ماجان

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

افسوس که آنچه بر مردم روا می‌شود هیچ احدی جز خودش از آن خبر دار نمی‌شود .

|محمود دولت آبادی|


  • مهسا محمدی

مگر نه اینکه مردم ما قدرت عشق به زنده‌ها را از دست داده‌اند و به جایش قرن‌هاست که مرده‌هایشان را ستایش می‌کنند ؟

محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

پاییز بود لابد، بله باد های پاییزی آسمان را تیره و تار می کردند. در کوچه ء پشت نوران وقت بازی هل داده شد، افتاد و تکه چوبی تیز پوست شقیقه اش را خراش داد و خون ... چه خون ِ قرمز و روشنی! حالا چه شده بود که خون او رنگ می باخت؟ خون از زخم ِ روی شقیقه می جوشید و این گریه آور بود، نه آن روز، بلکه حالا. باید از قهوه خانه بیرون رفت و راه افتاد در پیاده روهای خلوت ِ خیابان های دور و مرثیه خواند : " میخواستم دامادت کنم برادر! " می توان به آواز بلند با او حرف زد و زار زد. هیچکس نخواهد بود از تو بپرسد چرا؟ کنار نهر خشک، روی ریگ ها و زباله ها، آنجا که سگ های ولگرد پرسه می زنند بهترین مکان است. شب هنگام، شب هنگام " پدرم چه خواهد کرد؟.. و مادرم " نه، آن ها نباید متوجه می شدند. چه مشکلی حل می شد اگر آن ها متوجه می شدند که قرار است نوران بمیرد؟ نوشته شده بود " آنچه انسان را از پای درمی آورد رنج های کوچک است " پس می شد فهمید که انسان برای رنج های بزرگ باید خود را آماده کند اما رنج های بزرگ از چه قماشی هستند؟ آیا نیست شدن نوران، بی هیچ پیشانه و پسانه ای از زندگی و اثرات نیست شدن ِ آن جزو کدام دسته از رنج ها به شمار باید بیاید؟ قلبت آتش گرفته و گداخته می شوی اگر همین گریه ها نباشد. 


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

چرا همه چیز غمگین انگیز است؟ و این غم بی پایان از کجا می آید؟ چطور باور کنم که غم سرشته وجود من بوده است؟ اگر چنین بوده است پس چرا در عمرم چند باری خندیده ام ؟ آیا غم از ترس ناشی نمی شود؟ به این معنا که چون از شجاعت لازم در مقابل تهدیدات زندگی برخوردار نیستیم، پس واپس می نشینیم و ترس تهدید ما را می راند به سمت روحیه ای که ساکت و خودفرسای است و نام آن را غم یا اندوه گذاشته اند و مهم ترین وجه منفی آن این است که انسان را از اندیشیدن باز می دارد، و این خلاف تصوری ست که دیگران دارند از اندیشیدن در متن اندوه. چون اندوه از آن جا در روح انسان جا می افتد که او در باور اسطوره های قضاوت شده سقوط می کند ، و من شیفته نمایش و شادی و سرزندگی بودم، اما نمایشات ممکن آن هایی بودند که سوگواری راه روایت می کردند. پس روح من به سادگی از شادمانگی به اندوه پذیری تعدیل یافت و من تبدیل شدم به انسانی که باید به اندوه تسلیم می شد و درون خود را با آن شکل می بخشید. از آن پس اندوه یک معیار زیبایی شناختی شد برای من که واداشته شده بودم به تصورات غمزده خودم بیندیشم و به حال اسطوره هایی که در تصورم گنجانیده شده بود گریه بکنم و با آن ها همذات بشوم تا اینکه اندوه زدگی در من به صورت یک عادت دربیاید و من همه جا پی چیزهایی باشم که عاطفه ی اندوه را در من برمی انگیخت و بیدار می کرد. 


 | محمود دولت‌آبادی|

  • مهسا محمدی