ماجان

رنج جوانی هنوز نتوانسته بود چنان لایه‌ی ضخیمی بر روح زن بگسترد تا وی بتواند انبوه گره در گره زندگانیِ آغشته به درد را در پوشش آن پنهان بدارد. نه؛ مارال دیگر بود. او اگرچه از نخستین یادهای زندگانی خود با اندوه و ستم خو گرفته بود، اما روحش هنوز ترد و شکننده بود و جوانی سرشارش خدشه‌پذیر بود. بسی هنگام که قطار فشنگ حمایل سینه، رکاب به رکاب گل‌محمد اسب تاخته و از خردینه شعله‌هایی برگذشته بود، اما اکنون خود را گونه‌ای دیگر می‌یافت ودرمی‌یافت که بستگی‌اش با گل‌محمد چنان است که تا این دم نمی‌توانسته است آن را به گمان آورد. پس پندار اینکه می‌تواند لحظه‌ای فرا رسد که او مرد خود را دیگر نبیند، احتمال چنین گمانی حتی ضربه‌ای چنان سهمگین می‌نمود که برتابیدن آن را مارال افزون بر گنجاهای طبیعت خود می‌دید.


محمود دولت آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی