ماجان

طبع خوشی داشت و قلمِ دلنشینی ، از چشم‌هایش عشق می‌بارید همیشه ، از سلیقه‌اش نگویم .. حرف نداشت . بلد بود کاری کند که روی زمین بند نباشی از خوشی . بعدازظهر میانِ خمیازه‌های خسته کننده‌ترین کلاس ترم روی صفحه گوشی‌ام تک بیتِ ارسالی از او خواب از سرم می‌پراند، آنقدر سرخوش می‌شدم که دلم می‌خواست به استاد بگویم یارِ جانی‌ام هوش از سرم پرانده اجازه هست بروم بیرون ، بال دربیاورم ، میان شاخ و برگ‌های درختان چنار محوطه پرواز کنم از خوشی ؟ غروب میان نفس نفس زدن‌ها توی سربالایی بیتی از حافظ را از حافظه‌اش  می‌ریخت به جانم ، زانوهایم قوت می‌گرفتند ، قلبم تند تند می‌زد از سرخوشی می‌دویدم تا برسم به دیدنش ، در آغوشش بگیرم. میان گریه‌هایم از شدت درد زنگ می‌زد و می‌گفت می‌خواهم برایت شعر بخوانم، گریه می‌کردم و همزمان می‌خندیدم از مِهرش ، از بی‌اندازه خوش طبعی‌اش ، از این همه بلد بودنش ، از اینکه می‌دانست چه چیزی حالم را خوب می‌کند. صبح از خواب بیدار می‌شدم و روی صفحه گوشی‌ام شعری می‌دیدم ،برایم شعر می‌نوشت قبل از اینکه بیدار شوم  و روزم را با انگشت‌های مهربانش می‌ساخت. هیچ دیداری ، هیچ شبی بی‌شعر نمی‌ماند . تک تک بیت‌ها ، تک تک شعرها ، همه‌ی لحظه‌ها در خاطرم محفوظ مانده . اما حالا .. یک سال است که شعر نمی‌خوانم ، هیچ شعری سرخوشم نمی‌کند ، فقط گاهی شب‌ها دلم بدجور هوس می‌کند بودنش را ، شاملو خواندنش را و صدایش را . حالا دیگر هیچ شبی ، هیچ غروبی ، هیچ خستگی‌ای ، هیچ دردی به سر نمی‌شود.و همه شعرها رنج و ملال‌اند .. همه یک باره ملال‌اند ..

  • مهسا محمدی

نظرات (۲)

درد داشتن حرفات که
پاسخ:
شرمنده م خب
فلک در دفتر عشقم قلم زد 
چه اوقات خوشی داشتم به هم زد 
الهی ای فلک چرخت نچرخد 
که چرخ آرزوهایم به هم زد 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی