ماجان

با طمانینه و در حالی که برای رسیدن به جایی عجله نداشتم، انقلاب را به سمت چهارراه ولیعصر قدم می‌زدم. همینطور که چشمم به ویترین مغازه‌ها و خاصه کتابفروشی‌ها بود، پشتِ ویترین ترنجستان دالِ دوست داشتن به چشمم خورد، قدم‌های آرامم متوقف شد و داخل کتابفروشی شدم‌.

پشت ِ جلد کتاب خواندم؛ حالا باید به معشوق‌مان بگوییم از ما «دوستت دارم» نخواهد. «عاشقت هستم» نخواهد. «عزیزم» ساده یا کشدار نخواهد. بگذارد لحنِ همین کلمات معمولی، جور کلمات عاشقانه را بکشد: همین شوخی‌ها، همین «چطوری؟»ها، همین «کجایی؟»ها، همین «کی می‌آیی؟»ها، همین «دیوونه»ها، همین «بمیری»ها. یا نه به معشوق‌مان بگوییم اصلا کلمه نخواهد. بگذارد سکوت، جور همه چیز را بکشد. و خریدمش.

از حسین وحدانی جسته گریخته در فضای مجازی خوانده‌ بودم. اما کتاب شدنِ این نوشته‌های دلنشین اتفاق قشنگی بود. همین یک هفته پیش هم کانالش را پیدا کردم و تا صبح نوشته‌هایش را خواندم، هم خندیدم و هم دلتنگ شدم. این کتاب را کسی به من پیشنهاد نداد اما من می‌خواهم خواندنش را به شما توصیه اکید بکنم. دالِ دوست داشتن داستان نیست، شعر هم نیست. به قولِ خودِ جنابِ وحدانی روایتی‌ست از عشق و زندگی. این کتابِ شیرین را بخوانید لطفن.

  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

خیلی عالی بود وای افرین 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی