ماجان

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

بارها به خودم گفته بودم که این چشم‌ها گیراست و معلوم نیست که استاد چه فکری و یا چه نوع احساسی را بیان کرده .ساعت‌ها نشسته بودم و چشم‌ها را تماشا کرده بودم ،گاهی به خود می‌گفتم که از این چشم‌ها باید در لحظه‌ی بعد اشک جاری شود. اشک تحسر ، اشک عجز و لابه . بار دیگر تصور می‌کردم که این چشم‌های زنی عاشق را جلوه‌گر می‌سازد ، زنی که جرات نمی‌کند عشق خود را به زبان بیاورد، زنی که عظمت معشوق او را له و لورده کرده و باز هم می‌کوبد و تماشاکننده باید از این نگاه شور او را دریابد .

|بزرگ علوی|

  • مهسا محمدی

تمام ارکان بدنم سالم است. اما گاهی تمام بدنم می‌لرزد، تنم مشتعل می‌شود، قلبم می‌گیرد. به من گفته‌اند که من گرفتار hypersensibilite هستم. پوست بدنم، سرانگشتانم، نگاه چشمم، همه چیز من زیادتر از حد معمول حساس هستند. عوامل خارجی بیش از حد معمول در من اثر می‌کند و این حساسیت فوق‌العاده باعث می‌شود که اعصاب من بیش از مقداری که ضروری است تحریک شوند. 


|بزرگ علوی|

  • مهسا محمدی

همه جا کاملا زرد شده ، این را امروز وقتی فهمیدم که سرِ کلاس ADL از پنجره به بیرون زل زده بودم ، والس تماشایی برگ ها را در باد نگاه می کردم و برای بار چندم به خودم گوشزد می کردم جدی جدی پاییز است . گفته بودم تنها حسن دانشگاهِ ما محوطه قشنگش است ؟ امروز خواب برگ های رنگی را روی تنِ سبزِ چمن های دانشگاه تماشا می کردم ، هوا ابری بود و با خودم داشتم زمزمه میکردم حواست هست چند روز گذشت ؟ و این سه شنبه ها ، این سه شنبه های دلگیر چرا تمام نمی شود ! به دوستم می گفتم حالم شبیه آدمی ست که هی دلش میخواهد دستش را دراز کند و به چیزی چنگ بیندازد . حالم شبیه آدمی ست که هم دستش کوتاه است هم جایی برای چنگ زدن پیدا نمی کند. خیابان ها ، هوا ، غروب ، همه درخت های بلندِ چنار و تمام این سی و چند روزِ باقی مانده از پاییز به رویم دهن کجی می کنند . چرا این سه شنبه ها تمام نمی شود ؟ به خواب پناه می برم ، هوا سرد و نفس گیر است ، و خواب بهترین راه فرار .. از تمامِ این سه شنبه ها به آغوش خواب پناه میبرم.

  • مهسا محمدی