ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

برعکس خیلی از آدم‌ها من همه آخرین‌هایم را موبه‌مو و با جزئیات یادم هست. همیشه آدم‌ها اولین‌هایشان را بخاطر می‌سپارند ولی آخرین‌هایشان را نه. اولینها عزیزند و آخرین خنده، آخرین بوسه، آخرین نگاه فراموش میشوند. من اما آخرین عطر، آخرین لبخند، آخرین نگاه، آخرین سلام، آخرین خداحافظی، آخرین شام، آخرین آهنگِ مشترک، آخرین جملات، آخرین مراقب خودت باش و هزار تا آخرین غیرعاشقانه دیگر را یک جای قرص و امنی توی خاطرم ثبت کرده‌ام. نه اینکه همیشه به تمام شدن فکر کنم، و نه به این دلیل که هیچگاه آدمِ خاطرجمعی نیستم، راستش دلیلش را هیچوقت ندانسته‌ام و نخواستم بدانم اما امشب داشتم فکر میکردم این آخرین‌های جامانده د حافظه‌ام هم‌زمان هم مرا می‌کشد هم تسلی‌ام می‌دهد.
  • ۱ نظر
  • ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۹
  • مهسا محمدی

*

صنما کشتی دل را به گِل انداخته ام
صنما با خمِ ابروی کج ات ساخته ام




  • مهسا محمدی

.

جانـا
مردِ روزهای از دست رفته ی نه چندان دورم!
کاش "دوستت دارم"
اینهمه بی قدر
اینهمه بی قدرت نبود.
 
مهدیه لطیفی

  • مهسا محمدی


+عنوان از حامد عسکری

  • مهسا محمدی

درست در روزهایی که زندگی ناامیدانهترین رویش را نشانم داده، نشستهام و به صدای خودم گوش میدهم. چند وقت پیش شعر شاملو را دکلمه کرده بودم؛ روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد. بغض میکنم. از اینکه همیشه به امید اصرار کردهام که بماند و حالا من کنار تن زخمی امیدم نشستهام و از شنیدنِ روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است گریهام میگیرد. کنار همه ترسهایم، از ناامیدی بیشتر از همه چیز میترسم و از روزی که مهربانی با زیبایی یکسان نشود.

  • ۱ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۵
  • مهسا محمدی

شاید هم عشق دقیقن آنجایی خودش را نشان می‌دهد که آدمی در اوج استیصال و زخم‌خوردگی و شکستن و پریشانی هی اشک بریزد و جای بد و بیراه دورت بگردم از نجواهایش کم نشود .

کاش که بلد بودم با همه زبان‌ها ، لهجه‌ها و گویش‌های دنیا دورت بگردم ..

  • مهسا محمدی

فریادِ مردمان همه از دست دشمن است

فریاد سعدی از دلِ نامهربانِ دوست

 

+ خیلی‌ها هم مثل من هستند که یک روز فکر نمی‌کردند سعدی انقدر شعرهای قشنگی داشته باشد و حالا روز و شب سعدی زمزمه می‌کنند.

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۰
  • مهسا محمدی


+ تو زخم خورده‌ای ماه‌درویش.

- نه به تن، به جان بلوچ!


محمود دولت‌آبادی



نیمه شبی بود میان شب‌های سرد بهمن ماه، فرار کرده بودم از خوابگاه، اما وقتی رسیدم خانه تازه فهمیده بودم درد جای دیگری‌ست و درمان هم قطعن همانجا. آمدن من هیچ چیزی را حل نکرده است که هیچ، چه بسا بدتر هم شده‌ام. بهمن ماه بود میان دست و پا زدن‌ها و تقلاهایم، میان جنگ همیشگی عقل و دلم، دریافته بودم دلی نمانده و عقلی هم. هوش و جانم، عقل و صبرم یک جایی، درست یک جایی دانسته بر باد رفته بود. کلیدر را گرفته بودم دستم. نصفِ خط می‌خواندم و نیم ساعت حواسم پی چه کنم چه کنم هایم بود. این چند تا جمله ساده را خوانده بودم. ناله های ماه درویش و درماندگی اش را. این مکالمه قربان بلوچ و ماه درویش آنقدر به جانم نشسته بود که هنوز یادم نرفته است. گه گاه پیش خودم زمزمه میکنم تو زخم خورده‌ای .. و آرام می گویم نه به تن .. به جان. یادم نرفته است آن شب ها را و به گمانم یادم نخواهد رفت هیچگاه. مگر زخم‌ها از یاد می‌رود؟

  • ۲ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰
  • مهسا محمدی