ماجان

تو همیشه می‌رفتی، یادت هست؟ بیدار می‌شدم و می‌دیدم که نیستی، صدایت می‌کردم جوابی نبود! پیش خودم می‌گفتم می‌آید لابد تا سر کوچه رفته و برمی‌گردد، لابد تا خانه دوستش رفته و برمی‌گردد. ساعت‌ها می‌گذشت، آن لحظه‌ای که کم‌کم‌ ته دلم خالی میشد برمی‌گشتی. نمی‌دانم چرا اما برمی‌گشتی و خودت را می‌انداختی در آغوشم. من به خودم می‌فشردمت و گریه‌ام می‌گرفت اما گریه نمی‌کردم که نشان دهم دلم قرص است. که زمین زیر پایم نمی‌لرزد. که یک لحظه هم به نبودنت فکر نکرده‌ام، در دلم زار زار می‌گریستم و تو را به خودم می‌فشردم و بعد جفتمان خواب‌مان می‌برد.

چند روز بعد حوالی آن خیابانی ‌دیدمت که عاشق صندلی‌های مغازه‌ای شده و قرار گذاشته بودیم یک آخر ماه‌ای که حقوقت را ریختند بیاییم و برای تراس خانه از آن‌ها بخریم که شب‌ها بنشینیم و برایم حافظ بخوانی. آنجا دیدمت که سرت را فرو برده‌ای در گریبانت، زیر لب سیگار میکشی و مثل پیرمرد فرتوت چند قدم راه می‌روی و چند دقیقه استراحت می‌کنی و نفست بالا نمی‌آید و به من نمی‌گویی و من اما همه اینها را می‌دانستم.

بعدها یک روز نبودی سراسیمه از تخت بیرون آمدم که گوشه اتاق چشمم خورد به پیرهن اتو نکشیده سرمه‌ای‌ات، خیالم راحت شد که برمیگردی، پیراهنت را جا گذاشته بودی که برگردی، پیراهنت را برداشتم و شروع کردم به اتو کشیدنش، با وسواس اتو می‌کشیدم و لایه‌های پنهان اندوهم را در اتو کشیدن پیراهنت، صاف کردن یقه پولیور تنت، غذا پختن‌های ناشیانه و غر زدن‌ها و خرید‌ها و پیاده‌روی‌ها و توی سر و کله‌ هم زدن‌هایمان پنهان می‌کردم.

یک شب ولی خیلی دیروقت آمدی، خسته بودم و حتی به این فکر نمی‌کردم که رفته‌ای، روی کاناپه چرم نشیمن خپ کرده و پاهایم را در شکمم جمع کرده بودم و تلویزیون برای خودش اخبار می‌گفت، آرام قفل در را چرخاندی و من را دیدی. آمدی نشستی کنارم، حرف نزدی، دستت را گذاشتی روی موهایم، زنِ شیدا و سرکش درونم که چشم‌هایش فریاد می‌زد را آرام کردی و بعد همانطور سرت را گذاشتی روی گیجگاهم و من نفس‌هایم آرام‌تر شد. بعد کم‌کم شروع کردم به حرف زدن، اما نگفتم چرا دیر کردی، به روی خودم نیاوردم که دیر کردنت عمدی بود، که من می‌دانستم ساعت‌ها توی خیابان منتهی به خانه برای خودت قدم زده‌ای و سیگار کشیده‌ای و فکر کرده‌ای بروی؟ اما باز یادت افتاده چیزی در این خانه جا گذاشته‌ای و راهت را کشیده‌ای آمده‌ای داخل. این‌ها را همان شب به تو نگفتم اما عوضش چشم‌هایت که از غم دو دو میزد را نگاه کردم و گفتم خسته‌ای برایت چایی بیاورم؟ بعد تو رفتی کنار پنجره و من آمدم آرام کز کردم در آغوشت و تو محکم مرا گرفتی و هیچ نگفتی!

 تو می‌رفتی اما بی‌توجه به من که در فاصله این رفتن و آمدن‌هایت چقدر از روحم فرسوده می‌شود، چقدر اینکه مرا می‌کُشی و به یکباره زنده‌ام می‌کنی، زخم و جراحت و خستگی روی تنم جا می‌گذارد، چقدر اندوه است که فرو خورده‌ام، چقدر اشک که نگریسته‌ام، چقدر حرف که نزده‌ام، بی‌صدا انتظارت را کشیده‌ام و دانسته‌ام که برمی‌گردی چون هر بار که رفته‌ای چیزی پیش من جا گذاشته‌ای که به بهانه آن برگردی. برگشتی و گفتی که پیراهنم، موبایلم، کیفم را جاگذاشته‌ام  و من لبخند آرامی زدم و به آغوش فشرد‌مت ونگفتم که آرزو دارم یکبار بگویی بخاطر تو برگشتم.

حالا تو هزار سال است که رفته‌ای و زمین بی‌امان زیر پاهای من می‌لرزد. آرزوهای آدم گاهی خیلی کوچک و احمقانه‌اند، نگفتم که آرزو دارم یک بار بگویی دلم برایت تنگ شده بود و آمدم، تو بخاطر من می‌آمدی و این خانه و آغوش آرامشت بود، تو بخاطر من وسایلت را جا می‌گذاشتی و به خاطر من هیچوقت در خانه سیگار نمی‌کشیدی اما نمی‌دانی که رفتن‌های طولانی مدت زن‌ها را احمق می‌کند و من حالا به همه زن‌های آن بیرون حسادت می‌کنم...  


  • مهسا محمدی

نظرات (۴)

این نوع رفتن ها منو می ترسونه مه سا
فکرش هم، مثل یه فکر موزی همیشه باهامه، که در عین همه ی انتظارها یک روز استکان های چایی یخ بزنن و لیوانا سیاه شن از چاییه شسته نشده... از نیومدن. :(

پاسخ:
نرجس آخ اگه بدونی چقدر جانکاهه..
اشکم رو دراوردی که
پاسخ:
قربونت برم :*
  • خواننده ی آرام
  • عالیی بود ماجان عالیی
    پاسخ:
    سپاسگزارم خیلی :)
    با اینکه مطالب طولانی اکثرا خسته کننده هستن، مخصوصا از نوع عاشقانه
    اما باید اعتراف کنم، نوشته زیبایی بود و از خوندنش لذت بردم
    پاسخ:
    سپاسگزارم لطف دارید :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی