ماجان

نشسته‌ام ، دستم زیر چانه و فکر میکنم دقیقا از کی بود قلم و کاغذم خاک خورد و جراتم را به نوشتن از دست دادم ، نوشته‌هایم خلاصه شدند در یادداشت‌های بی‌سر و ته ، غر زدن‌ها و روزمرگی‌ها . درست از روزی که نوشته‌هایت را دستم دادی ، نشستم به خواندنشان ، دفترهایت را ، یادداشت‌هایت ، نوت‌های گوشی و گوشه کنار کتاب‌هایت را خواندم و حواسم از خودم پرت شد . بعد قلم‌ات ، نگارش‌ات ، شعرهایت ، نوشتن‌ات دستم را گرفت و بُرد . هفت شهر عشق را ، کوچه و خیابان هایش را ، کنج و خانه‌هایش را نشانم داد و گفت ببین . نگاه کن ، دستم را گرفت و پروازم داد ، دستم را گرفت و هلم داد . گفت نگاه کن ببین عشق چقدر قشنگ‌ است ، توی بازار رنگارنگ عشق‌ها و عاشقی‌ها می‌گشتم و می‌چرخیدم و می‌رقصیدم که یک‌هو خودم را در سردابه تنگی پیدا می‌کردم . میگفت ببین اینجا اسمش روی دیگر عشق است . بعد نوبت جنگ می‌رسید ، نوبت اقتصاد و فلسفه و ریاضت و چه و چه می‌رسید . من باز انگشت به دهان حیران می‌ماندم که چقدر پستوهای ذهنت حرف دارد برای گفتن و دستت چنین توانمند قلم را می‌چرخاند و با انگشتانت بازی‌اش می‌دهد . بعد تو یک‌بار گفتی دیگر میخواهم ننویسم ، گفتم چرا و تو گفتی نوبت خواندن است. که می‌شناختم‌ات عادت به هرز نویسی نداشته‌ای و قلم‌ات همیشه باید نغز باشد. از همان وقت بود که به خودم آمدم و دیدم قلم را گذاشته‌ام زمین و تسلیم شده‌ام که من حالا‌حالاها نمی‌توانم با کلمه‌ها مثل تو بازی کنم . حال نشسته‌ام به خواندن ، می‌خوانم و بیشتر از قبل می‌دانم که برای داشتن دستِ توانمند نوشتن چقدر راه باید رفت . چقدر باید خواند . چقدر فکر کرد ، چقدر نوشت و خط زد و شکست خورد و از نو شروع کرد .

  • مهسا محمدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی