ماجان

۳۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • مهسا محمدی

تازگیها یک عادت جدید پیدا کردهام . شبیه وسواس. نمیدانم اصلن میشود اسمش را وسواس گذاشت یا نه ؟ تازگیها شروع کردهام به خواندن دوباره کتابهایی که قبل‌ترها خواندهام . احساس می‌کنم باید دوباره بخوانم‌شان  . می‌ترسم نکند جایی از کتاب را با دقت نخوانده باشم. نکند کتاب نکته مهمی داشته که باید یادم بیفتد یا نکند فراموشش کرده باشم. مثلن چند روز پیش کتابِ "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" و "سمفونی مردگان" را دوباره خواندم .حالا علاوه بر یک لیست بلند بالا از کتاب‌هایی که باید بخوانم یک فهرست دیگر هم درست کرده‌ام از کتاب‌هایی که باید دوباره بخوانم‌شان.

  • مهسا محمدی

یک شبهایی بی‌دلیل احساس می‌کنم نزدیکی به من . فکر می‌کنم اگر برگردم و چراغِ کنار تختم را روشن کنم ، تو را می‌بینم که عینک و گوشی و کتابت را گذاشته‌ای روی میز و آرام به خواب رفته‌ای . یک شب‌هایی احساس می‌کنم اگر خوب گوش کنم ، واضح‌تر از صدای جیرجیرک‌ها و تیک تیک ساعت صدای نفس‌های تو را می‌شنوم و حرکت آرام سینه‌ت را حس می‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی یک شب‌هایی نزدیک‌تری ، یک شب‌هایی اینجایی، درست کنارِ من ، سمت چپم .کافی‌ست برگردم، کافی‌ست خوب گوش کنم..

  • مهسا محمدی




by Andrej W
  • مهسا محمدی


غلام چشـم آن ترکـم که در خواب خوش مستـی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


حافظ

  • مهسا محمدی

تابستان نیامده بود هنوز ، همه ترسم این بود که چگونه قرار است بگذرد . گذشت یک جورهایی. بیا کم و کیفش را کار نداشته باشیم. چند شب پشتِ هم گریستم را کار نداشته باشیم. چند شب نامه نوشتم برایت ، بوسیدم و گذاشتم زیربالشتم و تا صبح خوابم نبرد را کار نداشته باشیم . میدانم گفتن از دلتنگیهایم حوصلهات را سر میبرد . اما چشم‌هایت را از من گرفته‌ای ، صدایت را گرفته‌ای ، حرف‌هایت ، کج خلقی‌هایت را گرفته‌ای ،  این گاه‌گاهی از تنگیِ دل گفتن و نوشتن را از من نگیر . که من مثل تو طاقت بلندی ندارم . که من زود خم می‌شوم . نپرس که چرا گاهی گریه می‌کنم  ، گفته بودم یکبار گریه آخرین سلاح آدم است . دست‌هایم خالی‌اند و فکرش را بکن یکی نشسته باشد توی دلت مدام به رخت شستن . آباجان هم -مادربزرگم را می‌گویم – می‌گفت آدم زیاد بغض بخورد دقمرگ می‌شود مادر . بق کردن را دوست ندارم عوضش گریه کردن برای تو آرام‌ام می‌کند . گیریم چاره نباشد . دست کم گلویی می‌ماند برایم که صدایت کنم . آخر من از تو چه دارم ؟ جز همین دل‌تنگی ، پریشانی ، بیقراری‌های گاه و بیگاه.کم حرف می‌زنم و زیاد می‌نویسم این یعنی دلم تش گرفته برایت . از تابستان می‌گفتم راستی. باید یاد بگیرم باهاش بسازم . حرفِ این تابستان و تابستان بعد و بعدترش که نیست بعد از تو هزار تابستان دیگر است که باید یاد بگیرم باهاشان بسازم. همین غروب ایستاده بودم جلو آینه ، موهایم را فرق وسط جدا کرده بودم و تارهای سفیدش را نگاه می‌کردم .. خواستم بیایم اینجا و بگویم ؛ بزرگوار، " جان ما ممکن است درفزاید اما از حُسن شما کم نمیشود که نمی‌شود " ... پیشانی بلندت را می‌بوسم.


ضمیمه : [آهنگِ بیقرار علیرضا قربانی] 

  • مهسا محمدی

ما را مثل عقرب بارآورده‌اند ؛ مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم ، همدیگر را می‌گزیم. بخیلیم ، بخیل! خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم. خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود. تنگ‌نظریم ما مردم . تنگ‌نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می‌بینیم دیگری سر گرسنه زمین می‌گذارد انگار خیال ما راحت‌تر است. وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم باز هم مایه‌ی خاطرجمعی ما است. انگار که از سر پا بودن هم بیم داریم! نمی‌دانم ، نمی‌دانم چرا این‌جوری بار آمده‌ایم ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می‌توانیم علاج کنیم ما ، آن هم با مرگ ذلیل‌تر از خودمان! میان باتلاق گیر کرده‌ایم اما خیال می‌کنیم چاره کارمان این است که دیگران هم ، دیگرانی مثل خودمان در این باتلاق گیر کنند و بمیرند. این دیگر خیلی حرف است که ما مردم برای خودمان این‌قدر بخیل هستیم و برای دیگران آن‌قدر سخاوتنمد! ما چجور مردمی هستیم آخر ؟!

 

محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی


تا به کجایـــم بـری ای جذبــه خون ، ذوق جنــون

سلسله برجان همه من ،سلسله جنبان همه تو


حسین منزوی

 

این غزل منزوی . آخ این غزل عزیزِ من است آنقدر که دوست دارماش ، آنقدر که همیشه زمزمه‌اش می‌کنم.

معتقدم علیرضا قربانی به دنیا آمده که زیباترین‌ها را با صدایش زیباتر کند .دیوانگی‌ها را صدچندان کند.

علیرضا قربانی-بداهه خوانی .بشنوید


پ ن : [برای تو ] که بی تو به سامااان نرسم .

  • مهسا محمدی

زندگی نباید اینگونه باشد که هست. روزها نباید اینطور بگذرند که میگذرند. اتفاقات نباید این شکلی باشند که هستند. من یک آدمِ به ظاهر خونسرد ولی از درون ناامیدی هستم که از همه چیز خستهام . هیچ اتفاقی را هضم نمیکنم . هیچ چرایی را نمیفهمم . هیچ علت و معلولی را درک نمیکنم. یک آدم به ظاهر خونسرد اما از درون ویرانیام که خودم را بین چند تا کتاب رفرنس انگلیسی خفه کردهام و به دیگران می گویم کنکور ارشد نزدیک است و دارم درس میخوانم. من یک آدم به ظاهر خوشبخت و از درون پوچی‌ام که فقط دلم می‌خواهد از زندگیم لذت ببرم ، کمی انگیزه داشته باشم، کمی عاشق باشم ، یک کنج کوچک و امنی برای خودم داشته باشم و زندگی کنم . و نپرسم چرا . و هر شب از بی‌جوابی چراهایم دیوانه نشوم ، پوچ نشوم ، نَمیرم. من یک انسانم و کوچک‌ترین حقم زندگی کردن است ، نه جنگ با خویشتنم.

  • مهسا محمدی

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

دمــار از من برآوردی نمیگویــی برآوردم ..


  • مهسا محمدی