ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب

یادداشتی برای آقای ب.

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۸ ق.ظ

سرم را گذاشته بودم روی سینه دوست و در حالی‌که اشک‌هایم روی گونه‌هایم سر می‌خورد زیر لب زمزمه کردم دلم برای ب. تنگ شده. گفت خلأ عزیزم، چون خلأ حس می‌کنی. درست می‌گفت؟ شاید آره. شاید هم نه. آیا تو تبدیل به خاطره‌ای در زندگی من شده‌ای که بزنگاه خلأ و تنهایی یادت بیفتم و فکر کنم دلتنگت شده‌ام؟ یا نه، یک جورهایی در وجود من آمیخته شده‌ای و گریزی نیست حتی اگر از تو رد شده‌ باشم یا برایم تمام شده باشی؟

تمییز اینکه هنوز دوستت دارم یا دیگر دوستت ندارم برایم دشوار است. ولی می‌دانم که از تو بیزار نیستم. هیچوقت نبوده‌ام. نمی‌دانم چرا دیگر نبودت، با دیگری بودنت، رفتنت و هیچ چیز دیگری درمورد تو آزارم نمی‌دهد شاید چون این اتفاق سراسر اندوهی که نامش را عشق گذاشته بودم و اتفاقا زیبا هم بود زیادی طول کشید و بی‌پاسخ ماند. ملال عزیزم، شاید ملال مرا از پا درآورد. شاید من آدم طاقت آوردن نیستم، شاید هم بیش از حد طاقت آوردم. خنده‌دار است که طاقت همراه با امید آدمی را می‌فرساید، و عشق را. چون آدمی در این راه قرار است مدام ناامید شود. از پا افتادم. و تو نبودی. هیچوقت نبودی. شاید زیادی جوان بودم و شیدا، شاید باید از همان اول می‌فهمیدم رفتن بهترین راه است. اما ماندم چرا که به ماندن ایمان داشتم، هنوز هم دارم. اما ایمان همیشه حقیقت نیست.

حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ نمی‌دانم شاید علتش همان خلأ یا تنهایی باشد. یا شاید هم؛ نمی‌دانم اقرار کردن سخت است. خصوصا زمانی‌که دیگر به تفکر و ارزیابی و احساس خودت اعتقادی نداری و سرتاپا تردیدی. شاید دیگر دوستت ندارم. ترسناک است؟ اعتراف می‌کنم بله. تلخ است؟ بسیار. چرا رفتی رفیق؟ دیگر نمی‌پرسم. باور کرده‌ام زندگی تخمی‌تر (ببخش که واژه مناسب‌تری پیدا نکردم) از چیزی‌ست که فکر می‌کردم. می‌بینی؟ حداقل بزرگ شده‌ام و ناامیدم، و خسته و بی‌باور و بی‌تفاوت. این‌ها از نظر تو بزرگ شدن بود،  نبودن این‌ها در من چیزی بود که تو را منع می‌کرد تا مرا دوست داشته باشی -حداقل به من که اینطور گفتی- حالا به لطف تو و خونواده و دوستان بزرگ شده‌ام آن‌گونه که دلخواهت بود، بی که باشی.

خوابم نمی‌برد. کسی را ندارم که اضطراب‌هایم را نشانش دهم، از ناامنی‌هایم بگویم بی‌آنکه رهایم کند و تنهاترم بگذارد؛ این ترس‌ها را هم به لطف تو دارم. زندگی را هم دوست دارم و هم ندارم. نفس کشیدن سخت است و جهانم تاریک. دلتنگ؟ نه دلتنگ تو نیستم. حداقل امشب دلتنگ تو نیستم. که را و چه را می‌خواهم؟ نمی‌دانم. از این نامه سرگردان و بی‌معنی هم چیزی نمی‌فهمم، هدفی هم از نوشتنش نداشتم.

خسته‌ام ولی می‌دانم که خوابم نمی‌برد، راستی اینجا را هنوز می‌خوانی؟ بعید می‌دانم. بگذریم و همین‌طور بی‌ربط و بد تمامش کنیم. خسته‌ام.


  • ۹۷/۰۵/۰۲
  • مهسا محمدی

نامه

نظرات (۲)

فک کنم معتادت شدم
پاسخ:
ای جان :Xx
خیلی خوب می نویسی
واژه ها رو از درونم بیرون می کشی و جلوم میزاری و میگی ببین چه ساده س.. من حرف زدم.. تو هم بگو.. راحت.. 
پاسخ:
مرسی که انقدر لطف داری اسما جان. خوشحالم اینو می‌شنوم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">