از سر پا بودن هم بیم داریم! نمی‌دانم، نمی‌دانم چرا این‌جوری بار آمده‌ایم ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می‌توانیم علاج کنیم ما، آن هم با مرگ ذلیل‌تر از خودمان! میان باتلاق گیر کرده‌ایم اما خیال می‌کنیم چاره کارمان این است که دیگران هم، دیگرانی مثل خودمان در این باتلاق گیر کنند و بمیرند. این دیگر خیلی حرف است که ما مردم برای خودمان این‌قدر بخیل هستیم و برای دیگران آن‌قدر سخاوتنمد! ما چجور مردمی هستیم آخر؟!

 

محمود دولت‌آبادی

  • ۰ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۸
  • مهسا محمدی


تا به کجایـــم بـری ای جذبــه خون ، ذوق جنــون

سلسله برجان همه من ،سلسله جنبان همه تو


حسین منزوی

 

این غزل منزوی، این غزل عزیزِ من است آنقدر که دوست دارماش ، آنقدر که همیشه زمزمه‌اش می‌کنم.

علیرضا قربانی-بداهه خوانی .بشنوید


پ ن : [برای تو ] که بی تو به سامان نرسم.

  • ۱ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۱
  • مهسا محمدی

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

دمــار از من برآوردی نمیگویــی برآوردم


  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۷
  • مهسا محمدی

نشستهام و عکس‌های جشن فارغ‌ التحصیلی دانشگاهمان را نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم به اینکه سال بعد همین موقع من قرار است فارغ‌ التحصیل شوم و دلم می‌گیرد. یادم می‌افتد سراغی از نمره‌هایم بگیرم. چشمم می‌افتد به نمره نوزده کارورزی‌ام و دلم می‌گیرد. تک تک روزهایی که در بیمارستان رازی گذرانده‌ایم یادم می‌افتد. تمام سختی‌ها و غرغرهای‌مان و حرف دوستم که گفته‌بود مطمئنم دلم برای اینجا تنگ نخواهد شد یادم می‌افتد. حالا من نشسته‌ام عکس‌های فارغ‌التحصیلی از یک طرف، سه سالِ گذشته از یک طرف، نمره‌ها و خاطرات کارورزی‌ام از یک طرف و فکر تمام شدن این یک سال از طرف دیگر دلتنگم کرده‌است. و بخاطر تمام غرهایی که زده‌ام، روزهایی که دیگران به نحوی گند زده‌اند، روزهایی که می‌توانستند بهتر باشند ولی نبودند و کارهایی که نکرده‌ام حرصم گرفته است. از اینکه تمامِ حس این روزهایم توی دلتنگی خلاصه شده خسته شده‌ام. باورتان می‌شود؟ دلتنگی برای عزیزترینم، دلتنگی برای سه سالِ رفته‌ی دانشجوییم، دلتنگی برای کارورزی‌های تمام شده‌ام، دلتنگیِ زودهنگام و ترسم از سریع گذشتن این یک سالِ باقی مانده. خسته و دلتنگم این روزها . فقط خسته و دلتنگم.

  • ۳ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۸
  • مهسا محمدی

نوشته بود یک جایی هم هست به نام وطن که من ندارم. بقیه متن را یادم نمی‌آید. یادم نمی‌آید درمورد چه چیزی نوشته بود. اما  همین یک جمله برای بهم ریختنم کافی بود. ولو اینکه برداشت من از جمله با حرف نویسنده زمین تا آسمان فرق می‌کرد. می‌دانید وطن معنای وسیعی باید داشته باشد. مگر نه؟ دراصل وطن به جایی گویند که زادگاه آدم باشد، جایی که آرامش باشد، خیابان‌هایش بوی امنیت بدهد. جایی که مسکن آدم آنجا باشد، عزیزانش آنجا باشند. جایی که  غرورش باشد.

یکبار خیلی قبل‌ترها گفته بودم آغوشش مسکن است. اما امشب فکر کردم آغوشش می‌تواند چیزی بزرگتر از این‌ها هم باشد. می‌تواند وطن باشد. وطنی که آدم در آن به دنیا آمده. چه کسی گفته آدم فقط یکبار متولد می‌شود؟ آغوشش می‌تواند شبیه سرزمین و زادگاه آدم باشد.سرزمینی که فراقش طعم ملال و رنج و گریه بدهد. و وصلش بوی آرامش و امنیت .همه این‌هایی که نوشته ام شاید در صدم ثانیه توی سرم پردازش شده بود، بقیه متن را نخوانده بودم و برداشت من از کلمه وطن در جمله بالا آغوشش بود. بعد هم دلی که سخت مچاله شده بود از فراق آغوشی که وطنم بود.

  • ۱ نظر
  • ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸
  • مهسا محمدی

ْْ

Shindler's List - 1993

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۴
  • مهسا محمدی