ماجان

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

انگشتانم قد کشیده‌اند نگفته بودی در جیب‌هایت باهار داری ؟

  • مهسا محمدی

زیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توام نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند. به قول حافظ ؛ بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد. آنچه در اولین دیدار تو مرا به سوی تو کشید همین آن بود. اگر یادت باشد شبی که برای اولین بار من و تو « توی کوچه ی خودمون » راه می رفتیم، وقتی که تو به من گفتی هیچی. [ ازت پرسیده بودم که « چه باید کرد؟ » و تو این جواب را داده بودی. ] به هر حال وقتی به من گفتی هیچی، به تو گفتم که مدت هاست کار از هیچی گذشته. طبیعی است. من که پیش از آن شب با تو هم کلام نشده بودم، با تو حرفی نزده بودم و صحبت ما از سلام و خداحافظ تجاوز نکرده بود. پس چه پیش آمده بود که کار از هیچ گذشته باشد؟ ناگزیر باید تصدیق کرد که روح ما یکدیگر را شناخته، یکدیگر را جذب کرده، با یکدیگر آموخته شده بود. روح ما یکدیگر را شناخته بودند و پیش از این که جسم های ما برای نخستین بار به هم نزدیک شود، آن ها برای همیشه یکدیگر را دریافته بودند .


نامه های احمد شاملو به آیدا

  • مهسا محمدی

« تو را دوست می دارم » در این کلام بزرگی که روح ها و تن های ما را برای همیشه یکی می کند، بر کلمه ی تو تکیه می کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم، و برای آن که بدانی درباره ی تو چه می اندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد می گیرم. و بدین گونه از جانوری که به دنبال غریزه ی حیوانی خویش می دود فاصله می گیرم، چرا که حیوان، دوست می دارد، و برای فرو نشاندن عطش دوست داشتن به دنبال کسی می گردد که دوستش بدارد.. 


نامه های احمد شاملو به آیدا

  • مهسا محمدی