ماجان

-

یک گوشه‌ای از سالن مطالعه را انتخاب کرده‌ام برای درس خواندن ، خلوت است ، منم و یک خانم دیگر که مشغول کار با لپتاپش است ، روانشناسی هیلگارد را جلویم باز کرده‌ام و فصل‌های خسته کننده‌اش را ورق می‌زنم و به انتها نمی‌‌رسم ، روی کتاب خوابم می‌برد یک‌هو از خواب میپرم و گریه‌ام می‌گیرد بخاطر دردسری که گرفتارش شده‌ام ، بخاطر بی‌معرفتی آدم‌ها ، بخاطر اینکه بی‌انصافی‌شان را درک نمیکنم‌. دوست ندارم گریه‌ کنم و جلو اشک‌هایم را می‌گیرم.

مدادم را برمی‌دارم و از سر خط خواندن را شروع می‌کنم که بابا زنگ می‌زند ، حالم را می‌پرسد ، از آب و هوا می‌پرسد ، شوخی می‌کند ، من می‌دانم دلیل تماسش را اما او به روی خودش نمی‌آورد ، بغضم می‌گیرد . آخر حرف‌هایش می‌گوید مامان گفت چه اتفاقی افتاده ، صدایم به سختی از ته حنجره‌ام در می‌آید ، هی حرف می‌زند ، شانه‌هایم از سنگینی رها می‌شوند ، هی حرف می‌زند دلم آرام می‌گیرد . با حرف‌هایش و نه هیچ چیز اضافه دیگری ، فقط با حرف‌هایش گره کور مشکل من را باز می‌کند. دلم سبک‌تر شده است . بابا ها قهرمان زندگی دخترهایشان هستند.


  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

چی شده بود خب؟
پاسخ:
میگم بهت :/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی