ماجان

یک کتاب چندصد صفحهای گذاشتهام جلویم. نصف صفحه میخوانم برمیگردم سمت لپ‌تاپم، عکست را نگاه میکنم که خندیدهای. مثل همیشه ملیح، آرام، با دهان بسته و صلابت خاص خودت میخندی. برعکس من که بلند میخندم و باشیطنت. و همیشه ردیف بالایی دندانهایم موقع خندیدن مشخص است. نگاهت میکنم که چشمانت ریزتر شدهاند. تفاوت خندههایت را همیشه از چشمانت میفهمم. وقتی چشمانت خط میشود یعنی واقعی میخندی، از ته دل میخندی. چشمانم بیاختیار میرود سمتِ چپ صورتت، جایی که خط لبخندت خودش را نشان داده. امان از خطِ لبخندت، لعنتی‌ترین عنصر صورتت موقع خندیدن. عکست را نگاه میکنم. خندهات را هزارباره مرور میکنم و هیچ حواسم نیست. به خودم می‌آیم .. صفحه را می‌بندم. کتابم را برمی‌دارم، با مدادم گوشهاش می‌نویسم " که می‌پاشد ز لبخندت سپاهی". چشم هایم را می‌بندم. لبخند می‌زنم و به روزهایی فکر می‌کنم که خنده‌هایم را دوست داشتی. بعد از گذشت یک سال و اندی فکر کنم الان دیگر می‌دانم عاشقِ خنده‌های کسی شدن دقیقن چه حالی است.

  • مهسا محمدی

نظرات (۱)

Ey jaaaaaan
پاسخ:
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی