ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

موضوعات
پربیننده ترین مطالب
پیشنهاد

نامه

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ق.ظ

باید فکر کنم، چه سالی بود؟ کجا بود؟ دقیقا از چه چیز داشتیم سخن می‌گفتیم؟ سر چه اتفاقی بحث می‌کردیم که کارمان کشید به آنجا، به آن حرف‌ها. حالا که در گوشم دارد تکرار می‌شود: ‌«دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد» و دوبیتی‌های باباطاهر را با انگشت ورق می‌زنم و تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده است، سعی می‌کنم کلمه‌ به کلمه‌ی حرف‌هایت را به خاطر بیاورم؛ لحظه‌هایی که از رنج سخن می‌گفتی و نمی‌توانستی به چشم‌هایم زل بزنی. تنها یک تلنگر به گریه افتادنم مانده‌ است و دلم می‌خواهد کلمه به کلمه حرف‌هایت را به زبان بیاورم و بگویم راست می‌گفتی. تو راست می‌گفتی. ما را در رنج آفریده‌اند، گِل‌مان را با رنج سرشته‌اند، در آن درد دمیده‌اند و به اندوه آمیخته‌اند. بگویم تحمل این زندگی برایم سخت شده است عزیزدل. بگویم احساس می‌کنم این همه برای من، کالبدم، قلبم، روحم بی‌اندازه بزرگ است. تو چگونه می‌توانستی این رنج را با خودت حمل کنی؟ شانه‌هایت چطور از سنگینی‌اش خرد نشد؟ چطور می‌توانی همراه خودت این ور و آن ور ببری‌اش؟ هیچوقت توانستی ساکتش کنی تا خوابت ببرد؟ تا یک دم آسوده نفس بکشی؟ این تیغ برنده روی گلویم برایت آشنا نیست؟ زخمت کرده هیچوقت؟ راستی با سردرگمی‌هایت چه می‌کنی؟ با شوریده حالی‌ات؟ با تنهایی‌ات؟


پی‌نوشت: حوالی چهار و نیم صبح. خواب در چشم ترم می‌شکند. 

  • ۹۶/۰۸/۲۳
  • مهسا محمدی

نامه

نظرات (۲)

یکجوری هستی که همه مدت دلم می خواست بیام تهران که گاهی از نزدیک باهات حرف بزنم و آروم تر باشی
حالا که از تهران رفتی، بی نت هستی و هنوز ناآرومی...
پاسخ:
نرجس :***
توو فکرت بودم چندروزه، که چرا مهسا هیجا نیست ..
پاسخ:
عزیزجان
آوا من دیلیت اکانت کرده بودم اگه دوباره این کامنتتو دیدی کانالت ادم کن. :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">