ماجان

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۵۳ ق.ظ
از شمردن روزها خسته شده‌ام. نمی‌خواهم بشمرم اما قلبم بی‌طاقت شده است. از شمردن شب‌هایی که خواسته‌ا‌مت و نبودی آزرد‌ه‌ام، اما نباید باشم. از خواستن مجروحم، نباید بخواهم اما نمی‌توانم. در من آتشی افروخته‌ای که آرام نمی‌گیرد. می‌خواهمت و نمی‌خواهی. چاره چیست؟ در گلویم مانده‌ای و به زبان نمی‌آیی. می‌خواهمت که به  نام صدایم کنی. می‌‌خواهم صدایت کنم اما به زبان نمی‌آیی. در دل نهانت دارم و بی‌تابم می‌کنی. بی‌تابم می‌کنی و جوابم نمی‌دهی. در کلمه جا نمی‌گیری، حرف‌ها کفاف نمی‌دهند. اشتیاق نگاهت، دست‌هایت، صدایت، لب‌هایت و تن روشن مهربانت بر جان خسته‌ام آتش می‌شود. در تب می‌سوزم، در این اشتیاق، در دوردستی. از تو دور می‌شوم و به تو پناه می‌آورم. از تو زخم می‌خورم و با تو درمان می‌شوم. دلتنگ می‌شوم، دست به عبث می‌سایم، آتش در جانم شعله می‌گیرد، تب تو می‌سوزاندم، نیستی، نیستی.
  • ۹۷/۱۰/۰۹
  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">