ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دلگیری‌اش هم شاید از این بود که به گل‌محمد بیش از آن‌چه باید عاشق بود. آرزومندِ شوی خود. همه آن‌چه را که نداشت و هر زنی می‌توانست داشته باشد، در گل محمد می‌جست. از او می‌خواست. بی آنکه به زبان بیاورد. بی آنکه طلب کند. تنها به دل این را می‌خواست. برای همین عمیق می‌خواست. بی زبان. درد از همین نقطه پیدا می‌شود. گنگیِ زبان و گستردگی جان. صحرای به آتش در نشسته، پشت لب‌های بسته. شعله، شعله‌ای که پایانش نیست و پنداری آغازیش نبوده است، از دریچه‌ی چشم‌ها زبانه می‌کشد. صحرای سوخته. صحرای سوخته.


محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

+ بعضی وقتا میدونم که هیچی جز آغوشش نمیتونه آرومم کنه.

- مسکن

+ با هر اعرابی بخونی درست درمیاد..

  • مهسا محمدی
عشق، اگرچه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه ایست. هموار به ناهموار، ناهموار به هموار. کشف تازه‌ای از خود در خود. ریشه‌هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می‌کنند. در انبوه غبار باطن، موجی نو پدید می‌آید. تا کی جا باز کند و بروید و بماند، چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گمشدگی خود باز یابد. چگونه اما عشق می‌آید؟ من چه می‌دانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟ چشم کدام سر، تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟ از کجا می روید؟ در کجا جان می‌گیرد؟ در کدام راه پیش می‌رود؟ رو به کدام سوی؟ چه می‌دانم؟ دیوانه را مگر مقصدی هست؟ بگذار جهان برآشوبد!

محمود دولت‌ آبادی
  • مهسا محمدی

.

دوست داشتن یعنی چی؟

نمی‌دونم اما یه روز صبح بیدار میشی و دوست داری خودت رو توی آینه نگاه کنی. با حوصله موهات رو شونه می‌کنی . با دقت لباس انتخاب می‌کنی. بهترین لباس‌هات رو می‌پوشی. لبخند می‌زنی و راه می‌افتی به کارهایت برسی. یه روز صبح راه می‌افتی توی خیابون‌ها و قدم می‌زنی. ساعت‌ها راه میری. به هرکی می‌رسی لبخند می‌زنی. بالا می‌پری دور خودت می‌چرخی انگار همه خیابون‌ها مال تو هست. انگار هیچ‌کس جز خودت نیست. آهنگ‌های شاد رو بلند بلند می‌خونی . ازت می‌پرسن کجایی؟ میگی دارم خیابون‌ها رو یاد می‌گیرم . این‌ها بهونه‌ست خودت خوب می‌دونی چند بار همه این خیابون‌ها رو راه رفتی. بعد ساعت ها راه رفتن تنهایی یک گوشه دنج می‌نشینی و ناهار می‌خوری. از پنجره برف رو نگاه می‌کنی. با خودت میگی بهتر از این روز هم مگه پیدا میشه. هوا رو عمیق‌تر بو می‌کشی. ریه‌هات پر و خالی میشن از سرخوشی. دلت می‌تپه. محکم‌تر از همیشه. مصمم‌تر از هر زمان.

اما بعدازظهر لباس‌هات رو بی حوصله پرت می‌کنی یک گوشه. صورتت رو هم حال نداری بشوری. دراز می‌کشی روی تخت و می‌خوابی. ساعت‌ها می‌خوابی و دوست نداری بیدار شی. بلاخره چی؟ بیدار میشی. فکر می‌کنی برای فرار از حجم این خفگی که چنگ زده به دلت بهتره بری دوش بگیری. توی حموم داغی اشک‌هات رو روی صورتت حس می‌کنی. میخوام بگم بهت یه حسی هست که وقتی دچارشی از حال دو دقیقه بعدت خبر نداری. نمی‌دونی خوبی یا بد. حالا اگه تو دلت میخواد اسمش رو بذار دوست داشتن.

آدم کی میفهمه یکی رو دوست داره؟

آدم هیچوقت نمی‌فهمه دوست داشتن از کجا شروع میشه. اگه می‌فهمید که راحت میشد جلوش رو گرفت. یه روز به خودت میای می‌بینی خون یکی رنگین‌تره برات. خنده‌هاش قشنگ‌تره. صداش دلنشین‌تره. دست‌هاش. راه رفتنش. وایسادنش. طرز ادا کردن کلماتش. کتاب خوندن و نشستن و خوابیدن و خلاصه همه چیزهای معمولیش انگار با همه آدم‌های دنیا فرق داره. یعنی نه که فرق داشته باشه، تو لذت می‌بری از همه این چیزهای کوچک و معمولی. تو یه رنگ دیگه می‌بینیشون.
  • مهسا محمدی