ماجان

نمیدانم ... ما که در آفتاب هر کداممان سر جای خودمان کنار دیوار نشسته بودیم و داشتیم لای کتاب‌هایمان را باز می‌کردیم تا جای درس را پیدا کنیم . چرا آفتاب کم رمقش فقط در خاطرم مانده ؟ نمی‌دانم .. نمی‌دانم! اما مثل اینست که از هر چیز دنیا ، یک شکل خاصش در یک موقع معین به خاطر آدم می‌ماند. مثل اینست که روی مغز آدم آن شکل و حالت مخصوص حک می‌شود. هیچ معلوم نیست چرا همان رنگ و همان حالت و همان موقع؟! بعد ازآن تو باز هم آفتاب را می‌بینی ، هر روز می‌بینیش ، خیلی زیاد می‌بینیش ، اما ... اما فقط یک آفتاب ، یک رنگ خاصی از آفتاب در ذهنت داری که تا از کسی اسم آفتاب را می‌شنوی، همان شکل و رنگ و همان حالت آفتاب در خاطرت زنده می‌شود. حتی ممکن است سه حالت و رنگ طرز آفتاب در ذهنت داشته باشی، اما هر کدام از این رنگ و حالت‌ها در یک موقع مخصوصی که تو علتش را نمی‌دانی در ذهنت نقش بسته‌اند.بعضی‌ها آفتاب را با تشنگی می‌شناسند و بعضی‌ها آفتاب را با سرما. من .. من .. آفتاب را با پف زیر چشم‌های بی‌بی می‌شناسم .

محمود دولت‌آبادی

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی