ماجان

جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم

پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ق.ظ
گاهی یادم می‌رود چقدر می‌توانی آرامم کنی. روزها که بی‌تو می‌گذرد، شب‌ها که این پهلو آن پهلو می‌شوم و فکرها در سرم بیداد می‌کنند از خاطرم می‌رود که تو چقدر دوایی. به سراغم که می‌آیی اگر هزار آشوب هم در سرم به پا باشد آغوشم را برای تو باز می‌کنم و به نگاه دلواپسِ غمگینت لبخند می‌زنم. به من که پناه می‌آوری، از خستگی‌هایت که می‌گویی، با تو که حرف می‌زنم انگار تازه یادم می‌افتد که چقدر قلبم برای غصه‌ها و خستگی‌ها و پریشانی‌هایت می‌تپد. دوباره قلبم را به تپش می‌اندازی که پناهت شوم، به تو گوش دهم، برایت حرف بزنم. خنده‌هایت را که می‌بینم و آرام‌تر شدنت را، دلم می‌خواهد از بس دوست داشتنت به گریه بیافتم. تو بی‌اندازه امنی و من بی‌اغراق برای این امن بودنت می‌میرم. من حیرانم؛ حیران این دوست داشتن، این اندازه عزیز بودن، حیران تو، این بستگیِ سراسر قرار و آرامش. و امشب که برایم حرف می‌زدی هزار بار زیر لب زمزمه کردم؛ و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم ای دوست. 
  • ۹۷/۱۰/۰۶
  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">