ماجان

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

While I'm melting in the rain

Deep in pain, «he» is so far

Will we ever meet again

?As friends, after so long

  • مهسا محمدی

از خستگی کار و درس به خواب پناه میبرم. نه به اختیار، که خستگی خود پلک‌هایم را می‌بندد و امانم نمی‌دهد. اما در همین یک ساعت خوابِ بعدازظهر، با تو سر و کله می‌زنم. خواب تو را می‌بینم. خوابی که دیده‌ام در خاطرم نمی‌ماند اما بیدار که می‌شوم و چشم‌هایم را که باز می‌کنم، تپش قلبی که گرفته‌ام نشان از خواب دیدن است. از تخت بیرون نمی‌آیم، چشم‌هایم را بسته نگه می‌‌دارم، دلتنگی به مغز استخوانم‌ می‌رسد، سینه‌ام تنگ می‌شود، می خواهد بترکد و قلبم چون پرنده‌ی زخمی خودش را به دیوار سینه‌ام می‌کوبد تا آزاد شود اما نمی‌شود. همیشه بیدار که می‌شوم گلویم احساس خفگی دارد، نفس‌هایم به شماره می‌افتند، به تاریکی زل می‌زنم و دستانم دنبال تو می‌گردند، لب‌هایم در تمنای جرعه‌ آبی از دستان تو هستند ولی به جایش استیصال و خفگی در هوای اتاق پر می‌شود و چکه‌های اندوه از سقف و دیوار‌ها می‌بارد. من خسته‌تر و درمانده‌تر به دنبال تو می‌گردم و تصویرت را به خاطر می‌آورم و دست‌هایت را که به مهر دور شانه‌ام حلقه می‌شدند. اما مجاب نمی‌شوم. خاطرات کفاف این اندوه، این دلتنگی و این پریشانی را نمی‌دهند و تو نیستی. تو در من تمام نمی‌شوی. 


  • مهسا محمدی

بگو چه کار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند.

دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.



غلامرضا بروسان




  • مهسا محمدی

آدم یهویی بفهمه دلش داره از غصه میترکه، چیکار باید بکنه؟

  • مهسا محمدی

مرا بشنو از دور، دلم می‌خواهدت...

  • مهسا محمدی

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان می‌آمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمی‌توانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمی‌دانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب. روحش، حس‌اش، خودش گم شده بود. سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند. احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه از درون، برهنه بر یخ. دسته‌های او را تهی کرده بودند. برهنه‌. درست اینکه برهنه و تهی روی رویه‌ی یخ بسته‌ی آبگیر کنار حمام هاج و واج مانده بود. برهنه و بی‌سایه. آیا می‌توان پیکره‌ای یافت که بی‌سایه باشد؟ احساس مرگان از خود چنین بود: برهنه، تهی، بی‌سایه. ناامنی و سرما. قلبش می‌تپید؛ تکه زغالی گداخته در سرماهای نیمه‌شب. ناگهان می‌سوخت. چیزی می‌سوزاندش. کهنه خاکستری که همه چیز روزگاران مرگان را پوشانده بود، یک دم از روی قلب او روفته می‌شد. چیزی گم و گنگ، چیزی از یاد رفته در سینه‌اش سر بر می‌آورد: سلوچ‌. عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج، حسی ناگهانی، دریافت اینکه چقدر سلوچ را می‌خواسته و می‌خواهد!

محمود دولت آبادی

پ‌ن: چقدر می‌خواسته و می‌خواهمت...


  • مهسا محمدی

یک جای کتاب هم نوشته بود؛ «که درد اگر بماند می‌ترکاند...»

  • مهسا محمدی

آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

بعد از اولین روز کاری رسیده‌ام خوابگاه و با همه شلوغی و خستگی و دردِ شانه، سرپا هستم. خوشبختی مگر چیست؟ جز انگیزه‌ای که آدم را به تکاپو برمی‌خیزاند. خوشبختی اگر بوی برنج دم کشیده‌ی پیچیده در آشپزخانه و چایی با عطر گل‌ ‌محمدی نیست پس چیست؟ آهنگی که می‌خواند؛ «کاشکی چون برگ نیلوفر بشم من، با سر انگشت تو پرپر بشم من» نیست، پس چیست؟ خوشبختی اگر صدای خنده‌ و شیطنت‌های کارن وقتی بلند بلند خاله صدایم میکند؛ نباشد، پس چیست؟ خوشبختی همان فرصت‌های کوتاه کتاب خواندن در مسیر اتوبوس است. اگر پیام تبریک عزیزترین استادم برای اولین روز کاری نباشد پس چیست؟ خوشبختی اگر تلاش و دویدن و ذوق کردن و لذت بردن از همه اینا نیست پس چیست؟ خوشبختی همه این‌هاست به اضافه عشق تو که در سینه‌ام می‌جوشد، قد می‌کشد، بزرگ می‌شود. خوشبختی یاد توست که همیشه با من است، خوشبختی تویی که دارمت، میانِ تک‌تک اجزای وجودم، میان همه لحظه‌های زندگیم.

 

 

  • مهسا محمدی

تو همیشه می‌رفتی. یادت هست؟ بیدار می‌شدم و می‌دیدم که نیستی. صدایت می‌کردم جوابی نبود! پیش خودم می‌گفتم می‌آید لابد تا سر کوچه رفته و برمی‌گردد، لابد تا خانه دوستش رفته و برمی‌گردد. ساعت‌ها می‌گذشت. آن لحظه‌ای که کم‌کم‌ ته دلم خالی میشد برمی‌گشتی. نمی‌دانم چرا اما برمی‌گشتی و خودت را می‌انداختی در آغوشم. من به خودم می‌فشردمت و گریه‌ام می‌گرفت اما گریه نمی‌کردم که نشان دهم دلم قرص است. که زمین زیر پایم نمی‌لرزد. که یک لحظه هم به نبودنت فکر نکرده‌ام. در دلم زار زار می‌گریستم و تو را به خودم می‌فشردم و بعد جفتمان خواب‌مان می‌برد.

یک روز حوالی آن خیابانی ‌دیدمت که عاشق صندلی‌های مغازه‌ای شده و قرار گذاشته بودیم یک آخر ماه‌ای که حقوقت را ریختند بیاییم و برای تراس خانه از آن‌ها بخریم. که شب‌ها بنشینیم و برایم حافظ بخوانی. آنجا دیدمت که سرت را فرو برده‌ای در گریبانت. زیر لب سیگار میکشی و مثل پیرمرد فرتوت چند قدم راه می‌روی و چند دقیقه استراحت می‌کنی و نفست بالا نمی‌آید و به من نمی‌گویی و من اما همه اینها را می‌دانستم.

بعدها یک روز نبودی. سراسیمه از تخت بیرون آمدم که گوشه اتاق چشمم خورد به پیرهن اتو نکشیده سرمه‌ای‌ات. خیالم راحت شد که برمیگردی. پیراهنت را جا گذاشته بودی که برگردی. پیراهنت را برداشتم و شروع کردم به اتو کشیدنش. با وسواس اتو می‌کشیدم و لایه‌های پنهان اندوهم را در اتو کشیدن پیراهنت، صاف کردن یقه پولیور تنت، غذا پختن‌های ناشیانه و غر زدن‌ها و خرید‌ها و پیاده‌روی‌ها و توی سر و کله‌ هم زدن‌هایمان پنهان می‌کردم.

یک شب ولی خیلی دیروقت آمدی. خسته بودم و حتی به این فکر نمی‌کردم که رفته‌ای. روی کاناپه چرم نشیمن خپ کرده و پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و تلویزیون برای خودش اخبار می‌گفت. آرام قفل در را چرخاندی و من را دیدی. آمدی نشستی کنارم. حرف نزدی.‌ دستت را گذاشتی روی موهایم. زنِ شیدا و سرکش درونم که چشم‌هایش فریاد می‌زد را آرام کردی و بعد همانطور سرت را گذاشتی روی گیجگاهم و من نفس‌هایم آرام‌تر شد. بعد کم‌کم شروع کردم به حرف زدن، اما نگفتم چرا دیر کردی. به روی خودم نیاوردم که دیر کردنت عمدی بود. که من می‌دانستم ساعت‌ها توی خیابان منتهی به خانه برای خودت قدم زده‌ای و سیگار کشیده‌ای و فکر کرده‌ای بروی؟ اما باز یادت افتاده چیزی در این خانه جا گذاشته‌ای و راهت را کشیده‌ای آمده‌ای داخل. این‌ها را همان شب به تو نگفتم اما عوضش چشم‌هایت که از غم دو دو میزد را نگاه کردم و گفتم خسته‌ای برایت چایی بیاورم؟ بعد تو رفتی کنار پنجره و من آمدم آرام کز کردم در آغوشت و تو محکم مرا گرفتی و هیچ نگفتی!

 تو می‌رفتی اما بی‌توجه به من که در فاصله این رفتن و آمدن‌هایت چقدر از روحم فرسوده می‌شود. چقدر اینکه مرا می‌کُشی و به یکباره زنده‌ام می‌کنی، زخم و جراحت و خستگی روی تنم جا می‌گذارد. چقدر اندوه است که فرو خورده‌ام. چقدر اشک که نگریسته‌ام. چقدر حرف که نزده‌ام. بی‌صدا انتظارت را کشیده‌ام و دانسته‌ام که برمی‌گردی چون هر بار که رفته‌ای چیزی پیش من جا گذاشته‌ای که به بهانه آن برگردی. برگشتی و گفتی که پیراهنم، موبایلم، کیفم را جاگذاشته‌ام. و من لبخند آرامی زدم و به آغوش فشرد‌مت ونگفتم که آرزو دارم یکبار بگویی بخاطر تو برگشتم.

حالا تو هزار سال است که رفته‌ای و زمین بی‌امان زیر پاهای من می‌لرزد. آرزوهای آدم گاهی خیلی کوچک و احمقانه‌اند.‌نگفتم که آرزو دارم یک بار بگویی دلم برایت تنگ شده بود و آمدم. تو بخاطر من می‌آمدی و این خانه و آغوش آرامشت بود. تو بخاطر من وسایلت را جا می‌گذاشتی و به خاطر من هیچوقت در خانه سیگار نمی‌کشیدی اما نمی‌دانی که رفتن‌های طولانی مدت زن‌ها را احمق می‌کند و من حالا به همه زن‌های آن بیرون حسادت می‌کنم...  


  • مهسا محمدی