ماجان

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود..


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

چه بسیار آدمیانی که می آیند و می روند بی آنکه از خیال شان بگذرد که چنین موهبتی نیز وجود دارد و احساس وجد کند از این که خودی ترین و محرم ترین چشمان عالم در او می نگرند. اما قیس اذعان می داشت که نگاه او به من کفایت می کرد برای سرمستی وصف ناپذیرم اگر چشمان عالمی حتی نسبت به من کور می شد.

محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

اکنون چه نفرتی ! چگونه از پس این ناشناخته برآید این جان که در همه حال جز با عشق و مهر دستادست نبوده است؟ تاوان این تغییر - مسخ شدن... چرا چنین خوار و نابود باید؟ آیا چنین شد که به قیس حالی شود که ضعیف ترین زاویه وجودش همانا نیرومندترین وجه وجودش بوده است؟

محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

در نبودت هم، منِ نوزاد از آغاز به جستجوی تو بوده ام سرگردانِ کوچه ها و خیابان ها در یک خانه به دوشیِ مستمر و در سفری که خوب به یاد می آورم از کدام زاویه ذهنم آغاز شده بود ؛ و چون طالع شدی نفس کشیدم و با خود گفتم آی ... سرانجام آمد !


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن، چقدر حرف زده‌ام، چقدر در ذهنم حرف زده‌ام، خروار خروار حرف با لحن و حالت‌های متفاوت، مغایر، متضاد و... گفته‌ام و شنیده‌ام ، خاموش شده و باز برافروخته‌ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده‌ام، خشم گرفته‌ام و لحظاتی بعد احساس کرده‌ام چشمانم داغ شده‌اند و دارند گر می‌گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

مُـرده بودی و کسـی در نفس من جان داشت 

مُـرده بودی و کسـی باز به تو ایمان داشت

 
سید مهدی موسوی
  • مهسا محمدی

تا عصر کلاس داشتم . از صبح در حال دویدن بودم . از این کلاس به آن کلاس ، از انتشارات دانشگاه به کتابخانه ، از کتابخانه به دپارتمان و بعد حسابی خسته بودم ، میدانستم که خسته ام ولی ساعت را نگاه می کردم هنوز تا شب خیلی وقت داشتم ، بنابراین پیشنهاد دوستم را برای پیاده روی رد نکردم . غروب بود که رسیده بودم خوابگاه ، فکرم درگیر بود ولی خسته بودم و خستگی اجازه هیچ کار و فکر اضافه ای به من نمی داد ، گوشی دستم بود و وسط حرف زدن با دوستم چرت میزدم ، اصرار داشت که از کلمه هایم معلوم است حالم خوب نیست اما خستگی نمیگذاشت به چیزی فکرکنم .

صبح زود بیدار شده بودم ، توی سرویس هم خوابم برده بود ، و فرصتی نداشتم برای فکر کردن ، توی بیمارستان نشسته بودم روی صندلی و به گوشی ام نگاه میکردم که صدایم کردند ، خانوم محمدی کیس جدید آمده ، پا شدم بغلش کردم و رفتیم توی اتاق ، فرصتی برای فکرکردن نداشتم ، دوستش داشتم و به چشم های گرد قشنگش نگاه می کردم و ازش میخواستم توپ ها را داخل سبد بیندازد ، فرصتی برای فکر کردن نداشتم ، موهای نرم ولطیفش را میزدم کنار گوشش و از او میخواستم دست هایش را نشانم دهد ، برایش دست می زدم ومی خندید ، چهل و پنج دقیقه تمام شده بود و باید می رفتم سراغ کیس بعدی ، فرصتی برای فکر کردن نداشتم . ساعت دوازده ونیم سرویس آماده حرکت بود ، حالا نه خوابم می آمد و نه کاری داشتم ، فکر بلاخره یک جایی گیرم انداخته بود ، چشمانم بسته بود و محمدرضا علیمردانی داشت توی گوشم میخواند : دلِ دل دل دلِ تنگم .. انگار دل منه که داره میشکنه .. صبور و بی صدا هر لحظه با منه .. ! فکر ها محاصره ام کرده بودند و توی ترافیک بودیم . گویا از این همه حس که تو عالمه .. سهم منو دلم احوال تلخمه .. سرویس پر بود از آدم هایی که می شناختندم و میدانستم نباید گریه کنم . رسیده بودم خوابگاه و خسته بودم ، دوباره توانسته بودم خودم را رها کنم .. خوابم می آمد . حالا دو ساعتی ست که بیدار شده ام و هنوز محمدرضا علیمردانی میخواند .. و من میدانم که کلی کار و ترجمه دارم و نباید فرصتی برای فکر کردن داشته باشم.

  • مهسا محمدی

شبیه خانه ی کوچکی کنار جاده ام ، آدم ها می آیند خستگی هایشان را روی تن و روحم می تکانند و بعد می روند ..

  • مهسا محمدی

خیلی فکر کردم تا یادم بیاید آخرین باری که صدایم را بالا برده ام کی بوده است ،آخرین باری که داد زده ام و به کسی بد و بیراه گفته ام ، آخرین باری که از شرایط خسته شده و فریاد زده ام ،آخرین باری که جواب نامردی کسی را با کشیده ای جانانه داده ام هم یادم نیامده است . درعوض خوب یادم هست مقابل شکسته شدن دلم چطور سکوت کرده ام ، در جواب وقاحت کسی چطور سکوت کرده ام ،آخرین بار کی چشمانم را بسته ام و بدون اینکه حرفی بزنم رد شده ام ، رفته ام و دور شده ام تا یک بار دیگر چشمم به آن آدم نیفتد ، آخرین بار را خوب به یاد دارم ؛ شب را کنار کسی با خونسردی تمام صبح کردم ، صبح روز بعدش دستش را فشار دادم به او خوش آمد گفتم و دیگر هیچوقت نخواستم دوباره ببینمش . در برابر بدترین و تلخ ترین اتفاق ها سکوت کرده ام ، یاد نگرفته ام داد بزنم ، بلند بلند بد و بیراه بگویم ، به کسی بگویم که از او متنفرم ، تنها کاری که کرده ام سکوت بوده است و در بدترین شرایط بعد ها دیگر کم کم آن آدم را از زندگیم بیرون انداخته ام . برای همین هنگام تماشای فیلم دوران عاشقی و بیتای فیلم تنها کسی که نظر نمیداد ، تنها کسی که آرام نشسته بود و فیلم را تماشا می کرد من بودم ، اگر همه حرصشان گرفته بود ، اگر همه فکر می کردند که شخصیت بیتا یک شخصیت اغراق شده و غیر واقعی است تنها من بودم که در برابر همهمه بقیه که هی می پرسیدند مگر می شود ؟سرم را تکان میدادم و میگفتم آره می شود. جدای از قصه فیلم تماشای خودم به مدت نود دقیقه سوپرایز جالبی بود . دوران عاشقی را به دلایل شخصی دوست داشتم .

  • مهسا محمدی
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و آنم نمی دهد
  • مهسا محمدی