ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نشسته‌ام،  دستم زیر چانه و فکر میکنم دقیقا از کی بود قلم و کاغذم خاک خورد و جراتم را به نوشتن از دست دادم؟ نوشته‌هایم خلاصه شدند در یادداشت‌های بی‌سر و ته، غر زدن‌ها و روزمرگی‌ها. درست از روزی که نوشته‌هایت را دستم دادی. نشستم به خواندنشان. دفترهایت را، یادداشت‌هایت،  نوت‌های گوشی و گوشه و کنار کتاب‌هایت را خواندم و حواسم از خودم پرت شد. بعد قلمت، نگارشت، شعرهایت، نوشتنت دستم را گرفت و بُرد. هفت شهر عشق را، کوچه و خیابان هایش را، کنج و خانه‌هایش را نشانم داد و گفت ببین.  نگاه کن.  دستم را گرفت و پروازم داد. دستم را گرفت و هلم داد. گفت نگاه کن ببین عشق چقدر قشنگ‌ است. در بازار رنگارنگ عشق‌ها و عاشقی‌ها می‌گشتم و می‌چرخیدم و می‌رقصیدم که به یک‌باره خودم را در سردابه تنگی پیدا می‌کردم. میگفت ببین اینجا اسمش روی دیگر عشق است. بعد نوبت جنگ می‌رسید.  نوبت اقتصاد و فلسفه و ریاضت و چه و چه می‌رسید. من باز انگشت به دهان حیران می‌ماندم که چقدر پستوهای ذهنت حرف دارد برای گفتن و دستت چنین توانمند قلم را می‌چرخاند و با انگشتانت بازی‌اش می‌دهد. بعد تو یک‌بار گفتی دیگر نمی‌نویسم. پرسیدم چرا و تو گفتی نوبت خواندن است. که می‌شناختمت عادت به هرز نویسی نداشته‌ای و قلمت همیشه باید نغز باشد. از همان وقت بود که به خودم آمدم و دیدم نوشتن را کنار گذاشته‌ام و تسلیم شده‌ام که من حالا‌حالاها نمی‌توانم با کلمه‌ها مثل تو بازی کنم. حال نشسته‌ام به خواندن. می‌خوانم و بیشتر از قبل می‌دانم که برای داشتن دستِ توانمند نوشتن چقدر راه باید رفت. چقدر باید خواند.  چقدر فکر کرد، چقدر نوشت و خط زد و شکست خورد و از نو شروع کرد. که از من این‌ها برنمی‌آید. 

  • ۰ نظر
  • ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۲
  • مهسا محمدی