ماجان

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

بیا ماچت کنم عهدی ببندیم یار..

 

 

 

  • مهسا محمدی

غم یار و

غم یار و

غم یار ...




  • مهسا محمدی

همه آدم‌ها یک نقطه آرامشی دارند، یک مأمن، یک امنیت خاطر، یک جایی که از همه دنیا جداست. که انگار نه انگار این مکان و این نقطه در بطن یک زندگی پر کشمکش و پر از تلخی و سختی‌ است.

 یک جایی، یک نوری، یک امنیتی که آدم را حتی شده برای چند ساعت از تمام دغدغه‌ها و مشکلاتش دور می‌کند، حافظه‌اش را حتی شده برای مدت زمان کوتاهی خالی می‌کند. انگار که هیچ اتفاق بدی آن بیرون نمی‌افتد، انگار که جهان به آرامی و در سکوت به هستی‌اش ادامه‌ می‌دهد.

هر آدمی حق دارد با وجود همه غم‌ها و دغدغه‌هایش چنین مأمنی در زندگی داشته باشد. که رها از همه قیل و قال‌ها بخندد.

برای من این امنیت خاطر کنار آدم‌هایی‌ست که انگار یک محبت بی‌چشم‌داشت، یک رفاقتِ واقعی، یک صمیمتِ امن میان‌شان جاری‌ست که اندوه و مشکلاتم را بیرون این دایره جا می‌گذارم و کنارشان به آسودگی می‌خندم.

کسانی که کلمه‌ها‌ی رئیس و همکار و دوست و هم‌کلاسی برایشان کم است و نمیدانم به چه اسمی می‌شود توصیف‌شان کرد، شاید بشود بهشان گفت رفیق. یک رفیق واقعی و امن‌.

می‌دانید کار کردن یک بخش زندگی است اما لذت کار کردن در یک چنین جمع همدل و باآرامشی به اعتقاد من یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های زندگی‌ است. خوش به حال من و آدم‌هایی که این حس و حال را هر روز تجربه می‌کنند.

  • مهسا محمدی

ب. عزیزم

من برعکس تو زیاد می‌نویسم، یا شاید هم برعکس تو که نوشته‌هایت گوشه دفتر و یادداشت‌هایت پنهان می‌ماند من زیاد به اشتراک می‌گذارم. اما نه برای اینکه تو بخوانی!

راستش خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش هیچوقت اینجا نیایی و این نوشته‌ها را نبینی.

ب. عزیزم تصمیم گرفته بودم سکوت کنم و اگر این ماه نشد حتی شده امروز هیچ چیزی ننویسم و هیچ حرفی نزنم. اما نتوانستم. اما نمی‌توانم.

فکر کنم این تنها تفاوت من و تو باشد، تو همه پریشانی و شادی و اندوهت را از من پنهان کرده‌ای، من اما با همه تلاشم برای پنهان ماندنشان باز هم طاقتم یک جایی تمام می‌شود.

من اینجا زیاد می‌نویسم اما این اولین باری‌ست که به اسم تو می‌نویسم ب. مهربانم؛

دلتنگم

آشفته‌ام

پریشانم

و اندکی اندوهگین.

تو را بسیار یاد می‌کنم و بسیار می‌جویم و کم که نه... شایسته‌تر است بگویم که هیچگاه نمی‌یابمت.

ب. عزیزم من در قانع کردن خودم کم آورده‌ام، در اینکه خودم را راضی کنم، دلیل برایش بیاورم و یک جایی آرام بنشانمش کم آورده‌ام. مرا باید تا الان خوب شناخته‌ باشی؟ خودم هم از پس خودم برنمی‌آیم.

نمی‌دانم برای چه می‌نویسم و در آخر می‌خواهم چه نتیجه‌ای بگیرم -که به گمانم هیچ چیزی- هدفم از این نوشتن نه درخواست است و نه انتظار و نه چیز دیگری، فقط اینکه هوس کردم به نام بخوانمت و بگویم که چقدر چقدر چقدر دلتنگم.

لطفا مثل قبل دوستم داشته باش.

پیشانی بلندت را می‌بوسم


  • مهسا محمدی

اسفند عزیزم!
سلام
حالا من نه دختربچه‌ام که بیایم شلتاق بیندازم از خوشی و یا ناله کنم از غم و اندوه و تو را به باد فحش و ناسزا بگیرم، و نه اصلا این حرف‌ها شایسته ساحت محترم توست! همین را میخواهم بگویم؛ من دختربچه  نیستم که ناله‌ متناسب با فصل سر بدهم و شعر و متن سانتیمانتالیسم بنویسم یا اعمال و کردار و احساسات خودم را به فصل و روز و ماه و غروب ربط بدهم! من مسئولیت اعمال و کردار و حرف‌ها و احساسات خودم را شخصا، یک تنه، گردن می‌گیرم و این نامه‌ای که نوشته‌ام را یک جور اشتراک احساسات بدان، همین و بس.
اسفند عزیزم! این‌هایی که می‌نویسم احساسات و گاهی منطق‌ها و استدلال‌های یک دختر جوانی است که بیست و سومین سال زندگیش را سپری می‌کند. تو برای من جمع اندوه و شادی، جمع عشق و رنج، جمع وصال و هجرانی. و راحت‌تر از این نمی‌شد این مسئله را بیان کرد!
تو برای من یادآور اشک و لبخند، آرامش و تقلا، و رنج مداوم و ناتمامی! اما همانطور که اول نامه‌ام اشاره کردم، حسی‌ست که خودم انتخابش کردم، عشقی که خودم یا به عبارتی خودمان پروردیم و پر و بالش دادیم. تو نقطه بلوغ خاطرات و احساسات مداوم و سرکشی در من ، نقطه بلاغت شیدایی سرکشانه من و آرامش رسیدن عشق جانسوز منی. به تاریخ یکی از روزهای میانه‌ی تو، نقطه عطف زندگی من -بدون شک- برای همیشه رقم خورد که البته من این را نه مدیون تو بلکه مدیون خودم و مهربانی سرشار اویم ولا غیر.
هدف از این نامه جز مرور یکی دو سال گذشته و ورق خوردن خاطرات چیز دیگری نیست. که به خودم یادآور شوم چقدر این دو سال در جهت ساختن و پرداختن خویشتن خویشم رنج‌ها کشیده‌ و دردها متحمل شده‌ام ولی چیزی از دست نداده‌، بلکه سرشارتر از گذشته، و امیدوارتر از قبل زندگی را می‌پیمایم و جرات‌مندتر عشق می‌ورزم.
اسفند عزیزم، من در قلب همهمه‌ی عظیمت آرامشی وصف نشدنی را تجربه کردم که به پشتوانه و دلگرمی همان آرامش ماه‌هاست روزگار می‌گذرانم. یاد گرفتم که بی‌عشق نمی‌شود زنده بود و نکته مهم‌تر اینکه این را دریافتم و به جد خواستم یاد دیگران بدهم که تنها عشق کافی‌ست. شاید اینجا دچار سوتفاهم شویم و تو بگویی کافی نیست و من بگویم هست و این کشمکش به جایی نرسد! اما عشقی که پرورده دست صداقت و یک‌رنگی و احترام است چرا نباید کافی باشد و انسان مگر جز این دنبال چیست؟ یادم است یکبار به او گفته‌ بودم مطلوب من از زندگی آرامش است و همه تلاشم در جهت آن، اما اسفند عزیزم روزگار فرصت نداد تا پس تجربه‌ها و روزگاران شاد و غمگینی که گذرانده بودیم به او بگویم که من این آرامش را تنها بر بالین عشق یافتم و جایی دیگر آرامش یا به این اندازه نبود، یا به این قدمت و ماندگاری...
اسفند عزیز روزهای زیادی عشق ویرانگر بود، من در آن روزها به سختی زندگی کردم و لحظه‌های فراق به رنج بزرگی آمیخته بود اما یاد گرفتم که عشق علت شادی‌ام باشد نه مایه عذاب. حال بزرگترین و ارزشمندترین دارایی من از زندگی و تنها راه نجات من این حقیقت است.
اسفند عزیزم برای من لذتبخش است که هر آدمی رازهایی فاش نشده در سینه دارد، تو صندوقچه رازهای سربه‌مهر منی. من در قلبِ روزهای به شور آغشته تو بزرگ شدم و آموختم؛
عشق آدمیزاد به آدمیزاد را
مهرِ بی‌چشم‌داشت و سخاوتمندانه را
صبوری و آرامش را
آگاهی و درک را
و انسان کامل‌تری شدم.
از تو چه پنهان، می‌ترسیدم؛ از دوری و صبوری، از سکوت، از تنهایی، از عشق، از تحمل و طاقت می‌ترسیدم. همه این‌ها واژه‌های مبهم و ترسناکی بودند که گمان میکردم تن نحیفم را خواهند شکست و خرد خواهند کرد. اما بعد از مدت‌ها تو به من یادآوری کردی که این واژه‌های مبهم و ترسناکِ آن روزها، حالا آنقدر در نگاه من کم و اندک و بی‌مایه‌اند که هراس را فرسنگ‌ها دورتر از دلِ سرشار از یقینم می‌بینم.
حافظِ شادی‌ها و رازهای من، اسفند غمگین و مهربانم، تو گرچه اندوهناکی، گرفته‌ای اما زیبایی و عزیز. امروز بعد از گذشت روزگاران دور و دراز قلب من همچون تو گرم و تپنده است.
از تو می‌خواهم روزهایت روشن و پرامید باشد؛ برای قلب من و او و هرآنکه شکوه و قامت عشق را درک می‌کند.

سال هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی
ماجان

  • مهسا محمدی