ماجان

نشستهام و عکس‌های جشن فارغ‌ التحصیلی دانشگاهمان را نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم به اینکه سال بعد همین موقع من قرار است فارغ‌ التحصیل شوم و دلم می‌گیرد. یادم می‌افتد سراغی از نمره‌هایم بگیرم. چشمم می‌افتد به نمره نوزده کارورزی‌ام و دلم می‌گیرد. تک تک روزهایی که در بیمارستان رازی گذرانده‌ایم یادم می‌افتد. تمام سختی‌ها و غرغرهای‌مان و حرف دوستم که گفته‌بود مطمئنم دلم برای اینجا تنگ نخواهد شد یادم می‌افتد. حالا من نشسته‌ام عکس‌های فارغ‌التحصیلی از یک طرف، سه سالِ گذشته از یک طرف، نمره‌ها و خاطرات کارورزی‌ام از یک طرف و فکر تمام شدن این یک سال از طرف دیگر دلتنگم کرده‌است. و بخاطر تمام غرهایی که زده‌ام، روزهایی که دیگران به نحوی گند زده‌اند، روزهایی که می‌توانستند بهتر باشند ولی نبودند و کارهایی که نکرده‌ام حرصم گرفته است. از اینکه تمامِ حس این روزهایم توی دلتنگی خلاصه شده خسته شده‌ام. باورتان می‌شود؟ دلتنگی برای عزیزترینم، دلتنگی برای سه سالِ رفته‌ی دانشجوییم، دلتنگی برای کارورزی‌های تمام شده‌ام، دلتنگیِ زودهنگام و ترسم از سریع گذشتن این یک سالِ باقی مانده. خسته و دلتنگم این روزها . فقط خسته و دلتنگم.

  • مهسا محمدی

نظرات (۳)

  • دختری از تبار تسنیم
  • سلام مهسا 
    اتفاقی با اینجا آشنا شدم
    بیشتر از یک ساله که از فارغ التحصیلیم میگذره، یادمه روز جشن فارغ التحصیلی ناخودآگاه اشکم دراومد
    درسته گاهی با دیدن عکس های دانشگاه دلم تنگ میشه اما یکی از نعمت های خدا تو وجود ما:
    فراموشی و عادت کردنه...

    کارهای نکرده هم که نگو، منم خیلی حسرت میخورم، اما راهی جز جبران نیست...
    آرزوی موفقیت (:
    پاسخ:
    سلام . خیلی خوش اومدی :)

    ممنون :)
    من ک از الان دلتنگ یسالیم ک هنو نیومده
    پاسخ:
    اوهوم میفهمم
    من از الان که هنوز دبیرستانی ام دلم برای دبیرستانی بودنم تنگ میشهو فقط و فقط دو سال مونده....
    پاسخ:
    کاملا میفهمم..
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی