ماجان

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

داشتم زندگی روزمرهام را میگذراندم مثل همیشه، که یکباره حس کردم دلتنگم . صبح بیدار شدم و باران میبارید . فکر میکردم باید تقصیر باران باشد ، باران بنده آمدهبود و من هنوز دلتنگ بودم . فیلم می‌دیدم و هرلحظه دستم را گذاشته‌بودم روی قلبم، دلتنگ شده‌بودم . حمام کرده‌بودم ، کتاب می‌خواندم و داشتم به غروب یک روز معمولی نزدیک می‌شدم و هنوز دلتنگ بودم . زیاد طول کشیده‌بود . نه ؟ غروب شده‌بود و گلویم ورم کرده‌بود . کی همه چیز قرار است خوب شود ؟ می‌خواستم حواسم را پرت کنم. ساعت نه شب داشتم فکر می‌کردم اگر یک روز قرار باشد تهران را ترک کنم از دلتنگی خواهم مُرد . به تمام خیابان‌های تهران فکر کرده‌بودم و به طرز احمقانه‌ای گریه‌ام گرفته‌بود . قطعا دلم برای تجریش،خیابان ولیعصر، ونک و میرداماد ، برای همه پرسه‌هایم بین چهارراه ولیعصر و انقلاب ، برای گز کردن بلوار کشاورز و میدان فاطمی و تقاطع پورسینا و دلم برای همه کافه‌های لعنتی تهران خواهد ترکید. دلم برای نفس کشیدن‌هایم توی وصال ، دادزدن‌هایم زیر پل ، دلم برای کوچه‌ها و خیابان‌های ولنجک ، برای مقدس اردبیلی ، برای خیابان الف که سهم بزرگی از گریه‌هایم را مثل راز توی دلش نگه‌داشته تنگ خواهد‌شد . به همه این ها فکر می‌کردم و گلویم ورم کرده بود.اما دلتنگی را تو جور دیگر برایم معنی کرده‌بودی. یادت اشک هایم را روی گونه‌هایم سُرانده‌بود . تو ؟ دلم برای تو همیشه‌ی همیشه تنگ است . نیستی لعنتی . وقتی نیستی ، وقتی نباشی چه چیزی قرار است یک روز خوب شود ؟ وقتی نباشی چه اتفاقی برای خوب شدن خواهد‌ماند ؟ تو جایی از قلبت شاید به یاد من باشد . من اما امروز با تمام قلبم دلتنگ توام . تو اصرار داری ثابت کنی من یک روز فراموشت خواهم‌کرد و من هر روز تکه‌ای از قلبم بیشتر برایت می‌میرد . تکه‌ای از وجودم بیشتر از همیشه دلتنگت می‌شود . بیشتر از همیشه عاشقت می‌شود . بخاطر سپردن تک تک اجزای صورتت ، لحن صدایت ، نگاهت ، شیوه حرکاتت و دست‌هایت .. کافی نیست . تو فقط با تکه‌ای از قلبت گاهی یاد من می‌افتی و حواست نیست من اینجا با تمام قلبم دلتنگ توام. لعنتی..

  • مهسا محمدی

عشق نامِ کوچک توست..

  • مهسا محمدی