ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۳۵ ق.ظ

روزهاست که فکرها آزارم می‌دهند. ترس چون سم مهلکی به جانم ریخته است. انگار روی هیچ چیز کنترلی ندارم. دست و پایم را گم کرده‌ام، هراسانم و مستاصل. احساس تنهایی غمگینی به قلبم هجوم آورده است. رنج می‌برم از ملغمه‌ی این احساساتی که یک باره به قلب من تاخته‌اند. دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم، از همه فرار می‌کنم و خسته‌ام. خسته و دلگیر و نگرانم. از اینکه انقدر همه چیز غمگین و غیرقابل کنترل شده احساس ضعف می‌کنم. گله دارم و شاید این گله بی‌مورد باشد. دلتنگم و شاید این دلتنگی چاره داشته باشد. ترس دارم و شاید همه این ترس‌ها خود ساخته‌اند. ناامنی فلجم کرده است. می‌لرزم و چون می‌لرزم احساس ضعف می‌کنم و این احساس ضعف از خود بیزارم می‌کند. آشفته و پریشانم. آغوش تو را می‌خواهم و حتی همین خواستن کلافه‌ام می‌کند. نمی‌خواهم بجنگم، نمی‌خواهم یاد بگیرم، نمی‌خواهم دست و پا بزنم، می‌خواهم تو امنم کنی. با من حرف بزن. دست‌هایم را بگیر. می‌لرزم از این بی‌کسی و تو نمی‌دانی تا کجاهای قلب مرا می‌توانی گرم کنی. مرا در آغوشت بگیر ای دوست، دل‌بند، یار ، ای سیل مصیبت‌بار که من هنوز خیلی کوچک‌تر از ترس‌هایم هستم.

  • ۹۷/۰۸/۲۳
  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

  • معین رضائی
  • من هنوز خیلی کوچک‌تر از ترس‌هایم هستم.
    خیلی خوبه:)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">