ماجان

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چقدر از اطرافیان شنیده‌ام ، چند بار توی کتاب‌ها خوانده‌ام ، چقدر این کلمه از وقتی به دنیا آمده‌ام توی گوشم پیچیده ؛ دلتنگم ! اما میدانی هی با خودم فکر کردم و فهمیدم من توی زندگی‌ام دلم فقط برای یک نفر تنگ شده ، یعنی تازه فهمیده‌ام دلتنگی واقعی طعمش چه شکلی است ، دقیقن چه بلایی سر دل می‌آید . فهمیدم همه این وقت‌هایی که کسی گفته دلم برایت تنگ شده و من گفته‌ام من هم عزیزم . یک " منم همینطور" ِ مسخره‌ای بوده که محض خالی نبودن جواب گفته‌ام . وقت ‌هایی که نبوده‌ای ، وقت‌هایی که دلم برایت تنگ بوده ، بلایی سرِ دل آمده که فهمیده‌ام من هیچوقت هیچ زمانی دلتنگ کسِ دیگری نبوده‌ام و این بلای مهیب دلتنگی را تو سرم آورده‌ای. هی فکر کردم تا یادم بیفتد به جز تو به چه کسی گفته‌ام دلتنگم ؟ واقعن هیچکس. یکبار بهت گفته بودم موقع به کار بردن جمله‌ها چقدر وسواس به خرج می‌دهم ،مثلا وقتی به کسی می‌گویم عزیزم که واقعا عزیزِ من باشد . تصور کن آن شب زمستانی را که با دلتنگی از خواب پریدم و برایت نوشتم دلتنگم ، چه بلایی داشت سرِ دلم می‌آمد ؟ یا وقتی صدایم را نمی‌شوی و مجبورم به خودم بگویم دلتنگم دلتنگم دلتنگم . و برای بلایی که سرِ دلم می‌آید گریه سر دهم .. فکر میکنم به منحصر به تو بودنِ این حس و گریه‌ام می‌گیرد ، از تصور تمام نشدنی بودنش گریه‌ام می‌گیرد . از شبیخون‌های وقت و بی‌وقت‌اش . حالا که دلتنگم .. حالا که معلوم نیست چند وقت دیگر آرام می‌گیرم..

  • مهسا محمدی