ماجان

این چند روز دلم می‌خواست حرفی بزنم، حرفی که حالِ من باشد یا کمی سبک‌ترم کند، بارِ غم از روی دلم بردارد، اما پیدایش نمی‌کردم. گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم به هیچ چیز و هیچ کسی دلبستگی ندارم، گاهی احساس می‌کنم در خلا افتاده‌ام. چیزی را حس نمی‌کنم، چیزی را نمی‌فهمم، چیزی خوشحالم نمی‌کند، کسی ناراحتم نمی‌کند. گاهی گذشته را فراموش می‌کنم، گاهی آینده برایم بی‌اهمیت می‌شود. گاهی کسی که دوستش دارم با دیگران فرقی ندارد، وقتی دورتر از دیگران است. می‌دانید حتی آن لحظه که درگیر این افکار آزاردهنده و سردرگم بودم نمی‌دانستم واقعا همین‌ها حرف دلم هستند؟ سرم را بین دو دستم گرفته بودم و همزمان عهدیه می‌گفت یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرم!

حالم خوب نیست بعد از مدت‌ها.. این به ندرت بد بودن‌ها آنقدر عمیق در تار و پود جانم تخمِ ترس و شک و حسد و حساسیت می‌پاشد که آرام و قرارم را از من می‌دزدد و بیمارم می‌کند. این حالِ نامعلومِ ناگهانی ترسم که نگذرد، تمام نشود.

  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

Ndavm year involved many years ago that I wrote this Hsayy She then reached the absolute calm that now Rzvnh.aynkh's so sad world, leaving all bad Hsay diverted Bashn.aynkh Chyzyv eat and so many other things, but it's sad that sense of calm more I did not take a re-offend than six or seven months after the episode of mese all ... If somehow keep the receipt Aramshh
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی