ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۶ ب.ظ

کاش با تو حرف زدن آسان بود. کاش بعدش پشیمانی به بار نمی‌آورد. کاش بعدش به خودم نهیب نمی‌زدم که دندان بر جگر سوخته می‌گرفتی و لام تا کام حرف نمی‌زدی می‌مردی؟

راستش شاید تو نفهمی، ولی می‌مردم. و حالا دارم می‌میرم. می‌میرم از سکوت، از بغض، از دلتنگی، از عطشی که خاموش نمی‌شود و دردی که آرام نمی‌گیرد. دارم از حرف می‌میرم، سطر سطر، کتاب کتاب، خروار خروار حرفی که در من جمع شده و نزده‌ام. نه که نخواهم، هزار بار خواسته‌ام و نتوانسته‌ام. تو دور بودی. تو خودت را زده‌ای به جاده دوری. تو به من فهمانده‌ای که باید با تو غریبی کنم. نباید مثل قبل حس کنم تو ریسمان نجات منی برای چنگ زدن، نباید حس کنم تو خانه منی برای روی گردان شدن. تو به من فهمانده‌ای که دوست داشتنت یعنی غربت. که اگر قرار باشد پناه به تو بیاورم، به تو بگریزم باید برابر سرمای استخوان سوز حرف‌هایت تاب بیاورم. تو خوب می‌دانستی تاب آوردن سخت است و نفس‌گیر. من اما با همین نفس بریده هزار بار به سمت تو آمده‌ام و تمنا کرده‌ام. تو می‌فهمی از سوختن و ساختن دمادم؟ من از تو روی برنگرفتم. حالا غربت خانه‌ام شده و من از دنیای بیرون از آشیانه‌ام هراس دارم. سیاهی مرا بلیعده اما من به آن خو گرفته‌ام. تو مرا رها کرده‌ای اما آتشی که در جانم انداخته‌ای نه. زخمی که زده‌ای نه. زهری که می‌چشانی نه.


  • ۹۶/۰۹/۲۷
  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">