ماجان

پنجه‌ی استخوانی مردش را مارال در پنجه فشرد و در کلامی که جانش تکه‌تکه گسیخته می‌شد گویه کرد:

گل‌محمدم!

درنگی، درنگی. زندگانی باید متوقف شود. وجود باید مهلتی ببخشاید. آفتاب باید لحظه‌ای دیر کند. و روزگار باید دمی از قرار بایستد. کام از طعم یگانگی خشکیده‌ است. و "من" رخت کشیده. بس زلالی روح است و تجلی وجود، و بس جوهر هستیِ آدمی. آفتاب را گو متاب که تاب گوهر آدمی جهان را پرآفتاب کرده‌ است.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی