ماجان

ماجان

سینه‌ی تنگ من و بار غمِ او هیهات

Currently Reading : شوری در سر
Currently Watching : Shameless

موضوعات
بوده یاد تو ، هوای تو ، قرار من همیشه
پیشنهاد

-

امروز که نزدیک بود به مسخره‌ترین حالتِ ممکن زیر مترو له شوم، تا شب لام تا کام حرف نزدم، در سکوت پیاده‌رو ها را قدم زدم و فکر کردم و حرف به زبانم نیامد. الان که چند ساعتی از آن لحظه می‌گذرد فکر کردم بهتر است بنویسم هیچ دخترِ بیست و سه ساله‌ای که با ذوق و شوقِ دیدنِ یکی از عزیزترین کسانش لباس می‌پوشد و آماده می‌شود و قدم از خانه بیرون می‌گذارد فکرش را نمی‌کند که یک ساعت بعدش قرار است بمیرد.

قبول دارم که می‌گفتی گاهی زندگی چقدر می‌تواند مثل فیلم‌های سطح پایین مسخره و ابلهانه باشد. اما نورِدیده، انگار کارگردانِ زندگی من نخواست که زندگی‌ام در واپسین روزهای پاییزی که حالم آنچنان بد هم نیست به این مسخرگی تمام شود. اما بق کرده‌ام و حرف به زبانم نمی‌آید. چنگ انداخته‌ام به این کلمه‌ها بلکه بتوانم آنجور که باید و شاید برایت بنویسم که من از اینجور مرگ‌ها میترسم، من از اینکه مرگم تبدیل شود به فاجعه‌، همزمان حالِ صدها نفر که شاهد مرگم هستند بد شود بیزارم. نورِدیده‌ی من، نمی‌دانم یک ساعت، یک روز، یک سال، ده سال، سی سال یا چند سال دیگر قرار است بمیرم اما... 

بیخیال من خوبم.

پیشانیِ بلندت را می‌بوسم 


  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی