ماجان

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دریغا روزهایی که بی دلبستگی بگذرند. دریغا بیگانگی. اما آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هرکس و هرچیز ببُرد؟ دمی شاید ؛ یا روزی و ماهی شاید به اراده چنین کند . اما سرشت او چنین نیست. پیوند می‌یابد و می‌پیوندد. جذب می‌شود. شوق یگانگی . خود را به دیگری بست می‌زند. خود را به دیگری می‌سپرد. خود از آنِ او ، او از آنِ خود. می‌خواهد ، پس خواها دارد. خواها دارد ، پس می‌خواهد . هست ، پس چنین است. مگر نباشد تا نپیوندد. مگر بمیرد.

|محمود دولت‌آبادی|

  • مهسا محمدی

دامن سبز رنگم را پوشیده ام ، به ناخن های پاهایم لاک سبز زده ام، یک ساعتی با دوستم تلفنی حرف زده ام، برای شام غذایی که دوست داشتم خورده ام، استادم از نمره امتحانم راضی است، یک ساعتی ست که دارم آهنگِ کلاغ دم سیاهِ شهره را گوش میدهم ، هر چیزی که در چنته دارم ریخته ام روی دایره، دارم همه راه های ممکن برای شاد بودن را می دوم، میخواهم اندوه را بکشم، خفه اش کنم، زنده به گورش کنم حتی . اما لعنتی ریشه دوانده، پیِ وجودم را تصاحب کرده، به پی و پایه های تنم پیچیده ، به دلم چنگ انداخته ،دست بردار نیست .. دست بردار نیست.

  • مهسا محمدی

صفحات آخرِ کتاب را ورق می زدم ، اتوبوس داشت خیابان ولیعصر را پایین می آمد ، درحیرت بودم که بزرگ علوی چطور می تواند کتاب را از زبان یک زن بنویسد آن هم انقدر قشنگ .پهنای صورتم پر از اشک بود و داشتم جمله آخر کتاب را زمزمه می کردم ؛ استادِ شما اشتباه کرده است. " این چشم ها مال من نیست" .


کتابی که به تایید خیلی ها یکی از برجسته ترین رمان های معاصر صد ساله تاریخ ادبیات ایران است ، بی شک نیازی به تعریف و تمجید من ندارد ، فقط حتما این کتاب را بخوانید . حتما .

  • مهسا محمدی

بعضی چیزها را نمی شود گفت .بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد ، دل شما را آب می کند ، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.عینا همان تابلوست . اما آن روح ، چیزی که دل شما را می فشارد ، در آن نیست.


بزرگ علوی

  • مهسا محمدی

مرا تا پای کوره می کشاند و از سرما می لرزاند. این آن فاجعه ایست که من یک عمر گرفتارش بوده ام و هنوز هم هستم .می فهمید چه می خواهم بگویم ؟ می دانستم که تشنه ی من بود ، می دانستم که سرانگشتان داغش می خواهند مرا بسوزانند . می فهمیدم که اگر کسی در دنیا بتواند آنی او را خشنود کند آن من هستم.خودم هم می خواستم او را حس کنم ،تمام قدرت دست های سنگین او را در اعماق بدنم بچشم.می خواستم وجود او را در وجود خودم حل شده بدانم .می خواستم جعدهای پریشان او را یکی یکی تاب بدهم.می خواستم روح او را ، روح پر سوز و گداز او را ، بدون پارچه ی خشنی که محیط و گرفتاری های زندگی و سیاست ابلهانه ی روز و فشار دیکتاتوری و ترس از پلیس بر آن کشیده بود ،ببینم.می خواستم باطنش را کشف کنم . اما او در فکر کارش بود. در فکر سیاستش . من خیال می کردم که برای او هم مانند من دنیایی جز عالم و من و او وجود ندارد . اما او باز هم در فکر نامه نوشتن ،به پست فرستادن ، رئیس نظمیه را قلقلک دادن ، شاه را عصبانی کردن ، در فکر دهقانان مازندران وکارگران اصفهان ، به یاد هواخواهانش ، به یاد جوانانی که منتظر دستور او بودند، و به قول خود، به فکر مردم بود.من همه چیز خود را فدای او کرده بودم اما او هیچ چیز نمی خواست در عوض به من بدهد.


بزرگ علوی

  • مهسا محمدی

یک . یادم هست از میانِ روز و شب ها نشسته بودیم و مثلا حرف های منطقی می زدیم ، من گفتم ؛ می شود وقت هایی که ناراحت و کلافه ام تو آرامم کنی ؟ می شود گاهی با تو حرف بزنم ؟ راستش .. خودم می دانستم چرت و پرت می گویم . درواقع دلم می خواست بنویسم وقتی تو هستی هیچ ناراحتی و کلافگی ای نیست . درواقع دلم می خواست بگویم این حرف هایی که می زنم را نشنیده بگیر ، این همه مِن مِن کردن هایم را ، این همه سعی بی خود برای پنهان کردنِ حرفِ دلِ بی صاحابم را بفهم . همین که تو هستی همه چیز خوب است و هیج اتفاقی نمی تواند مرا ناراحت کند. اما نگفتم ..

دو. یادم هست خواستم کسی نداند ، گفتی قبول . عشق و بوس و لپ کشیدنش سهم من شد ، کسی هم زیاد دستگیرش نشد این ها همه کار توست . اما باکی نیست من که یادم هست . اصل هم انگار همان است ..

جنون هست البته دلتنگی هم هست .. اصلا انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم . دلمان برای هر چیزِ کوچک چقدر تنگ است . باید برای تو می نوشتم قدردان همه دوستی و جنون و دلتنگی هستم . #رادیوچهرازی

  • مهسا محمدی

آن شب کنار نهر کرج چه بر من گذشت گفتنی نیست ، کلمات نمی توانند احساسات مرا بیان کنند .در پرتو مهتاب ،عاشق و خوشبخت ، محبوب او ، فارغ از گذشته ، امیدوار به آینده ، غرق در حالتی که در زندگی چه کم نصیب هر جنبنده ای می شود ، دست به دست هم ، زیر درختان زبان گنجشک پرسه می زدیم .نغمه ی آرام وعشق انگیز آب را می شنیدم . هروقت فرصتی به دستمان می افتاد و دور وبرمان عابری دیده نمی شد ، بوسه می گرفتیم و بوسه می دادیم . کف دست او را سرانگشتان او را ، چشم های درشت و زلف های پریشانش را می بوسیدم، می بوئیدم .گویی می ترسیدم که این حالت دیگر تکرار نشود و از همین جهت باید برای یک عمر بدبختی توشه گرفت .


بزرگ علوی

  • مهسا محمدی