ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

در دلم دردی‌ست بی‌آرام و هستی‌سوز

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۱ ق.ظ

از هر کس دیگه فرار بکنم، از خودم نمی‌تونم. از این تاریکی‌ای که وجودم رو احاطه کرده نمی‌تونم. هر چقدر دور بشم، تا دورترین نقطه دنیا هم برم ناامنی به همون شدت جهانم رو می‌لرزونه. ته دلم خالیه. افتادم انگار تو یه حجم سیاه و سنگین که من رو هر لحظه پایین‌تر می‌بره. ترس‌ها و ناامنی‌ها به هیبت یک سیاهی دهشتناک دراومده. هر شادی‌ و دلخوشی‌‌ای که بهم تعارف میشه خودش رو نشون میده و تلخی‌ها رو یادم میاره، خودش رو به رخ می‌کشه، وجودم رو تسخیر می‌کنه، به جونم می‌افته، روی سینه‌م می‌شینه، به گلوم چنگ می‌زنه. راحتم نمی‌گذاره تا تسلیم شم. تا از نفس بیفتم. اشتباه می‌کردم؛ از هیچ کسی نمی‌تونم فرار کنم‌. راه گریز از هیچ چیزی برام باقی نمونده. زندگی برام عذاب مسلم شده. خوشی‌ها به چشم نمیاد، لذت‌ها زهر میشن تو گلوم. از نفس افتادم و کسی نمی‌بینه. از نفس افتادم و پناهی نیست. از نفس افتادم و هیچ حقی ندارم به زبون بیارمش. رو زمین کشیده میشم انگار. زخم‌ها عمیق‌تر میشن و صدام درنمیاد. حتی خسته‌تر از اونم که بیزار باشم. از نفس افتادم و نمی‌بینید. از نفس افتادم.

  • ۹۷/۰۷/۰۶
  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">