ماجان

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزای آخر اسفند چطوری میگذره؟ چرا انقدر غمگینه . چرا انقدر خستگی داره . انگار که عصرهنگام ـه یه میدون جنگ نابرابره . دم دم ـآی غروب که جنگ تموم شده و هرکی زخمی افتاده طرفی . زخمی و خونی و تشنه . روزای آخر اسفند خسته و سوت و کوره . چرا انقدر غمگینه اسفند ؟ مث خونه ای بعد طوفان . که پنجره هاش شکسته . درش داره صدای قرچ قرچ میده . گلدوناش همه شکستن . این آخرا شبیه یه خونه ی خراب شده و از تک و تا افتاده س. با این حال سفت یقه شُ گرفتم که نـرو جان مادرت . نذار دوباره عید بیاد . نذار دوباره بهـار شه . یکم بیشتر بمون . بذار بخوابم . بذار خستگی در کنم . تازه رها شدم از طوفان ـآی بی رحم نود و چهار .

روزای آخر اسفندو خواب بودم همش . انگار که کوه کنده باشم و حالاحالاها خستگیش در نمیره . مثل این چند روز گذشته گوشه ی اتاقم روی تخت بودم و تصمیم گرفتم به نود و چهار فکر کنم . نوشتم و نوشتم و نوشتم . ریز و درشت اتفاقاتی که برام افتاده بود . کارایی که کردم و نکردم . نود و چهار پر بود از حذف آدمای مختلف .  آدم هایی که قرار شده بود برای همیشه فراموش بشن یا کمرنگ تر بشن . نود و چهار پر بود از رنجِ بزرگی که یک تنه روزها رو پر کرده و اجازه خودنمایی اتفاقای دیگه رو نمیداد . که با آوردن اسم نود و چهار خودش رو پرت میکنه جلو و یادآوری میکنه هنوز تازه ی تازه س . هنوز داره نفس میکشه . هنوز هم هرلحظه اراده کنه میتونه دلم رو به چنگ بگیره . هرلحظه که بخواد میتونه قدعلم کنه و به زانو دربیاردم. تو این سالِ لعنتی با همه دردهایی که داشت عشق ورزیدم . برای اولین بار چشم هایی رو محرم خودم دونستم و نشستم بی پرده از هرچی داشتم و نداشتم گفتم. که نترسیدم و از احساساتم حرف زدم. از چیزهایی که هیچوقت به کسی نگفته بودم. جسارت گفتن احساسم رو مقابل مهربون ترین و خودمونی ترین چشمای عالم پیدا کردم و گذاشتم اشکای لعنتیم بدون اینکه بترسن توی امن ترین جای دنیا تا هروقت که دلشون میخواد بریزن. توی این سال لعنتی کسی بود که دستم رو بگیره و بهم یاد بده که خودم رو بیشتر ازهمیشه دوست داشته باشم . دستام رو بگیره و مدام بهم یادآوری کنه چیزی که مهم هست قبل از هرچیزی خودم ام . که یادم داد آدم ها هیچ حق ندارن آزارم بدن . کسی که بودنش باعث شد مه سا رو خوب بشناسم . هنوز هم درد ادامه داره . هنوز هم غصه ها گوله گوله بغض میشن تو گلو . هنوز هم کمتر میخندم اما ...

مث هرسال دارم با خودم زمزمه میکنم ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار ، با عزای دلِ ما می آید.. این رازِ حزن آلود بهار چیه ، اینکه هر سال غصه ها بزرگتر از سال قبل اند. صدای تصنیف پیچیده تو اتاقم .. بهارِ دلکش رسید و دل به جا نباشد . تک تکِ روزای نود و چهارِ لعنتی جانم رو گرفته ..


  • مهسا محمدی

زمین و آسمان تو می‌لرزد به زیر پای من ..

  • مهسا محمدی

در بیمارستان رازی برای بیماران روان یک جلسه گروه درمانی تشکیل دادیم ، نه نفر بودند و ازشان خواستیم تصور کنند هرکدامشان برای دیگر اعضای گروه قرار است هدیه بدهند ، هدیه مورد نظر و اسم فرد را روی کاغذ بنویسند. انواع مختلفی هدیه از پول و گل و جوراب نوشته بودند . حالا این بین جالب ترین قسمتش هدیه های سیما بود . روی همه برگه ها و جلو همه اسم ها نوشته بود ؛ خنده . سیما میخواست به همه خنده هدیه بدهد. داشتم فکر میکردم واقعن چه هدیه ای قشنگ تر از خنده ؟ ... کل جلسه گروه درمانی لبخند به لب داشتم.

  • مهسا محمدی

گل محمد تنها نشستهء بیدار زیر چادر خان عمو بود. زن ها ، رضا و نارضا ، هریک به کنجی خزیده، سر بر خاک گذاشته و پلک ها برهم نهاده بودند. اما نفیر خواب برنمی آمد. نفیر خواب آهنگی دگر دارد. نفسی به رهایی ست، به آسودگی ، نه دم زدنی به تردید و بیم و بغض. هم، نه یله دادن گهگاهی آهی از سینه. برون ریختن غمباد. نفیر آسوده از هیچ کنجی برنمی آمد.همه پنداری در گرهی از غصه و پریشانی، خود را خاموش نگاه داشته بودند. همه در آرامشی کاذب به خود می پیچیدند. چنان که انگار نفس های خود را می خورند.می جوند.آزاد نبودند.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

بالای برج میلاد ایستاده بودم و تهران را در تاریکی شب تماشا میکردم . غربت عجیبی داشت. غم توی دلم جولان می داد.با انگشتم نقطه های ریز و روشن شهر را دنبال می کردم . یک شهر به این بزرگی ، با این جمعیت چطور می تواند عین یک سلول برای آدم تنگ و تاریک باشد؟ و یک مساحت کوچک تمام دنیای آدم ؟ باز هم می گویی حق ندارم از بسّ دوست داشتنت گریه کنم ؟

  • مهسا محمدی

دنگ شو یادآور روزهای خوش من است. موسیقیِ حالِ خوبِ من است . اتوبوس داشت سربالایی اوین را می‌رفت و توی گوشم دنگ شو می‌خواند ؛ « داغ از مهر تو داغم .. سرخ با یاد تو سرخم » . پارسال را می‌گویم . یک زمانی فقط و فقط انتخاب موسیقی‌ام دنگ شو بود و حالِ بی‌نظیری که به دلم می‌بخشید . سرخوشی‌ای که توی خیابان‌ها با خواندن لالایی ارواح‌شان به من دست می‌داد. « تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن » . تمام لی‌لی کردن‌هایم روی جدول‌های وسط کودکیار با آلبوم اتاق گوشواره‌اش . دنگ شو برای من زندگی بود . موسیقیِ بی‌توقف روزها و جریانِ سرخوش رگ‌هایم بود . از آن موقع گوشَش نداده بودم باورتان می‌شود . یعنی خیلی وقت‌ها به اختیار اینکار را نکرده‌ام . چون دنگ شوی من ، موسیقی شادِ دل‌انگیز من باید برای روزهای خوبم باشد . نباید حتی با گوش دادنش خاطره‌ای بد توی ذهنم تداعی شود. امشب سخت مشغول درس خواندن بودم و حالم ؟ راستش خوب که نه ولی بد هم نبود . حالم مشغول بود به عبارتی . حالی که میشد دنگ شو گوش داد و خاطره‌ی تلخی ثبت نکرد. یادِ بدی به خاطر نسپرد. بارها و بارها آهنگ‌هایشان را گوش دادم و یاد تک تکِ روزهای خوش گذشته برایم زنده شد. دلم برای دنگ شوی عزیزم و حالِ خوبم تنگ شده است . اما امشب دوباره فولدرِ دنگ شو را می‌بندم و جایی آن ته‌ ته ها توی آرشیوم پنهان می‌کنم‌اش . نگهش می‌دارم برای روزهای خوبم . برای حالِ خوشم.

  • مهسا محمدی

آدم هیچ جا نباید آرامش داشته باشد. نشسته‌ای داری ویس می‌نویسی و درس می‌خوانی. یک لحظه حس می‌کنی خسته ای. همینطور که هنزفری را از گوشَت درمی آوری و موهایت را تکان می دهی و به بدنت کش و قوس می دهی . صدای آهنگ نفر دیگری را می شنوی که .. درد و نفرین بر سفر باد ..! تک تک سلول های خاکستری مغزم را به کار می گیرم تا به زوایای اسپیلنتی که قرار است بسازم توجه کنم ، نه به چیزی که خواننده دارد می خواند . صدای ویس را بلندتر می کنم و زود هنزفری را توی گوشم جا میدهم . قلبم را حس میکنم که انگار توی سینه ام فشرده می شود .. درد و نفرین بر سفر باد .. سرم را بیشتر لابه لای برگه هایم فرو می کنم . خواص موادی که قرار است اسپیلنتم را بسازم چه ویژگی ای دارد ؟ بعد ادامه می دهم .. ادامه می دهم . موفق شده ام . حالا دیگر صدای آهنگ را نمی شنوم فقط زیر لب زمزمه می کنم .. درد و نفرین بر سفر باد .. باید راه حلی داشته باشم و بلخره وبلاگم . می نویسم و دورش می اندازم تا بهش فکر نکنم . بهش فکر نمی کنم . فکر نمی کنم ..

  • مهسا محمدی

افتادن هیچ شکوهی ندارد. بر زمین خوردن و کتک خوردن خواری می آورد. آن گاه که جانی از زیر ضربه ها بدر بردی، تازه هراس آغاز می شود. جویده شده ای . جای جای زخم بیم در تو بافته می شود.احساس اینکه نتوانی برخیزی! احساس دهشتناک. اگر نتوانی برخیزی؟ بیم فردا. این تو را می کشد. با این همه برمی خیزی. نیمه خیز می شوی و برمی خیزی. اما همان دم که در برخاستنی ترس این داری که نتوانی بایستی. به دشواری می ایستی، اما به راه افتادن دشواری تازه ایست. یک گام و دو گام. پاها ، پاهای تو نیستند. می لرزند. ناچار و نومید قدم برمی دارند. ناچار و نومید قدم برمی داری. در تو ستونی فرو ریخته است.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

چه کسی خبر از آینده دارد ؟ امشب هی این جمله را پیش خودم زمزمه کرده ام . راستی چه کسی خبر دارد؟ کنار دیوار روی تختم ، توی تاریکی دراز کشیده ام . پارسال دقیقا آن ورِ دیوار بودم یعنی اتاق بغلی مان . توی خوابگاه . نمی خواهم از پارسال و امسال بگویم . یعنی حوصله آسمان و ریسمان بافتن ندارم . می خواهم بگویم پارسال اسفند بود توی تاریکی دراز کشیده بودم . و الان هم اسفند است . یعنی یک سال گذشته است. آدم چه خبر دارد آخر ؟ یک روز یک اسمی را می شنوی.همین .فقط می شنوی. بعدش سرت را می گذاری روی بالش تخت می خوابی . سال بعد همان اسم وردِ آشنای لب هایت می شود. سال بعدش نمی توانی سرت را بگذاری و تخت بخوابی. سال بعدش ناخودآگاه یادت می افتد پیش خودت می گویی چه بر سرم آمد.آخ.

  • مهسا محمدی