ماجان

-

امروز بعد از کلینیک ، وسط خستگی و گرسنگی و از پاافتادگی‌هایم ، گیرِ چند نفر غیرانسانِ وحشی و بی‌منطق و زبان نفهم افتادم ، حوصله جر و بحث و اعتراض نداشتم . وقتی از حرص غیظ توی چشم‌هام جمع شده بود نبودی که ببینی، نبودی که حرصم را بخوری. وقتی مجبور بودم صم و بکم باشم و هرجا دلشان میخواست منِ دانشجوی خسته‌ی تنها را با خودشان کشان کشان ببرند . وقتی حقِ دفاع از آزادی و اعتقاد و انتخابم نداشتم و یک گوشه‌ای ساکت با فرم و خودکار نشسته بودم ، داشتم فکر میکردم من جز تو چه کسی را دارم ؟ تا حالا فکرش را نمیکردم و امروز درست وسطِ گرفتاری‌ام فهمیدم هر بلایی سرم بیاید اسمِ تو اولین اسمی‌ست که به زبانم می‌آید و دست‌های تو امن‌ترین جایی‌ست که می‌توانم بهشان اعتماد کنم . امروز هم گذشت آنقدرها هم جدی نبود شاید ، اما این فکر توی سرم هی می‌چرخد که من جز تو کسی را انقدر به خودم محرم و نزدیک ندارم و تو را هم ندارم .. کاش امروز بودی .. نه که بیایی به دادم برسی ، توی همه این سال‌ها یاد گرفته‌ام چطور خودم به داد خودم برسم ، کاش فقط بودی که بنشینم با حرص برایت تعریف کنم و تو مثل همیشه با حوصله گوش کنی . ندیدی که چقدر آرام بودم ، چقدر ساکت ، چقدر تو را کم داشتم ..

  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

هووووف .. :( 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی