ماجان

اومد قبل اینکه سلام کنه گفتیم شمایلت چه نیکوست ، خندید گفت مالِ شما بهتره ، رفت. هفته بعد باز دیدیمش ، گفتیم اسمت چی بود ، گفت دلبر که جان فرسود از او ، گفتیم مگه تو هم بلدی ؟ گفت اسممه ، رفت. عینِ رفتنِ جان از بدن دیدم که جانم میرود... از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم ،هی نگاش کردیم ، نشستیم روبه روش ، هی از دور پاییدیم ، واسش زیر لبی دوبیتی گفتیم ، رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت ، راه رفتیم رو ریل ، نی لبک مهرههای پشت ، کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود ، تو گرما و سرما ، شبان و روزا ، پشت خط موزاییکـا ، جلو شمشادا ، وایساده خوابیدن‌ـا ، نیمه شب‌ها ، قمرها ، عقرب‌ها ، دو سیگار یه کبریت‌ـا .تو رَم خیلی اسیر کردیم باس ببخشی اما نحسی افتاده بود ، هرچی آب می‌جستیم تشنگی گیرمون میومد ، واسه چی ؟ تو فهمیدی ؟

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی