ماجان

می‌خواست با من بیاید توی خانه. ولی چوبی برداشتم، زدمش و بیرونش کردم. دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‌کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم. ولی نامه‌ تو روشن نبود. فقط نوشتی می‌آیی، و با کشتی. و من بعدازظهر به اسکله می‌روم تا ثانیه‌ها را بشمارم و کوتاه‌تر کنم، تا بوی تو را از دریا بشنوم.


/بهمن فرسی/


پایان.

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی